تشنهٔ صلح! (۲)

چرا بسم الله خان وصیت کرد با شهنایش دفن شود؟ چرا ریچارد برتون وصیت کرده بود یک جلد سروده های دیلن توماس ( ۱۹۱۴-۱۹۵۳) را در تابوتش بگذارند؟ نخستین بار نام دیلن توماس را از ابراهیم گلستان شنیدم. بخشی از کتابِ برخوردها در زمانهٔ برخورد را می خواند. داستان نخستین دیدارش با دیلن توماس . آن شب هم، پائیز سال ۱۳۸۹، در خانه گلستان باران تندی می بارید. متن را به گونه ای می خواند که انگار حادثه ها و خاطره ها زنده و جاری اند.
از آن شب تعبیری در ذهنم برای همیشه ماند. وقتی گلستان برای دیلن توماس تعریف می کند که هزار سال پیش گذر ناصر خسرو به آبادان افتاده است:
گفتم «در این جزیره – چون آبادان یک جزیره دلتائی‌ست میان دو رود و آخرش دریا، خلیج – در این جزیره جز خود خاک جزیره هر چه هست و میبینید با صنعت شروع شد و پیش از آن چیزی نبود، ساکنی نداشت. فقط، هزار سال پیش، یک شاعر بزرگ ما گذشت از این‌جا و در تمام این جزیره فقط برخورد به یک عابد تنهای منزوی، فقط. تنها.»
میدانستم تمام حرفهایم زیادی است اما نمیشد فقط خاموش رفت، که این میشد یک جور بی‌اعتنایی؛ تأکید این‌که او غریبه است.
پرسید «هزارسال پیش؟»
گفتم «هزارسال پیش.»
«شاعر بود؟»
«فیلسوف هم بود، جهانگرد هم بود. فرستاده مذهبی، مبلغ هم بود.»
باز پرسید «شاعر بود؟»
«آره.»
«یعنی که شعر میگفت و مینوشت؟»
«آره. پس چی؟»
«در چه زبانی؟»
«همین زبان ما. همین زبان که بهش حرف میزنیم اینجا. همین زبان که فارسی است اسمش.»
«میشود خواندش؟ شعرش را؟»
«چرا که نه؟»
«هزار سال پیش؟»
«هزار سال پیش. زبان محکمی هم بود. هنوز هم میشود باشد. میشود آن را درست و کاملاً فهمید. فرقی نکرده زبان، خیلی. ما مثل مومیائی سفتیم.»  و خنده‌ای کردم. گفتم «سفتیم، که همچنان هنوز هم هستیم و میفهمیم، تا حدی که ممکن‌مان‌ست میفهمیم. یا فهممان مومیائی شده‌ست که همچنان هنوز همانجور میهفمیم وقتی که میفهمیم، اگر که بفهمیم، البته. یا همچنان هنوز فکر میکنیم که میفهمیم.»
رام شرما سرش را به پشتی صندلی تکیه داده است. خواب به نظر می رسد و سوامی دارد به افق نگاه می کند. افق سپیدی می زند. من هم همچنان درپنجه تیز جادوی این تعبیر گرفتارم که ما مثل مومیائی سفت شده ایم…
با خودم می گویم نشانه این سفت شدگی، همین داستان پر آب چشم موسیقی در کشور ماست…در ذهنم دیدارم با آیه الله تبریزی زنده می شود. در قم در بیت ایشان، به اتاق کوچکی وارد شدیم. یک سوی شاگردان و اعضا دفتر ایشان نشسته بودند. سوی دیگری هم معاون هنری و مطبوعاتی و مسئول دفتر و دیگر همراهان وزارت فرهنگ و ارشاد نشستیم. تا نشستیم، ایه الله تبریزی بی درنگ گفت: آقای وزیر شما چرا اینقدر موسیقی را در تلویزیون ترویج می کنید. من گفته ام خانواده ام و شاگردانم و مقلد ها، تلویزیون تماشا نکنند. صبر کردم هر قدر می خواهد در بارهٔ تلویزیون سخن بگوید! وقتی سخنش تمام شد. گفتم: حتما توجه دارید که تلویزیون زیر نظر و اداراهٔ وزارت فرهنگ و ارشاد نیست، زیر نظر مقام رهبری است! آیه الله تبریزی مکثی کرد و گفت من کلی گفتم. شما ترویج نمی کنید؟ گفتم: ما مرکز موسیقی داریم برای آموزش، هنرمندان موسیقی در تهران و شهرستان ها برنامه اجرا می کنند. گفت: خب همین ترویج است؟ پرسیدم شما مطلقا موسیقی را حرام می دانید؟ پس چرا فارابی فیلسوف و متفکر و متاله بزرگ شیعه، کتاب موسیقی کبیر را نوشته است؟
- من سخن پیامبر را برای شما روایت می کنم، شما از فارابی برای من روایت می کنید!
- نه، من بین فارابی و پیامبر انتخاب نمی کنم، بین شما و فارابی انتخاب می کنم! فارابی از شما هزار سال به پیامبر اسلام نزدیک تر بوده است. از کجا معلوم که فهم او از سخن پیامبر در باره موسیقی درست نباشد؟
- حالا شما خیال نکنید که من اصلا موسیقی نمی دانم! تبریز، دبیرستان که می رفتم، مدرسه ما نزدیک کلیسا بود. معلم موسیقی ما ارمنی بود. به او موسیو می گفتیم.
- گفتم احتمالا معلم خیلی خوبی نبوده است!
آیه الله تبریزی خندید و چشمانش برق زد.
برق آفتاب بر عینک سوامی افتاده است . لباس تمام نارنجی رنگش هم مثل خرمنی از آتش می درخشد. نامش آگنه وش است، یعنی آتش وش!
***************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)