پتک چارگوش


(۲)
گم شدن پتک از دید اهالی مارون مثل هم نبود. این که چرا و چگونه پتک گم شده است؟ چه کسی می تواند پتک را دزدیده باشد؟ یک سوی بحث بود. سوی دیگر همدردی با کشور خانم و یا کدخدا قدرت، بی تفاوتی و یا نوعی خوشحالی پنهان بود! عده ای هم با مشت های پر و رگ های گردن برآمده و روی برافروخته می خواستند، دزد را پیدا کنند و همان وسط ده تکه تکه اش کنند. نصرت خواهر زاده شیری ِکدخدا قدرت که تازه امنیه شده بود. سر سبیلش را روغن می زد و تاب می داد. با اسب قهوه ای و زین براق چرمی اش در مارون از این سو به آن سو می رفت و گردن می کشید؛ از بچه ها می پرسید ندیدید پتک کدخدا را کسی جایی ببرد؟
وقتی پتک گم شد، نخست نگاه ها متوجه خوش نشینا بود. خوش نشینا در مارون و یا در روستاهای دیگر مردمی بودند، بینوا و مظلوم. آن ها زمینی یا باغی از خودشان نداشتند. گاو و گوسفند هم نداشتند. برای دیگران کار می کردند. خانه ای از خودشان نداشتند. معمولا از روستایی دیگر آمده بودند، غریب بودند. در حاشیه زندگی ،زندگی می کردند. در بیغوله ای یا تک اتاقی یا انباری چپیده بودند و روزگار را به تلخی سر می کردند. نمونه فراموش نشدنی اش، کبری خانم بود با شوهر و سه بچه اش که در اتاقی پایین خانه عمو نبی، روبروی انبارهای اربابی زندگی می کرد. از در خانه که نگاه می کردی درون خانه شان تاریک بود، پنجره نداشت.
؛ به همین خاطر ممد پسر کبری زل-کور شده بود. نتوانست به مدرسه بیاید . می رفت پی تیغ زنی گَون ها. در گوشه و کنار ده خوش نشینا پنج خانواده بودند. وقتی پتک گم شد، نگاه بعضی به آن ها بود. بعضی هم می گفتند، دزد آشنا بوده و از چم و خم خانه کدخدا قدرت باخبر . مگر می شود یک همچو پتک انتیکی را دَم چشم و دست بگذارند. حتما جای قرص و قایمی قایم کرده بودند. تهمینه دختر کشورخانم( دختر ش از شوهر سابقش، ماه گرفتگی نیمی از بالای گونه راستش را پوشیده بود، توی ماه گرفتگی موهای زرد روئیده بود.) گفته بود. پتک توی یک کیسه سفید کتان بوده است. جای کیسه همیشه بالای رختخوابا بود. اتاق رختخوابا هم بیرون ایوان بود. روبروی پاگرد پله ها.لا به لای پتک هم تکه های خُرد صابون سدر گذاشته بودند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)