شور زندگی!

برای سرور عزیزم ، جناب اقای منوچهر کدیور

خبر درگذشت دکتر هوشنگ کدیور بار دیگری میل به زندگی و یا شور زندگی را در ذهنم زنده کرد! حتما خواهید پرسید چگونه می شود خبر در گذشت عزیزی شور زندگی را در ذهنم تداعی کند؟ شور زندگی در صدا و نگاه و خنده های پولادین دکتر هوشنگ زنده بود. زندگی رو به افزایش…

نام ایشان را شاید نخستین بار از مادرش شنیده بودم. او همیشه منتظر بود که پسرش از سفر بیاید. انگار همیشه خدا داشت خانه را مرتب و تمیز می کرد و نام هوشنگ را هم زمزمه. گاه می پرسید: این هفته هوشنگ می آید؟ درست مثل قصه ها شده بود...

صدای تلفن های ناهنگام در این سوی جهان، گاه حاوی پیامی ست که صدایی خاموش شد. صدایی که صدای زندگی بود.

انگار دیروز بود. زمستان سال ۱۳۶۱، در فرودگاه مهراباد منتظرش بودیم. رسید! گرم و پر مهر دیده بوسی کردیم. سه تا چمدان داشت. گفت سنگین است مراقب باش. همینطور بود انگار پر از آهن و آجر بودند. رمزش بعد گشوده شد. چمدان ها مملو از کتاب و تُن ماهی و قوطی های غذاهای کنسرو شده بودند. مختصری لباس، همه به رنگ تیره!
گفت: وقتی گفتم جنگ شده باید بروم ایران، دوست و آشناها گفتند غذا همراهم بیاورم. ایران قحطی است. گفتند اگر لباسم رنگ روشن باشد، کمیته ای ها مرا می گیرند و یا مزاحمت فراهم می کنند!

دید که واقعیت های ایران غیر از آن گفتارهاست. خیلی زود به جبهه رفت. دیگر وقتی به تهران می آمد لباس جبهه و جنگ پوشیده بود. تقریبا تا پایان جنگ در رفت و آمد به جبهه بود. زندگی با جوانان در جبهه پیوند او را با ایران و مردم مستحکمتر کرده بود…تصمیم گرفت در ایران بماند. مطبی تاسیس کرد. خانه ای گرفت و ماندگار شد…انگار نه انگار که سی سال در آمریکا زندگی کرده است. لهجه اش فسایی ناب بود. درست مثل کسی که سی سال از فسا خارج نشده باشد.

گاهی از خشم شعله ور می شد. وقتی بود که نسبت به برخی پزشکان مساله دار می شد.« باور می کنی بی خود و بی جهت دست به جراحی می زنند؟» برایش کتاب قتل عام پزشکی ایوان ایلیچ را که در خانه داشتم، آوردم. می گفت: « وقتی یک کار که در اصل و اساس خدمت است تبدیل به تجارت شود، مصیبت است.».

با طبیعت همخو و آشنا بود. هر سحر گاه به حمام می رفت و می گفت آب خود بهترین شوینده است. نیازی به مواد شیمیایی نیست!

بعدا در کتاب بیش از هزار صفحه ای: چگونه یک جراح شدم؟ به این موارد پرداخته است. کتاب یک جُنگ تمام است. روایت زندگی، کتاب او در واقع زندگینامه ای است که در بستر رودخانه ای شناور است. زندگی با مردم و دغدغه آنان را داشتن.…
اگر معنای زندگی ما این باشد، که شعلهٔ زندگی را بر افروزیم ، دکتر کدیور چنان زندگی کرد. گرمای زندگی که به قلب ها حرکت و طپش می بخشید. خنده مادران و بستگان بیماران و سپاس آنان… طبیبان این بخت خوش را دارند که زندگی را تکثیر می کنند و نام و یادشان از ذهن ها نمی رود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)