روز پدر... برای پدرم روشنای زندگی ما

برای من که پسرم خود پدر شده ست، روز پدر روز شیرین و خوشی ست. به ویژه این روز با نام امام علی علیه السلام عبیرآمیز شده است...
پدرم همیشه نامش و صدایش و چهره روشن جذابش به زندگی ما معنی می دهد. ساعتی پیش هم که با او حرف زدم مثل همیشه مست شدم. همه ی عمر او بهار بوده است و تابستان. انگار هیچ پاییز و زمستانی بر او نگذشته. همیشه گرم و پر طراوت. تر و تازه.
ما سال ها در یک اتاق، اتاق روی اب انبار در خانه حاج حسن غلامی رو بروی باغ فردوس زندگی می کردیم. قرار شد صاحب خانه شویم. زمینی را در حاشیه شهر از حاج غلامحسین خریدیم. خانه را از خشت و گل بنا کردیم. من نه ساله بودم. پدرم چاه می کند. هم آب انبار و هم هر دو چاه را خودش کند. ما هم کمک می کردیم. با یک سطل حلبی از چاه خاک بالا می کشیدم. پدرم ته چاه بود. ریسمانی که سطل را با ان بالا می کشیدم، فرسوده بود. اما انگار توجهی نداشتیم. داشتم سطل را بالا می کشیدم که ناگاه ریسمان برید...گویی قلبم از سینه ام به بیرون پرتاب شد. فریاد نبود زار زدم: پدر!
"صدایی از ته چاه بالا آمد. ناراحت نباش پسر جان."
به خود می لرزیدم. هر چند صدای پدرم محکم بود. از چاه بالا آمد. جویباری از خون از بالای گوشش به سوی گیجگاه و گونه راستش روان بود. هر دو دستش را به لبه چاه تکیه داد؛ بیرون آمد، مرا در آغوش گرفت. با صدای بلند گریه می کردم. برق آفتاب هم توی چشمان زیتونی-قهوه ای اش افتاده بود. لبخند می زد.
پدرم مثل آفتاب بود که از متن تاریکی چاه دمیده بود. کنار دیوار نشست. مادرم یک لیوان آب آورد. با گوشه روسری سپیدش خون را از چهره پدرم پاک کرد.
یک لیوان آب هم به من داد. انگار آب معطر بود. من هم چشم از پدرم بر نمی داشتم...
*
صبح زود پدرم از نانوایی نان سنگک می گرفت. ریگ هایی که پشت نان مانده بود ؛ گوشه دستمالش گره می زد. سر کار که می رفت آن ها را روی پیشخوان نانوایی می گذاشت. می گفت" ما نان می خریم، سنگ که نمی خریم. دیدی وفتی سنگ را از نان جدا می کنی وفتی داغ ست؛ چه جور دستت می سوزد؟ آگر مال مردم را بخوریم همانطور روح ما می سوزد..."
*
تشییع پیکر برادرم محسن بود. سمت مزار شهدا می رفتیم. پدرم مثل همیشه محکم قدم بر می داشت. و همان لبخندی که نقش ابدی لبهاش بوده و هست...من نماینده مجلس بودم. برخی می آمدند و تسلیت و تبریک می گفتند...گاه پدرم را نمی شناختند. پیرمردی که قامتش خمیده بود. سمت پدرم آمد. پرسید:
" آقا! پسر کیه شهید شده؟"
پدرم لبخند زد و گفت:" پسر من!"
شانه پیرمرد را فشرد و لبخند زد. بغض پیرمرد شکست. بهت زده بر جای مانده بود.
*
بیمارستان قلب بودیم. قرار بود قلبش را عمل کنند. دکتر نوحی و دکتر ملکی آمده بودند. با لطف و مهر تمام با پدرم صحبت می کردند. پدرم پرسید:
" آقای دکتر اگر قلبم عمل بشه می توانم از نردبان بالا برم!"
توضیح دادم که پدرم از جوانی اذان می گفته. حالا هم نگران است که نتواند اذان بگوید. قلبش را عمل کردند. اکنون هنگام اذان صبح گوشه حیاط کنار درخت سیب و به و شمعدانی ها می ایستد و اذان می گوید. صدایی که سال هاست موسیقی آسمانی خانه و زندگی ماست. روزش و روز همه پدران مبارک و خرم و سرشار از خوشی.
**************
telegram.me/maktuob
باز نشر مکتوب ۱۳۸۷

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)