نکتهٔ نویافتهٔ نوروزی-۱

ساعت پنج صبح یکم فروردین ۱۳۹۵، هنگامی که از عرشهٔ طبقهٔ دوازدهم کشتی گراندی ناوی ولوچی به افق نگاه کرد، افق مثل جنگلی آتش گرفته بود، دامنهٔ آتش از هر سو گسترده تر می شد. در آینهٔ اقیانوس ِ اطلس ، در ساحل دَخْلَه، دروازهٔ جنوبی مراکش، بازتاب بازی نور آفتاب ابریشمین سپیده دم با موج ها پیدا بود. گاه بر بال های سپید گشودهٔ مرغ های دریایی خطی از روشنایی می افتاد. مرغ های دریایی مثل گلوله ای به سطح آب شلیک می شدند. انگار سقوط آزاد اریب تا آغوش موجی، انحنای منقار، گردن های بلند خمیده و نیز خمیدگی بال ها نواختِ غریبی پیدا کرده بود.
غروب بود که می خواست در کشتی ثبت نام کند. نخست یک دستبند پلاستیکی سبز به مچ اش بسته بودند. -یادی از نهضت سبز که هچنان مثل سبزی بهار زنده است!- گفتند، تا آخر سفر به دستتان باشد! از هیبت کشتی شگفت زده شده بود. تا آن غروب هیچگاه به دهان چنین کوه سپیدی یا دیو سپیدی پای نگذاشته بود. کوه سپید مون بلان هم انگار همین هیبت را داشت وقتی از آن ارتفاع بالای پنچ هزار متری نگاهش کرده بود.
سفیر مونته نگرو به او گفته بود. از صحبت شما در سمینار نه تنها یک نکتهٔ نو بلکه هفت نکته نو یادداشت کرده است. دیگر شرکت کنندگان سمینار گرانس مونتانو هم که صحبت او را شنیده بودند، نکته نو را با تبسم یا خنده یاد آور می شدند.
در مقدمهٔ سخنش گفته بود:
یک فیلسوف انگلیسی دعوت شده بود به دانشگاه توکیو تا در بارهٔ معرفت شناسی سخنرانی کند. او زبان ژاپنی نمی دانست، یکی از استادان دانشگاه که در دهه هفتاد عمرش بود، مترجمش شده بود. استاد انگلیسی یک ربعی سخن گفت، دید مترجم همچنان ساکت است و خیره به او نگاه می کند. تنها چند کلمه ژاپنی بر زبان اورد. نو مینو ساراماشی! پس از سی دقیقه بازهم: نو مینو ساراماشی. پس از ۴۵ دقیقه: نو مینو… پس از یک ساعت : نو مینو…! استاد انگلیسی با شگفتی پرسیده بود، من یک ساعت تمام در بارهٔ معرفت شناسی و تاریخ آن سخن گفتم، تو تنها در چهار کلمه ترجمه اش کردی!؟ مترجم ژاپنی گفته بود؛ بله فیلسوف عزیز، رازی در ترجمه من وجود دارد. بعد از یک ربع گفتم: حرف تازه ای نزد! بعد از نیم ساعت: هنوز هم حرف تازه ای نزده است. پس از ۴۵ دقیقه: گمان نمی کنم، حرف تازه ای بزند! پس از یک ساعت: همانطور که به شما گفتم: حرف تازه ای نزد!
جمعیت سالن ناگاه شروع کردن به کف زدن!
در صحبتش بین پاره ای از شعرِ سرود دریانورد باستانی ساموئل کلریج و هایکو باشو و داستانی به روایت مسیح از متّی، که در حقیقت یک تابلو نقاشی بود، پیوندی بر قرار کرده بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)