هاری ها شَرْنَم!

تقاطع دو خیابان وست تمپل و ساوت ۱۲، یکی از ورودی های پارلمان ادیان است...شهر بلوک بندی شده است. خطوط شمالی جنوبی و شرقی غربی همسان و متناسب. جلو ورودی، بوداییان آتشی افروخته اند. آتش یک حفاظ دارد. استوانه ای پولادی بزرکتر از بشکه های معروف...این آتش بوی غریبی می دهد. بوی آتش نیست عطر آتش است. هیزم ها که باریک و بلندند در گوشه ای انباشته است، به رنگ قهوه است. بوی قهوه تازه هم می دهد. آمدگان و یا بازگشتگان، برخی از آنان کنار آتش می ایستند و دعا می خوانند... صدای موسیقی و آواز از ورودی می آید... قوالان هندی هستند سرود هاری ها شرنم می خوانند! خواننده صدایی لطیف و پر قدرت دارد. صدای نوری و ویلون سل و صدای طبلک های قوالان... شرنم گونه ای دعاست. تمنای پناه کردن! یا غیاث المستغیثین! منتها با زبان آواز و موسیقی و رقص...این رقص ها خود دعاست. دست هایی که با تمنا به سوی آسمان می رود. برکت را از آسمان می گیرد. بر سرو تن خود می باراند، بر زمین می افشاند و نثار دیگران می کند. چرخش دایره وار دست ها...و نیم چرخ تن های تنها!

هاری ها شرنم! پیداست برخی از غیر هندوان که در حلقه رقص و آواز و ذکرند. نمی توانند دعا را درست تلفظ کنند، حرکت دست هایشان هم نا موزون است، اما احساس دعا و طمانینه یک حسّ همگانی است!
کنار دستم پیرمردی در ویلچر نشسته است. با چشمان بسته بر روی هر دو زانویش با کف دست ها نرم می کوبد. شانه هایش را تکان می دهد. و اشک از چشمانش می جوشد.
کلیشه ها در اینجا، در این آواز ها و رقص ها و دعا ها شکسته است. قیل و قال مدرسه هم از بن بر باد رفته است. همان حس مشترکی که در حکمت می آموزند، تبدیل به حس مشترک جمعی شده است. این همه تفاوت به یک یگانگی تحویل شده است...
فیلسوف جاینی برایم می گوید:
دو دانه برف همشکل نیستند، اما هم ذاتند! ما انسان ها هم همینیم. تفاوت ها در شکل و شمایل ماست. در ذات در انسانیت مشترکیم. دنبال صدایی می گردیم که ما را در آینه حضور دیگری و صدای دیگری نشان دهد. اگر دیگری نبود ما هم نبودیم!
در بازگشت سری به کتابفروشی ای بورن بوک (۱) می زنم...می توان گفت هزاران هزار جلد کتاب های دست دوم و نایاب...کتاب دکترین مورمون ها و یک فرهنگ عبری- انگلیسی می خرم...
کارت کنفرانس بر گردنم آویخته است.
نگاهی به کارت می اندازد. اسم شما: سِ سیِّ سیّد است! بله سیّد است.- نام کوچکم بر کارت سید است!- من بت پرست هستم!
سیمای سرخپوستی اش هم گواه باور اوست!
مسیر محل کنفرانس تا هتل را پیاده می روم و می آیم... سکوت شب و آرامش شهر ...در ذهنم رباعی از اقبال زنده شده است...یادگار سالی که پاکستان بودیم و لاهور و اقبال...
روشنایی جان جبرئیل و شیطان از شعر است!
سوز و شادی انجمن از شعر است
از خردمندی راز هنر را جویا شدم
گفت: شعر روح موسیقی ست و رقص تن اوست!
**********
1- Eborn-book

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)