پتک چارگوش (۳)

برف سنگینی باریده بود. آن قدر سنگین که دیگر در کناره شمالی میدان ده، پشت خانهٔ عمه بگم و رمض و حشمت، که دیوارش برِآفتاب بود و پسین پیرمردان ده آنجا می نشستند و به دیوار تکیه می دادند. چپق چاق می کردند. دیگر حلقهٔ پیرمردان دیده نمی شد. جوانان و میان سالان هم که گاه دور هم جمع می شدند، جمباتمه می نشستند و قاپ می ریختند، هم نبودند. عام یعقوب و عباسعلی و یدالله شوهر عمه خانم اقا کنار دیوار ایستاده بودند؛ به افق و تپّه مارون که برف آن را پوشانده بود، نگاه می کردند. جای جای هم که برف ها آب شده بود، یا کم پشت بود، قهوه ای -آبی می زد.
-هنی از پتک خیری نیست؟
-نه
-پتک که دستمال ابریشمی نبوده که گم شود یا جایی جا بماند.
-کدخدا قدرت الله خان غلامی دعوت شده برود کنگره کشاورزان، شاه سند مالکیت به رعیتا می دهد.(کدخدا قدرت وقتی از تهران بازگشت، همیشه از قول شاه روایت می کرد که دیگر نباید کسی بگوید رعیت، رعیت تمام شد!) کدخدا می خواسته پتک را به عنوان تحفه برای زن شاه ببرد. حالا مثه ماهی زنده توی تابه جلزّ و ولزّ می کند.
-گفته اگر پیدا نشد می رود پاسگاه و عدلیه شکایت می کند. گفته همهٔ خانه های ده، انبارها و طویله ها را باید بگردن، گفته حالا دیه پتک مال شهبانویه، حکماً و لابدّ باید پیدا شود.
- امشب خانه اش جلسه گذاشته، حاج آخوند و آقا سید و بابا علی و آقا نبی و استوار بیات رئیس پاسگاه توره و نصرت امنیه خواهر زاده شیری اش را هم هنا کرده. جهان خانم( دختر کدخدا قدرت) از قول کله کشور به آقا نبی گفته.
اوسّاممد از سمت قصابی رضا رسید. سلام بر جوون های پس پریروز! کسی میخواه سرش را اصلاح کنم؟
- نه اوسّا ممد، از پتک چه خبری داری؟
- خبری نیست. آب شده و رفته به زمین، یا گردی شده و رفته به آسمان. به خیالم کدخدا باید به آقا نبی بگه، برای پتک سر کتاب وا کند . نظر بندی را باطل کند. شاید هم جنّ برده باشد. انگار خاکستر روی سر مارون پاشیدن، همه پچ پچ می کنن و از پَتَک حرف می زنن، همه نسبت به هم بدبین شدن.
حاج آخوند به کدخدا گفته، خودم می روم کرمان هر جور شده یه پتک برایت پیدا می کنم. گفته نه. پتک خودم باید پیدا شه، پتک دیگه مال شهبانو خانم فرح است، من وکیلش هستم. مصیبت اینه که کدخدا بایست روز نوزدهم همین برج تهران باشد. شاه از چند هزار کشاورز دعوت کرده تا به آن ها سند زمین بدهد. کدخدا به نصرت گفته از استوار بیات اجازه بگیره با جیپ استوار برود تهران.
- جیپ استوار که مال پاسگاه توره است؟
- استوار بیاتی خودش یک جیپ داره، وقتی ژاندارمری اراک جیپ های اسقاطی را می فروخت خریده. یه دندان سالم توی دهان این جیپ تونکا نیست برا همینم یه فرسخی که میرود خاموش می کند و استوار بیات باید هندل بزند. ندیدی همیشه هندل کنار دستشه؟ حالا بگو پدر بیامرز تو که تا تهرون باید هی هندل بزنی! توی توره هم وقتی از این ور به اون ور با ماشین خودش میرود، هندل را توی جیپ نمی کذاره! به همین خاطر پشت سرش می گویند؛ استوار هندلی. بگو پدرت خوب، مادرت خوب با قاطر بروی که زودتر می رسی. گفته به شیشهٔ پشت جیپ پرچم بزنند و عکس شاه و فرح را دو طرف ماشین بچسبانند. خیال داشته پتک را توی جیپ بگذارد و ببرد. ای بسا آرزو که خاک شده!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)