پتک چارگوش (۶)


میدان شیب ملایمی به سمت جنوب داشت. سپیده دما هنگامی که گاگِل و گَلّه و مِندال میدان را پر می کرد و صدای ماغ گاو ها و بع بع گوسپندا میدان را به رقص می آورد! بزغاله ها از روی صخره های کوتاه می پریدند. نگاه آرام گوسپندا به بره ها و نگاه تیز بزا به بزغاله ها بود. از پنجرهٔ اتاق هشت دری که نگاه می کنم؛ موج های در هم و بلند و کوتاهی از تیغهٔ گردهٔ گاو ها و شاخ هاشان را می بینم. انگار میدان عرصه دریاچه ای بود که مدام موج بر می داشت…گاو زرد خودمان هر جا که بود مثل آفتاب می درخشید. مثل کشتی بر دامنه موج ها کژ و مژ می شد. پایم لغزید و چراغ به جدارهٔ صخره برف پوشیده خورد، صدای خفه ای بلند شد، سایه ها تکان خوردند و ایستادند. پدر بزرگم گفت: مراقب باش بَبَم! تعادلم را حفظ کرده بودم. بر برفا یا صخره کنار پایم نیفتادم.چراغ دستی خاموش نشده بود. پدر بزرگم برایم تعریف کرده بود، وقتی صخره ها را خرد می کردیم، تراشه ای از سنگ گوشه چشم سهراب ِ ابراهیم اقا پرید و چشمش را بُرد. دوا و درمان که نبود. کسی هم ویرش نبود. با لچک بلقیس چشمش را بستند تا خوب شود. خونریزی بند امد اما بعدا چشمش را خالی کردند. گفتند سهراب را نظر کردند. چشماش مثل پیاله بود، مثل خوشه گندمی که تازه سبز شده. حوا خانم تا آخر عمرش از میدان ده رد نشد. همیشه میدان را دور می زد. گفته بود، نمی توانم صخره ها را ببینم.
حاج اخوند پوستین سپید مات اش را پوشیده بود.داشت در خانه شان را می بست. خانه اشان دیوار به دیوار خانه کدخدا قدرت بود. جیپ پاسگاه و یک لند رور سدری رنگ جلوی خانه نگهداشته بود. عجیب است اما پس از پنجاه سال، شماره لندرور یادم آمد. ۸۹۱۱۵-تهران الف ( بعدا برایتان خواهم گفت، چرا این شماره تا به حال در ذهنم زنده مانده است.) کسی داخل ماشین نبود. در خانه کدخدا باز بود .جای پا، جای پوتین روی برف ها مانده بود. آج های پوتین هنوز مشخص بود. نور چراغ دستی بر برفا افتاده بود. حاج آخوند شانه ام را فشار داد و گفت: به به به پسری که چراغدار بابا علی است! چراغ چشمت روشن وآفتاب عمرت بلند! صدای خنده اش و برق دندان های سپید حاج آخوند! قسمت جلو خانه کدخدا قدرت بیرونی خانه بود. دو رشته پله با انحنای نرمی از دو سو به طبقه بالا می رفت. کنار پله های سمت راست یک درخت کوچک انار بود. در طبقه بالا یک اتاق بسیار بزرگ بود. سه برابر اتاق هشت دری خانه ما. دور تا دور پشتی چیده بودند. پشتی ها قالیچه های کوچکی بودند. نقش هاشان متفاوت بود. آتشدان روشن بود. سه چراغ توری به سقف اتاق آویزان بود. نور نقره ای چراغ توری بر نور زرد چراغ های گرد سوز که توی تاقچه های دور تا دور اتاق می سوختند، غلبه کرده بود. منقل برنجی بزرگی جلو آتشدان بود. کدری بزرگ روی سه پایه بلندی توی آتشدان بود و قوری با نقش ناصرالدین شاه که سبیلش را تاب داده بود و چشمان درشت اش خیره مانده بود، بر روی بدنه محدّب قوری مورّب می نمود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)