قساوت درنده

دانشجوی سال دوم رشته تاریخ دانشگاه اصفهان بودم. سال ۱۳۵۳…گه گاه از دانشگاه تا طوقچی پیاده می رفتم. از دانشگاه تا سی و سه پل. از کنار رژه معطر گل های رز… دقایقی در یکی از پنجره های پل می نشستم. پل به رنگ پرتقالی-نارنجی بود و پل خواجو هم در چشم رس… از چهار باغ که می گذشتم. تصمیم گرفتم یک شلوار بخرم. رفتم داخل پاساژی، در طبقه دوم قسمت خیاط ها و شلوار دوز ها بود. وارد خیاطی شدم. خیاطی امید. امید را با رنگ سبز بر شیشه قدی در ورودی نوشته بودند. مردی میانسال که متری نایلونی بر شانه انداخته بود، پشت میزش بود. گفتم شلوار می خواهم. چند تایی آورد. یکی را پسندیدم. رنگ سرمه ای که سیاه می زد. این خوبه! شلوار را توی یک برگه کاغذ پیچید. دنبال کیف پولم گشتم؛ کیفم نبود! هول شده بودم. گفتم: ببخشید من کیف پولم همراهم نیست، فردا خدمتتان می رسم! لبخندی زد و گفت: بسیار خوب شلوارت را ببر، فردا یا هر وقت دیگری پولش را بیاور. گفتم: اجازه بدهید پولش را که آوردم، شلوار را می برم. گفت: ببین پسر جان اگر تو این شلوار را نبری من شب نمی توانم راحت بخوابم. ببر پسرم! بردم! آن شب تا وقتی چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم ، از تاثیر آن اعتماد و محبت مست بودم. او که مرا نمی شناخت. چرا گفت اگر شلوار را نبرم، خوابش نمی برد؟ آن چهره مهربان و آرام،خیاطی امید! همیشه در ذهنم زنده است.
او درس بزرگی به من داده بود. همان درسی که در دفتر نباشد!
نمی دانم آن پزشک و یا همکارانش وقتی متوجه شده اند، مادر یا پدر کودک اصفهانی پول بهمراه ندارد؛ بخیه ها را باز کرده اند. تا پایان عمر چگونه سر بر بالین خواهند نهاد؟ تصویر آن کودک که دارند بخیه ها را از صورتش می کشند، چگونه رهایشان خواهد کرد؟ چگونه در چشمان آن کودک نگاه کرده اند؟ در سرزمین ما چه اتفاقی افتاده است؟ این قساوت درنده از کجا و چرا و چگونه پدید آمده است؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)