آینه چهره ها

مسافر عبوری بودم! دو ساعتی در فرودگاه قاهره چرخ زدم. چهره ها خسته و اندوهگین بودند. تنها نشانی از تبسم در سیمای مادرانی بود که با بچه های کوچکشان حرف می زدند. هنگاه نشستن هواپیما هم که مجبور شد با تاخیر بنشیند و بر فراز قاهره دور زد- خوب شهر را نگاه کردم. بی سامانی در ساخت شهری!
عروسی با مادرش و یک دسته گلی که تازه نمی نمود جزو مسافران بودند. مادر نقاب داشت و عروس که از شدت آرایش، صورتش گچی می نمود، هیچ نشانی از شورو شادی یک عروس نداشت.
پسر دو سه ساله ای در سالن انتظار پرواز به سوی ریاض، گریه می کرد. پدر و مادرش کوشیدند ارامش کنند. نتوانستند. توی کیفم شکلات داشتم. کیت کت! به کودک دادم. آرام شد. پرسیدم اسمت چیه؟
پدرش گفت: نور
گفتم: چه اسم خوبی اسم پدر من هم نور است!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)