همهٔ روزها، روز مادرست...


مادرم زنگ زد. پسر جان خداوند همهٔ جوون های مردم را نگهدارد، بچه های من هم چشم خداوند بهشون باشه، می تونی یه وقت دکتر برام بگیری. این چشم راستم ریزش اشک دارد. دکترای تهران حتما بهتر معالجه می کنند. بعد از شهادت محسن دیگه اشکش نمی ایستاد. باشه چشم، به شما خبر می دم حتما، زنگ زدم از دکتر ابریشمی وقت گرفتم. با مادرم رفتیم مطب دکتر ابریشمی که مثل همیشه لطف بسیار داشت. مادرم پشت عینک ویژهٔ معاینه چشم هاش نشست. دیدم وقتی دکتر ابریشمی به چشم چپ مادرم نگاه می کند علامت سوالی در چشم هاش پیداست. به من هم نگاه کرد. به مادرم گفت. شما حالا استراحت کنید. به من اشاره کرد تا همراهش به دفترش-اتاق کناری- بروم. رفتیم. انگشت هایش را در هم گره کرد، به نحوی که سر انگشتان اشاره روی لبش بود. چشم چپ مادر شما ام اس داشته، یعنی داره، سال های طولانیه که اصلا نمی بینه، شما خبر داشتید؟ نه خبر نداشتم. شاید پنجاه سالی از نابینایی این چشم می گذرد. با دکتر طباطبایی تماس می گیرم. ایشان لازمه مادرتان را ویزیت کند. مطبش زیر پل سید خندان است، به خانه شما نزدیک است..
پسر جان رفتی توی اتاق دکتر چی حرف می زدید؟ گفتم مادر ایشان گفت که چشم چپ شما اصلا نمی بیند. آره خیلی وقته که نمی بیند. از بچگی! پس برای همین موقعی که قالی می بافتی هی عقب می موندی! قالیباف خانه سمت غربی خانهٔ بزرگ حاج حسن غلامی بود. آن خانه را در داستان باغ فردوس نوشته ام. اتاقی بزرگ به طول ده متر با یک دار قالی بزرگ. زن های مستاجران خانهٔ حاجی روزا قالی می بافتند. کسی اجاره خانه نمی داد. همان کار در قالیبافخانه در واقع اجارهٔ خانه بود. موقع زمستان و برفای سنگین آن وقتا، مردان هم همه به پشت بام می رفتند و برف می روبیدند. هر وقت به قالیبافخانه می رفتم می دیدم. مادرم چند رج عقب مانده است. برای جبران عقب ماندگی صبحا زودتر به قالیباف خانه می رفت و یا غروبا دیر تر می آمد. قالیباف خانه چراغ نداشت. با نور آفتاب روشنایی می گرفت…
چرا مادر این همه سال زودتر نگفتی، چشمت نمی بینه؟
پسر جان آدم هر دردی که دارد، که نمی گوید. خدا را شکر شما ها همه تان بچه های خوبی هستید….
او چند سالی است که از این جهان نیمه تاریک رفته است، در پیش ما نیست. حالا هر دو چشمانش از روشنایی خداوند که نور آسمان ها و زمین است، روشنایی و درخشش می گیرد. در این سال ها روسری او به روز و شب و نمازهایم معنا داده است. روسری او در سجاده نمازم هست و بوی او همچنان زنده است. در همهٔ سفر ها هم، روسری مادرم همراهم است. برای من نه یک روز بلکه همهٔ روزها روز مادر است. او خدای کوچک زندگی همهٔ ما بود. با آرامش و طمانینه و تبسم همیشه اش…
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)