پتک چارگوش (۴)‎


(۴)

باد شمال وزید، عام یعقوب شالش را جلو دهانش پیچید و کلاه پشمی اخرایی رنگش را تا روی ابرو پایین کشید. اوسّا ممد هم سیگار اشنویش را گیراند. سیگار را با دو انگشت شصت و اشاره دست چپ می گرفت و هر بار سه بار پک می زد. حلقه های غلیظ دود چهره اش را می پوشاند. رو به جمع گفت:

-هر چه سنگه مالِ پای لنگه! نصرت امنیه پیله کرده به خوش نشینا. اینا آه ندارن که با ناله سودا کنن، اصلا به خیالشان می رسه که پتک بدزدن؟ حالا هم بابا مرگ یه بار شیون هم یه بار! بروید خانه شان را بگردید، اگر نبود دست از سرشان بردارید. اینا که زندگی ندارن، دست و بارشان خالی ست، اینقدر خفت شان ندهید. تیر تهمت به مغز استخوان می خورد، به قلبِ قلب. والله این مدولی خیلی آدم قرصیه که دقمرگ نشده. این کبری خانم که شوهرش یک ساله یه جا نشین شده، از خانه بیرون نمی آید. کبری هم که توی خانه کدخدا کلفتی می کند. اصلا این زنی که همه نماز هاشو توی مسجد می خوانه می شود دزدی کنه. غیر از خیر و رضای خدا و صلوات بر محمد و ال محمد شما حرف دیگری از کبری شنیده اید. خدا را خوش نمیاد برای این که زن شاه را خوشحال کند، این زن مظلوم را دق بدهد. کلمه ها در لایه هایی از دود سیگار پیچیده می شد. بخار ملایمی هم از دهان پیرمردان ده خارج می شد. به دست هاشان ها می کردند تا کرختی سرما برود.

عام یعقوب گفت: سر بی گناه بالای دار نمی رود. خدا کریمه ، آبروی بنده های مظلومش را حفظ می کند. منتها باید چاره ای کرد. همین جور همه جا حرف از گمشدن پتک است. مثل زهرابه مزه آب و نان و هوای مارون را تغییر داده. این آتش را باید خاموش کنیم.

ناگاه برقی از آفتاب سمت راست صورت عام یعقوب را روشن کرد. دست چپش را سایبان چشم کرد. خطی از روشنایی بر تپه مارون کشیده شد. برف ها آبی ـ نقره ای می نمایاندند

اوسّا ممد گفت: بلکه خداوند یاری کند. کدخدا قدرت دست بردارد ، تا آب خوشی از گلوی مردم مارون پائین برود. جیپ پاسگاه توره جلوی خانه کدخدا بود، به خیالم استوار بیات خانه شان بود.

مارون مثل یک کاسه برنجی بود. وقتی به گوشه ای از آن تلنگری زده می شد، صدا در تمام جداره و دهانه کاسه می پیچید. همه خبر داشتند که شب در خانه کدخدا قدرت قرار است در بارهٔ پتک صحبت شود.پدر بزرگم بابا علی، قبای آبی راه راهش را پوشید. قبا خط های نازک قرمز کمرنگ داشت. شال سبزش را به میان بست. سر شال را در میانه لایه های بسته شده شال قرار داد. کلاه سپید نخی اش را بر سر گذاشت. عصای بلوط قرمزش را از گوشه اتاق برداشت. گفت: سعید من چشمم توی برفا بُر نمی کنه، تو چراغ دستی را بر دار برویم خانهٔ کدخدا. در واقع فاصله خانه ما تا خانهٔ کدخدا همان میدان ده بود. در سمت شرقی میدان قصابی قربان و نجاری فتح الله و عطاریِ رضا مدقلی بود. میانه میدان صخره های کوچک و بزرگ بود. وقتی هوا خوب بود و روشنا، گذار از میدان آسان نبود تا چه رسد به وقت شب و تاریکی، آن هم بدون مهتاب. روشنایی زمین رنگ سپید محو و مات برف بود..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)