نکته های قرآنی- ۷۵

میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ کهف-۷۵)
قرآن مجید همان گونه که بین عین و نظر و بصر به تناسب موقعیت و سیاق آیات تفاوت قائل است. در میان علم ( دانستن) و فقه( فهمیدن) حسب (پندار) و فکر(اندیشه) تفاوت قائل است. زیان کارترین انسان ها آنانی اند که در پردهٔ پندار خویش اسیرند و گمان می کنند که از همه بهتر و برترند. و پندار و گفتار و رفتار آنان بر همه ترجیح دارد. آنانند که بصیرت دارند و دیگران دچار گمراهی و ضلالت اند. قرآن درست بر همین نکته تاکید و تمرکز کرده است تا ما را از راهزنی پندار خویش برتر بینی برهاند.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِٱلأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً
ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً
أُوْلَـٰئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ وَزْناً
ذَلِكَ جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُواْ وَٱتَّخَذُوۤاْ آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُواً

هشت مقولهٔ مهم و شایستهٔ تامل و تدبر در این آیات بیان شده است. می دانیم که پیامبر-نبی- کارش بیان نباء یا خبر است. در این آیه با تاکید دیگری روبرو هستیم، خداوند خود مستقیما برای ما خبری را روایت می کند. البته وقتی فعل جمع به کار رفته است، شامل خبردهی پیامبر نیز می شود. خبر در قالب یک پرسش مطرح شده است: زیانکار ترین انسان ها چه کسی ست؟ آن که تمام تلاش و کوشش او در این جهان بر باد می رود و گمان می کند که آنچه انجام می دهد نیکو ست! تاکید ها را ببینید! هم یحسبون انهم…آنانند که می پندارند آنانند که... همان پنداشت این منم طاووس علیین شده!
به گمانم مولوی با توجه به همین آیات و در تفسیر همین آیات سروده است:
علّتی بتّر ز پندار کمال
نیست اندر جان تو ای ذودلال
زان نمی پرّد به سوی ذوالجلال
که گمانی می برد خود را کمال
علت ابلیس انا خیرا بدست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
(مثنوی، دفتر یکم/بیت ۳۲۱۳-۳۲۱۵)
در همین سورهٔ کهف در آیات ۳۵ و ۳۶ شاهد پنداربافی بوستاندار هستیم. قرآن مجید سه پنداشت او را روایت کرده است. در این مورد از واژهٔ «ظنّ» استفاده شده است. پنداشت نخستش این بود که آن باغ ها برای همیشه باقی خواهد ماند.(آیهٔ/ ۳۵) پنداشت دوم، قیامتی در کار نخواهد بود پنداشت سوم، اگر هم قیامتی باشد او همچنان در موقعیتی بهتر و برتر خواهم بود.( آیهٔ/ ۳۶)
او در زنجیره ای از این سنخ پنداشت ها خود را اسیر کرده بود.
ظن در برابر یقین است و حسب در برابر فکر و جهل در برابر علم. به کار گیری این واژه ها در قرآن مجید دقیقا سنجیده شده است.
بوستاندار در زندان ظن خویش بود. ظنّی که نسبتی با یقین نداشت. زیانکارترین ها در زندان پندار خویش اند. به جای آن که بیندیشند، سرگرم خیال خام خودند. قرآن واژه مختال فخور را هم برای چنین افرادی به کار برده است؛ خود ستایان فخر فروش! ( نساء/ ۳۶ و لقمان/ ۱۸ و حدید /۲۳)
نیست را هست می انگارد و دنیای فانی را باقی می پندارد و نشانه های خداوند را نمی بیند!
نیست را هست گمان برده ای از ظلمت چشم
چشمت از خاک درِ شاه شود خوب و منیر
مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد
عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر
(دیوان شمس/غزل ۱۰۹۰)
فکر و یا خرد انسانی مبانی و مبادی محاسبه شده و روشمندی داراست. مشخص است که به کدام جهت سیر می کند و به کدام نتیجه می رسد. به تعبیر حاج مولی هادی سبزواری:
الفکر حرکة من المبادی
و من المبادیّ الی المرادی
فکر مبدا و مراد و منتهای تعریف شده ای دارد. خیال و یا وهم مثل گردبادی ست که به هر سوی می رود و قرار پیدا نمی کند. مشکل از آنجا اغاز می شود که انسان خیال خود را خرد ناب، و مالیخولیای خویش را یک نظریهٔ علمی بپندارد.
در باره امور این جهانی و یا دنیوی نیز، یکی از راهزنی هایی که گریبان انسان را می گیرد، عدم تمییز بین داشتن و بودن است! انسان گمان می کند هر چه بیشتر داشت، ارزش و اعتبار بیشتری پیدا می کند و بر بود او افزوده می شود. مثل همان تلقی باغدار در داستان مثالی…با نگاه به آنچه که داشت، باغ ها و نفرات و امکانات، خویشتن خویش را ستود و بر دوست خود فخر فروخت که من بیش از تو دارم واز تو برتر و توانا ترم! این همان شکستگی در نگاه و یا نگاه شکسته است!
بین اطلاع داشتن مثل از حفظ بودن اشعار شاعران و دانستن نیز تفاوتی مهم وجود دارد! دانا بودن و حافظه ای قوی داشتن از یکدیگر متفاوتند!
یکی از مصادیق همان پرده ای که جلو دید انسان را می گیرد و یا موجب شکستگی نگاهش می شود، همین برآمیختن حافظه و دانایی است.(۱)
در وصف خودستایان فخرفروش
زمخشری در کشّاف، از ابو سعید خدری روایت کرده است: «آنان کسانی اند که هنگام حضور در قیامت، کارنامهٔ اعمالشان مثل کوه های تهامه عظیم است؛ اما وقتی که اعمال آن ها سنجیده می شود، اعمالشان وزنی ندارد!» کوه می نماییدند، اما در حقیقت مثل کاه بودند. از کاه هم سبک تر، کاه به هر حال وزنی دارد. آن ها در زندگی دنیوی خود را بزرگ می شمردند٬ گرفتار عناوین و القاب بودند. خداوند بزرگ را سپاس! در روزگار خودمان بودیم و دیدیم که یک مرجع تقلید حکیم ،آن هم به تعبیر عالمان عراقی مرجع اعلی، آقای سید علی سیستانی بر این القاب شوریدند و دستور دادند که دیگر به ایشان آیة الله العظمی و حتی آیة الله گفته نشود. شما هنگامی که برای فاتحه بر سر قبور برخی مراجع و یا عالمان دین می روید ببینید با چه تفضیلی و تفصیلی از القاب پر طمطراق و پایان ناپذیر روبرو هستید! شاید یکی از مهمترین توفیقات و برکات زندگی علامه طباطبایی رهایی ایشان از این گونه مشی و تشریفات بود. خود را چنین معرفی کرده است:
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
این القاب و تشریفات موجب پدید آمدن نگاه شکسته می شود!
آن جان پاک و نگاه روشن علامه طباطبایی رها از این تاریکی ها بود
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد!

*************
پی نوشت:
1-Erich Fromm, to have or to be, London, Bloomsbury, 2015, p:34

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)