تشنهٔ صلح (۴)


به سوامی گفتم، وقتی به هتل رسیدیم و مستقر شدیم. ساعتی بنشینیم و در باره این داستان با هم صحبت کنیم. رام شرما که چشمانش نیم-باز و همچنان خوابزده بود و بر چین های موازی پیشانی اش دست می کشید. گفت: کی می رسیم؟ به صفحه راهنمای راه راننده -نویگی تر-نگاه کردم. گفتم می گوید: یازده دقیقه دیگر می رسیم. سوامی گفت: ماشین هم یعنی مرسدس! گفتم تا برسیم برایت نکته ای بگویم. شهردار سابق توکیو ایشی هارا و مدیر سونی، با هم دوست تمام عمر بوده اند؛ خاطره ای را در باره دیدار از کمپانی مرسدس بنز در دوسلدورف روایت کرده است. نوشته است، این پرسش در ذهنم بود که چرا نمی توان با مرسدس بنز رقابت کرد؟ مثلا تویوتا نمی تواند حریف شود. رفتیم واحد تولید مرسدس؛ در بخش کنترل اتاق، مدتی قدم زدیم. با کارگران حرف زدیم. نزدیکای پایان شیفت کاری بود. ساعتی در آنجا بودیم. دیدم هیچکس به ساعتش نگاه نمی کند! در سالن تویوتا در ساعت های آخر شیفت مدام نیم نگاه ها- البته نه همه- بر صفحه ساعت است. فهمیدم ژاپنی ها بر اساس وظیفه کار می کنند و آلمان ها با دلبستگی.
سوامی دارد سرش را به نشانهٔ تایید تکان می دهد و من خاطره دیگری مثل برق از ذهنم می گذرد. از جناب آقای خاتمی دعوت شده بود که در وایمار، نماد گفتگوی دو فرهنگ و تمدن آلمان و ایران را به همراه رئیس جمهور آلمان افتتاح کنند. نماد، دو صندلی رویارو در بوستانی ست. صندلی های بلند و شکیل. نشانی از گفتگوی گوته با حافظ! در برنامه مقدماتی سفر، از آن جا که مرسدس بنز از جمله تامین کنندگان هزینه این برنامه بوده است. هیاتی از سفارت ایران- در دوران سفارت جناب آقای دکتر احمد عزیزی- به دوسلدورف می روند. یکی از اعضای سفارت به هر دلیل ناگزیر از تلفن دفتر مرسدس بنز استفاده می کند. مدتی بعد نامه ای به سفارت می آید که مثلا: در فلان روز و ساعت و دقیقه، به مدت سه دقیقه از تلفن شرکت به تلفن سفارت ایران در برلین زنگ زده شده است و شما دو و نیم مارک به حساب کمپانی بنز واریز کنید!
همین دقت هاست که این کشور ها را آباد کرده است و همان شلختگی ها ست که یک قلم سه میلیاردش را یک نفر غارت می کند. و هیچکس هم از سبب که اقوی از مباشربوده و است و هست، سخنی نمی گوید!
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)