من به هر جمعیتی نالان شدم

سالت سیتی؟ شهری که نزدیک به دویست سال پیش توسط مورمون ها ساخته شده است. درّه ای خشک و سنگلاخ را با عرقریزان تن و جان و اشک وآه و دعا ساخته اند! آن روزگاران آن ها با ارابه و و اسب و حتی پیاده از سدّ زمستان های طاقت سوز و تابستان های گرم نفس گیر خود را به این وادی رساندند و شهر خودشان را ساختند...در خیابان های شهری با جمعیتی نزدیک به دویست هزار نفر و امکاناتی که برای صد سال اینده شهر گویی بسنده است! آرامش و طمانینه غریبی وجود دارد. از آن نمایش هایی بشری و ساختمانی و برق کوبنده و کشنده نئون ها و رنگ های تند و تیز لوس انجلسی یا نیویورکی که چشم ات را خراش می دهند نشانی نیست که نیست! کنفرانس پارلمان ادیان در محل قصر اجتماعات سالت سیتی برگزار شده است. این قصرِ بسیار مدرن حدود دویست هزار متر مربع وسعت دارد! نشست نخستین پارلمان ادیان در سالنی برگزار شد که جمعیتی نزدیک به هشت هزار نفر را در بر گرفته بود... حلقه ای از تبتّی ها که دور طبل بزرگی حلقه زده اند و با کوبه هایی بلند بر آن می کوبند. بزرگتر از همان طبل آویختهٔ کیتارو. این طبل انگار سفره ای است گسترده و دور تا دورش حلقهّ انسانی و صدای طبل...
کاروانی از زنان و مردان سرخ پوست یا لباس ها و چهره های رنگین و آراسته به پر پرندگان و گاه دمنده در بوق هایی که انگار صدف های بزرگ دریایی اند و سنج هایی که مرجان های بنفش و ارغوانی اند...صدای طبل و سنج مرجان و شیپور صدف...آن ها نمی رقصند پروازی نرم و ابریشمین از زمین و بر زمین و در زمین...
در هر گوشه ی این جهان کوچک صدایی شنیده می شود...همه ادیان،آسمانی و زمینی، با هر رنگی ورونقی و نشانی و باوری و پنداشتی و آوازی و اشاره ای هستند. برایت از باور های خود سخن می گویند. وقتی به سخنانشان خوب گوش می کنی. به شوق می آیند. هر گوشه ای می روم و سخن مسلمان و مسیحی و هندو و بودایی و یهودی و و گروهی که می گویند دینشان موسیقی است! باورمندان به ادیان جدید را می شنوم...
صدای خداست که این همه صدا را رنگ و هویت بخشیده است...این تنوع غریب در درون وحدتی پنهان دارد.
جفت بدحالان و خوش حالان شدم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)