خیام و هایکو های باشو

با خودم گفتم: روزی که نکوست از صباحش پیداست! دیدم فردی روی یا توی صندلی ام افتاده است! وارفته ولمیده بود. اول پیاله و بد مستی! پشتی صندلی را تا جایی که می شد به عقب کشانده بود. نگاهش کردم، یعنی این صندلی من است! کارت پروازم را نشانش دادم. دستی به پیشانی اش کشید و گفت: میشه روی اون صندلی بنشینید! ظاهرا در این بخش خوش نشینان هواپیما، اینگونه امور غریب می نماید. گفتم بله! دیدم در صندلی کناری جای جدید، پیرمردی ژاپنی؟ کره ای؟ نشسته است. بالای هشتاد می زد. کتابی که دستش بود، نگاهم را جلب کرد. رباعیات خیام! من هم کتابچهٔ هایکوهای باشو دستم بود. از مجموعهٔ کلاسیک های چاپ پنگوئن… او هم پس از سلامی و نگاهی به جلد کتاب که تصویرنقاشی گل هایی سپید و سرخ محو بود انداخت. لبخند زد؛ اما چیزی نگفت. هواپیما که برخاست و آرام گرفت و کمربندها را باز کردیم؛ گفتم رباعیات خیام و هایکو های باشو از بُعد ساختار و فشردگی واژه ها شباهتی با هم دارند. آرام حرف می زد. اما کلام ما از آسمان انگلستان تا شیکاگو ادامه پیدا کرد! البته فیلم پسرکوچک ِ آلخاندرو مونته ورده را هم دیدم؛ بسیار درخشان! کودکی که می خواهد مانع جنگ جهانی دوم شود...او از من رباعی خیام را می پرسید که چه تفسیری دارم. می گفت می توانی پارسی اش را بخوانی. آن هایی که یادم بود برایش می خواندم. گاهی بیتی یا مصرعی. یادگار روزگاری که حاج آخوند ما را تشویق آمرانه می کرد که هر هفته یک رباعی از خیام از بر کنیم حافظه آن روزگاران هشت-نُه سالگی مثل چاقوی زنجان برنده بود. من هم از هایکو ها می پرسیدم که چه تفسیری دارد !
برخی هایکو ها را به ژاپنی خواند.
- ببین پارسی خیام و هایکوهای زاپنی باشو شباهت موسیقایی دارند؛ مثل بارش بارانند. قطره های باران هایکو ریز ترند؛ نرم مثل ابریشم. قطره های باران خیام انگار صدای زنگی ملایم دارند.
از این هایکو پرسیدم:
« Dark night-
plover crying
for its nest
تاریکی شب»
مرغ باران زاری می کند
برای آشیانه اش»
گفت ما به مرغ باران، سی دو نی
می گوییم. آشیانه اش را در میان شن های ساحل می سازد. گاه با موجی سنگین و یا توفانی سبک آشیانه اش ناپدید می شود. آشیانه اش را پیدا نمی کند زاری می کند!
ما هم آشیانه مان را گم کرده ایم. اگر آشیانه مان را گم نکرده بودیم، این وضعیت دنیا نبود!
می شود یاداشت کنم؟ نه! تمرکز داشته باش…
ژاپنی بود. نامش را نگفت، نام مرا هم نپرسید!
حالا که این یادداشت را برای شما می نویسم، تصویر او و آهنگ کلام او با هایکو های باشو آمیخته شده است.
تا ذهنم زنده وتازه است دارم تفسیرش از هایکوها را یادداشت می کنم. در این غروب مسی جادویی سالت سیی ؛ کوهی که در برابر آفتاب و آسمان سرخم کرده است.

درودی بر آن که توی صندلی من افتاده بود!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)