عاشورا...


پدر بزرگم، مرحوم آسید علی آقا، قبایی بلند می پوشید، شالی سبز بر کمر می بست و کلاه نخی سبز پررنگی یا سپیدی بر سر می گذاشت. کلاهش و قبایش در محرم مشکی بود. در دهه اول محرم لبخند نمیزد. دستمال شطرنجی با خانه های سپید و آبی و بنفش داشت. دستمالش در تاسوعا و عاشورا خیس اشک می شد. مادرم بزرگم، بی بی زهرا خانم می گفت، دستمال پدر بزرگت همیشه بوی عطر می دهد. در مجلس عزاداری گلاب می پاشیدند. او دستمالش را خیس گلاب می کرد. اشکش هم روان بود. تا روضه خوان می گفت: السلام علیک یا ابا اعبدالله…او بغضش می ترکید و اشکش جاری می شد. قطرات درشت اشک از چشمانی فراخ و زیتونی-خاکستری. رنگ چشمانش به عمونبی و پدرم به ارث رسیده بود و رسیده است.
به تجربه متوجه شدم. آن اشک های روان و چشمان با صفای خیس اشک، نسبتی با صفای دل ها دارد.. محرم که می شود، یاد آن دستمال معطر خیس اشک ، در ذهنم زنده می شود. انگار همان عطر اشک و گلاب در ذهنم می پیچد.
حاج اخوند می گفت: وقتی در زیارت عاشورا می خوانیم:
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائک…
ما هم می توانیم گرچه دوریم روح و جان خود را فدای او کنیم. ما هم شهید اشک شویم.
با آوازی حزین می خواند:

بیا ای غم که تو بس باوفایی
که ابر قطره‌های اشک‌هایی
که آب چشم با خون شهیدان
برابر می‌روند اندر روایی
کسی را که خدا بخشید گریه
بیاموزید راه دلگشایی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)