نکته های قرآنی-۹۹

میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ کهف-۹۹

در بارهٔ وجه بشری پیامبر اسلام، ضرورت دارد درنگ بیشتری داشته باشیم. در سوره کهف چند موضوع که به نحوی مصادیق وجه بشری پیامبر اسلام و موسی پیامبر یهود است، بیان شده است.
در مورد وجه بشری پیامبران، وقتی سخن از برخی ویژگی های بشری مثل خوردن و زندگی در میان مردم، به تعبیر قران مجید، یمشی فی الاسواق،(فرقان/۷ و۲۰) گذار در کوچه و بازارست.
قران این ذهنیت را که چکونه می توان فردی را به عنوان پیامبر پذیرفت که همانند مردم است، تصحیح می کند و تاکید می نماید که پیامبران همانند مردم و از جنس بشرند. نکته دیگری که معرکه آراء محدثین و نیز متکلمان شده است. این است که آیا پیامبران و یا مشخصا پیامبر اسلام دچار سهو و یا فراموشی می شده است. آیا از بعد نظری و اعتقادی می توان پذیرفت که پیامبر دچار سهو و نسیان شود؟
یکم: قرآن مجید پیامبران را چگونه معرفی می کند؟ آیا برای آنان نسیان و سهو قائل است؟ به عبارت دیگر از حیث بشری آیا آنان دچار سهو و نسیان می شده اند. برخی ایات قرآن مجید به روشنی دلالت بر سهو و نسیان پیامبران از وجه بشری و انسانی ان ها دارد.
الف: خداوند به آدم توصیه کرده بود که از شجرهٔ ممنوعه در بهشت نخورد و خورد. حتی قرآن مجید بالاتر از سهو و نسیان تعبیر عصیان را برای آدم به کار برده است. (طه/۱۲۱).
ب: در سوره کهف شاهد نسیان موسی و سهو او در داستان مواجه اش با خضر بودیم. هم نشانهٔ ماهی را از یاد برد و هم راه بازگشت را گم کرده بود و هم توصیه خضر را از یاد می برد و پرخاش می کرد یا دچار سهو می شد.
توجیه و یا تبیین هایی در بارهٔ نسیان موسی وجود دارد. به گمانم از جمله آن توجیهات می توان به سخن عارف بزرگ مرحوم شاه آبادی استناد کرد.سحن شاه آبادی را امام خمینی رضوان الله تعالی علیه در مصباح الهدایةـ کتابی که هنوز برغم گفتار های مرحوم سید جلال آشتیانی، قدرش ناشناخته مانده است.- ذیل عنوان « نور» روایت کرده است. روایت شاه آبادی از ماجرای موسی و خضر و نسیان موسی حلاوت و لطافت ویژه ای دارد. موسی در واقع، عالم را در محضرخداوند می دانست و خود را نیز در حضور خداوند باور داشت. وقتی آن سه ماجرا اتفاق افتاد نمی توانست بپذیرد که در حضور خداوند معصیتی و گناهی اتفاق بیفتد. موسی به این نکته متفطن نبود که خضر در مرتبه ای برتر و حاضر در حضور بود و نه در حضور. این دو مرتبه با یکدگر متفاوت هستند.(۱).
در بارهٔ پیامبر اسلام آیات متعددی وجود دارد که می توان از آن آیات به نحوی از سهو و یا نسیان پیامبر اسلام سخن گفت..
الف : در سوره کهف به پیامبر اسلام توجه و یا تذکر داده شده است، که خواست خداوند را همواره در مدّنظر داشته باشد. پیامبر در برابر پرسش مشرکان مکه-پرسش های سه گانه ای که از عالمان یهودی یثرب-مدینه- اموخته بودند، گفته بود فردا جواب می دهم. گمان کرده بود که تا فردا پاسخ پرسش ها به او وحی خواهد شد. فردا وحی نشد و فترت وحی نزدیک به دو هفته به طول انجامید، به نحوی که مشرکان کمان کرده بودند که پیامبر پاسخی ندارد. سوره کهف در واقع پاسخ تمامی آن پرسش ها بود. از جمله در سوره به پیامبر تذکر داده شده است که:.
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا ﴿٢٣﴾ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّـهُ ۚ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَـٰذَا رَشَدًا ﴿٢٤
و هرگزدر هیچ کاری مگو که من فردا کنندهء آن هستم* مگر آنكه خدا بخواهد، و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن و بگو: «اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه نزديكتر از اين به صواب است، هدايت كند.»*‌
بدیهی است که این ایه و نیز سخن از نسیان رسول نمی تواند بدون هیچ گونه زمینه ای و صرفا به عنوان یک توصیه تلقی شود.
چنان که در تفسیر مجمع البیان، در ذیل آیه ۲۳ و ۲۴ سورهٔ کهف، طبرسی به روایتی اشاره می کند. وقتی با پیامبر اسلام پرسش های سه گانه را مطرح کردند، ایشان گفتند: فردا پاسخ می دهم. وحی برای مدتی قطع شد.ا
البته شیخ طوسی در تفسیر خود، این موضوع را نقد و ردّ کرده است. با توجه به این که طبرسی تفسیر خود را بر مبنای تبیان شیخ طوسی نوشته است. پیداست طبرسی استدلال شیخ طوسی را نپذیرفته است. شیخ طوسی نوشته است. اگر پیامبر گفته باشد که فردا پاسخ می دهم و فردا پاسخ نداده باشد، در واقع دروغ گفته است. سخن دروغ هم زیبنده پیامبر و با شان او متناسب نیست، از این رو این خبر درست نیست. می توان گفت: پیامبر حتما دروغ نگفته است و گمان می کرده است که تا فردای ان روز حتما به او وحی می شده است. خداوند خواسته است به پیامبر تذکر دهد که اولا وحی در اختیار او نیست که هر وقت پیامبر خواست وحی نازل شود، افزون بر ان به پیامبر تذکر داده شده است که همواره خداوند و یاد و خواست خدا را در نظر داشته باشد.
به گمانم همین آیه و تدقیق در بارهٔ آن، گواه است که وحی در اختیار پیامبر نبوده است. به عبارت دیگر او فاعل و مولّد وحی نیست. این سخن برخی عارفان، که گفته اند؛ پیامبر هر وقت اراده می کرد، جبرئیل را نازل می کرد و یا جبرئیل همان قوه خیال پیامبر است، تمام نیست. اگر جبرئیل و وحی در اختیار پیامبر بود، دوره های متعدد فترت در وحی که گاه موجب رنج بسیار پیامبر شده بود، وجهی نداشت..
**********
پی نوشت:
(۱) امام خمینی، مصباح الهدایة بیروت موسسه اعلمی ص ۸۷

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)