پَتَک چارگوش (۵)

مادر بزرگم، بی بی زهراء خانم گفت: کلاه پشمی ات را بپوش پسرجان، سوز سرما گوش ات را می بَرَد! لبه کلاه را روی گوشم کشیدم. کلاه را عمه بگم زن عام یعقوب بافته بود؛ پشم خام رنگ نشده بود. منتها دو خط سبز و آبی روی لبه کلاه جوری بافته شده بود که وقتی کلاه را به سر می گذاشتم، آن دوخط روی پیشانی ام قرار می گرفت. وقتی لبه کلاه را بر میگرداندم تا روی گوشم را بپوشاند، دو خط از روی گوش هایم رد می شد و پس گردنم ناپدید. چراغ دستی را تکان دادم، نفت به اندازه کافی داشت. شیشه چراغ دستی را با کلید بالابرش، بالا بردم و فتیله را گیراندم. خط قرمزی روی فتیله چشمک می زد. شعله دور تا دور فتیله را پوشاند.شعله فرو نشست و آرام شد، بوی نفت توی بینی ام پیچید. شیشه چراغ دستی را پائین آوردم، جا افتاد. پدر بزرگم آسید علی آقا، شال ماشی رنگش را دور گردن پیچاند و گفت برویم. به جهان خانم گفت هر وقت آقا نبی امد بگو بیاید خانه کدخدا قدرت. پله ها را برف پوشانده بود. با احتیاط قدم بر می داشتم. چشم پدر بزرگم به قدم هایم بود. پای ات را محکم بگذار که سُر نخوری! مراقبم! کلون در راکشیدم. صدای ماغ گاو زرد از طویله آمد. طویله طبقه پایین خانه مان بود. زیر اتاق بزرگ هشت دری و قالیبافخانه. سمت شرقی حیاط هم انبار کاه و یونجه و هفت چین و گندم و جو وماش و نخود و لوبیا و عدس و کنجاله بود. مرغ و خروسا هم همان سمت بودند. هشت مرغ و سه خروس داشتیم. همه مرغا هر روز تخم می گذاشتند. بعضی وقتا از خوارو بارفروشی رضا، کبریت و چای و قند و شکر می خریدم. به جای پول تخم مرغ می دادیم. رضا یک حلقه اهنی داشت، تخم مرغ را از توی حلقه رد می کرد، اگر رد می شد نمی پذیرفت و می گفت : دکان های شهر قبول نمی کنند. بعضی همسایه هامون برای خرید کره و یا پنیر و ماست می آوردند. آقا رضا هم پنجشنبه ها همه تخم و مرغا و ماست و پنیر و کره را به اراک می برد. و به جایش قند و شکر و چای و کبریت و توری چراغ توری و فتیله لامپا و چراغ دستی و چراغ موشی می آورد!
سایه صخره های برف پوش در بازتاب تو چراغ دستی تکان می خوردند. سایه هامان تند تر از خودمان قدم بر می داشتند. سایه ها کوتاه و بلند می شدند. گاه سایه ها در هم می شدند و نیمی از سایه بر صخره کوچک یا بزرگی می افتاد. بابا علی برایم گفته بود، میدان ده تمامش صخره بود. مردان ده دورتادور صخره ها آتش روشن می کردند. سنگ ها داغ داغ می شدند. آن وقت با سطل های بزرگ آب سرد بر صخره ها می ریختند. بخار از صخره بلند می شد. با پتک به جان صخره ها می افتادند و آن ها را خرد می کردند. این صخره هایی که حالا می بینی، ریشه صخره های بزرگی هستند که خردشان کردیم. در واقع میدان ده سنگستان بود. در زیر آفتاب میدان صیقلی می نمود و برق می زد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)