پتک چارگوش (۷)

استوار بیاتی دو زانو زده بود. کنارش مردی که شکمی بر آمده و غبغبی دو لایه داشت، نشسته بود. صورتش مثل قاطر کدخدا قدرت بود؛ سرد و صامت. گاهی نگاهش را بر می گرداند. کدخدا قدرت به پدر بزرگم خوشامد گفت. دست اش را بر شانه حاج آخوند گذاشت و او را سمت بالای اتاق راهنمایی کرد. حاج آخوند کنار آتشدان نشست. کنار نصرت امنیه که با امبر گُل های آتش را جابجا می کرد. همین جا خوب است! مهمان نا آشنا جلوی پای حاج آخوند و پدر بزرگم بلند نشد. استوار بیات احترام کرد و ایستاده ماند تا حاج آخوند اشاره کرد که بنشیند. صدای غیژ غیژ قیچی قند شکن بلند شد. نصرت امنیه کلوخه ای قند را تکه می کرد.
- خوش آمدید به خانه خودتان! ( کدخدا قدرت صدایش را صاف کرد و آب دهانش را در دهانش گرداند.) ایشان جناب سرهنگ ثقفی هستند. فرد نا آشنا سر تکان داد و در چشمان حاج آخوند و پدر بزرگم نگاه کرد. نگاهی گذرا هم به من انداخت. هیچ حرفی نزد. نصرت امنیه بلند شد از رشته های اسپند که مثل پشه گیر اسب به دیوار نصب شده بود، نیم رشته ای را با سر قلمتراشش برید. دانه های اسپند را که زرد کمرنگ و فندقی روشن بودند در کف دست مالاند و سائید. صدای شکستن پوست شفاف و نازک اسپند ها . دانه های سیاه اسپند را توی منقل پخش و پلا کرد. صدای ترق تروق دانه های اسپند و دود ملایم آبی رنگی که بالای منقل چتر زده بود. با حرکت پشت دست دود ها را سمت ما می تاراند. کدخدا با صدای بلند صلوات فرستاد. حاج آخوند و پدر بزرگم زیر لب صلوات فرستادند. لب های سرهنگ نجمبید! استوار بیات هم چیزی را زیر لب گفت که مفهوم نبود..
کدخدا قدرت گفت: آقا سید هم قرار است بیاید. حمریون بود. پیغام دادم بیاید. شما چای تان را بفرمایید. چای توی پیشدستی های زرد برنجی بود. در کنار پیشدستی دو حبه قند و چند دانه کشمش فخری درشت و حبه ای نبات زرد رنگ توی پیاله کوچک فیروزه ای .پدر بزرگم گفت: سعید فتیلهٔ چراغ دستی را پائین بکش! چراغ دستی را گذاشته بودم جلوی پای ام. مثل استوار بیات و حاج آخوند دو زانو نشسته بودم. بابا علی زانوی پای راست اش درد می کرد نمی توانست دو زانو بنشیند.
صدایی از توی حیاط و پشت در بلند شد. کسی پای اش را بر زمین می کوبید. صدای خفهٔ کوبش پا بر برف، آقا سید بود. سلام کرد و شال اش را از جلوی دهان اش باز کرد. برف بر پیشانی و ابروانش نشسته بود. با پر شال برفا را پاک کرد ، پیشانی اش برق زد. مثل همیشهٔ خدا چشمان اش پر از خنده و چهره اش باز و متبسم بود.
- قدرت خدا! چه برف آبدار پر پشتی می بارد. کم مانده بود که در میانه راه بمانم. خانه ات اباد کدخدا قدرت! حالا چه وقت مهمانی بود!
- آقا سید! ماشاالله مثل رستمی یا رخش رستمی، برف و بوران که حریف تو نیست. سرهنگ یه خرده چهره اش باز شد. یکی از دندان هاش طلا بود.
آقا سید دست هایش را در هم گره کرده بود. باز می کرد. کف دستا را بر هم می مالید. ابرو های اش را صاف کرد. خواند: تگرگ آمد امسال بر سان برگ! میانه را تگرگ گرفت. شما حالی تان شد؟ بقچهٔ شاهنامه رامثل سپر گرفتم بالای سرم! بقچه را باز کرد. شاهنامه را از لای جلد سبز ش بیرون آورد. کف دست اش را آرام بر تیماج جلد کشید. لبخند زد. نم بر نداشته است. شاهنامه را کنار آتشدان گذاشت. کدخدا قدرت گفت: اقا سید اگر روزی یا شبی این شاهنامه را گم کنی چه می شود!؟
- گم اش نمی کنم. همیشه همراه ام است. شما شده که قلبت را گم کنی؟ نمی شود که! این شاهنامه قلب من است.
- من پتک چار گوش ام را گم کرده ام. راستش به نظرم گم نشده، کسی آن را دزدیده. شما ها را زحمت دادم. ببینم راه و چاره کدام است. جناب سرهنگ هم لطف کردند. بنده نوازی کردند سری به من زدند. البته مثل این که سووالی از حاج آخوند هم دارند. بله؟ رو به سرهنگ کرد. سرهنگ سرش را تکان داد که یعنی بله.
.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)