نکته های قرآنی-۸۴

میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ کهف-۸۴

ما در محدوده فهم عرفی خویش اسیریم! پای بند مکان و در چنبرهٔ زمان و تخته بند تنیم. از این رو گمان می کنیم که قیامت و بهشت و جهنم در انتهای زمان و در منتهای مکان قرار گرفته اند. از این رو وقتی با تعبیر عرضه دوزخ و آمدن جهنم و نزدیک شدن بهشت روبرو می شویم، معنای روشن و یا محصَّلی نمی یابیم. جای تدقیق در این بحث در سورهّ قیامت است. گرچه بحث معاد و قیامت مبحثی ست که در تمام سوره های قران مجید جاری است. به نکته ای بسنده می کنم. این نکته از آن مولانا شیخ ناظم حقانی ست!
« خداوند در قران انسان را به سنگ تشبیه کرده است! البته می گوید بدتر، سخت تر و قسی تر از سنگ! برای این که از سنگ چشمه های آب می جوشد اما از دل انسان سنگ شده هیچ نمی جوشد. آب نشانه زندگی است که از سنگ می جوشدو از دل آن انسان هیچ برقی از زندگی نمی جهد. بار دیگر خداوند همان انسان سنگی را در قیامت نشان می دهد. در کنار سنگ قرار گرفته است! وقودها الناس و الحجارة،( بقرة/۲۴ و نیز آل عمران/۱۰ و تحریم/۶ و بروج/۵) آتشی که هیمه اش انسان ها و سنگ است! این سنگ ها نسبتی با هم دارند. روح انسان تبدیل به جِرم و سنگ شده است. خود در اتش خویش می سوزد. سنگ نمی بیند و نمی شنود و سخن نمی گوید. انسانی که سنگ می شود همان همان است. دیگر صدایی ندارد. قرآن می گوید صدایشان زفیر و شهیق است. صوت نامفهومی که در حلقوم و سینه می پیچد… به پیامبر اسلام می گفتند که به قیامت باور ندارند. خداوند به پیامبر گفت به ان ها بکوید؛ سنگ باشید! نگفته است مثل سنگ، گفته است کونوا حجارة! سنگ از چنین انسانی متفاوت است!».
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی!
و به تعبیر حافظ:
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
دل چکونه سنگ خاره می شود؟ و کار انسان به استهزاء آیات خداوند کشیده می شود؟
کار انسان به استهزاء ایات خداوند کشیده می شود؟
ىر سورهٔ کهف واژهٔ هُزُوا دو بار ( آیه ۵۶ و ۱۰۶) مطرح شده است. هر دو بار در بحث معاد و قیامت. در آیهٔ ۵۶ سحن بر سر به استهزا ء گرفتن آیات است و در آیه ۱۰۶، به استهزاء گرفتن آیات و پیامبران. بسیاری از مفسران قرآن مجید واژهٔ هُزُوا را که حفص آن را به صورت هُزْوا نیز خوانده است به معنای: مهزوءًا به، أو محل استهزاء.
مورد استهزاء یا محل استهزاء تفسیر کرده اند. در مفردات راغب این واژه به معنای سخرهٔ پنهانی یا همان ریشخند تفسیر شده است. وقتی گفته می شود که: هزّ کتفیه، شانه اش را تکان داد یا بالا انداخت، یعنی امری را دست کم گرفت و مسخره کرد!
مثلا به پیامبران می گفتند، اگر راست می گویی بگو همین الان از آسمان سنگ ببارد و ما را بکُشد!(انفال/۳۳) این سخن نشانه ای بود بر عدم باور به سخن پیامبران و آیات الاهی و نیز مسخره کردن هردو. قرآن مجید سرانجام مسخره کنندگان و ریشخند کنندگان را به چند صورت بیان کرده است.
یکم: خداوند هم آنان را به ریشخند می گیرد! یعنی با شرایطی روبرو خواهند شد که خود مسخره دیگران می شوند! (بقرة/۱۵
دوم: روزگاری متوجه و آگاه می شوند که آنچه ریشخند می کردند، واقعیت داشته است و حقیقت بوده است.(شعراء/۶)
سوم: در حلقه محاق آنچه استهزاء می کردند قرار می گیرند! دیده اید وقتی که ماه به محاق می رود، دیگر نشانی از او پیدا نیست. این واژه حاق همراه با استهزاء و به عنوان سرانجام استهزاء کنندگان در آیات متعددی مطرح شده است.(احقاف/۲۶ و جاثیه/۳۳ و غافر/۸۳ و زمر/۴۸ و…)
از اسمان بارانی از سنگ بر سرشان می بارد.(حجر/۷۴ و هود/۸۲)
حاق، یعنی فرا گرفت! بد نیست یک مثال زنده ای را مطرح کنم. پیرمردانی را دیده اید، که نمی خواهند بپذیرند که پیر شده اند! اگر ثروتمند هم باشند به انواع حیل پزشکی و فرا پزشکی می کوشند خود را جوان نشان دهند! پوست صورت صاف مثل کودک! اما پوست گردن چروکیده مثل مرغ مرده پر کنده! هر چند می کوشند با دستمال گردن آن نشانه محتوم پیری را بپوشانند، اما وقتی خود در خلوت خویش در آینه نگاه می کنند، وقتی دستشان می لرزد، وقتی قامتشان خمیده است؟ انان در واقع در پیری محاق شده اند، گرچه نمی پذیرند.
صدرالمتالهین شیرازی در شرح اصول کافی، در شرح مقدمه کلینی تعبیر بسیار پر لطف و اندیشه برانگیزی دارد. اشتغال الناس بالمحال! (۱) مردم خود را گرفتار و مشغول امری یا چیزی می کنند که محال است! چه ها ست در سر این قطرهٔ محال اندیش! مرحوم استاد آیة الله شیخ مهدی حائری یزدی در درس شرح اصول کافی ملا صدرا، گفت:« اگر انسان محال را از ممکن تمییز دهد، بختیار است. گمان می کند که خدایی و قیامتی نیست، محال است، اما آن محال او ممکن است. گمان می کند که در زندگی این جهانی شادی حقیقی پیدا می شود،ممکن او محال است! لقد خلقنا الانسان فی کبد. انسان در ظرف رنج افریده شده است.»

*********
(۱) صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب التوحید، القسم الاول ، تصحیح محمد خواجوی (تهران ، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی )ج ۱، ص ۱۸۴


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)