تشنهٔ صلح (۸)

پیداست که با توجه به مزهٔ غذا و مقدار آن، بر سر دکتر سماک و من کلاه رفته است! مقداری برنج کوفته شده، مثل شله زرد سفیدی که سفت شده باشد، یا کته ای که ناواردی پخته باشد. دانه های ریز ماهی سلمون در آن پیداست. انگار با ماهی پاشی دانه های ریز دیریاب ماهی را مثل نمک پاش روی برنج پاشیده اند. فرصت بهتری برای سخن گفتن و شنیدن…دکتر سماک از خیر عذا می گذرد و سوپ سبزی سفارش می دهد. سخن مثل همیشه به غذا و نحوه طبخ ان و کشور ها و تنوع غذا و ویژگی های آن باز می گردد. من هم یادی از نجف دریابندری می کنم و همسر هنرمندش خانم راستکار و کتاب مستطاب آشپزی! و اشاره به همین نکته که سوپ در واقع غذایی ایرانی بوده است و واژه سوپ همان زیپوست! آب زیپو!

دکتر سماک لبخند می زند و می گوید این واژه شناسی یا سازی مثل همان ادعای معروف نیست که شکسپیر از اصل عرب بود و نامش شیخ زیبر بود! می گویم شاید! این جمله را سماک به عربی گفته است. چشمان سوامی و شرما برق می زند که؟ صبر می کنم تا لقمه شان را فرو بدهند. اشاره می کنم که الان می گویم. تجربه دارم وقت غذا و هنگامی که لقمه در دهان کسی ست یا می گردد، اگر مطلب خنده داری بیان شود چه بسا که لقمه در دهان می گیرد و یا می شکند…چای نعناع پایان ماجرای شام ماست. قرار می شود صبحانه ساعت ۹ صرف شود. می گویم شاید من زودتر بروم برای گشتی در شهر، تا رودخانه تبره…خدمتکاری که برایمان چای نعناع آورده است. از من می پرسد شما عربی می دانید. به عربی با او احوال پرسی می کنم. نامش رهاب است و اهل مراکش…حسن هم که در رسپشن کار می کند. مصری ست. بهمن هم که چمدان ها را به اتاق ها می رساند و شبیه افسران رومی لباسی ابی-سبز با پاگون قرمز پررنگ، پوشیده است ایرانی است. این عادت همیشه ام شده است نام همه را می پرسم، از کدام کشور و یا شهر ید. از رهاب می
پرسم معنای رهاب چیست؟ رهاب با ه يا ح؟
می گوید با ح، یعنی بسیار خوش آمدید. این تکه سخن را به انگلیسی می گوید. و ذهن من به گوشه رهاب می رود و سخن معروف استاد عبادی، که رهاب سوز و کداز حکیمی است که اضطراب ندارد اما اندوهی سنگین بر جانش سایه انداخته است. این گوشه را در موسیقی عربی که تمام مقاماتش پارسی ست! رهاوی می گویند. ما هم از همین واژه استفاده می کنیم. ضمن این که رهاب و رهاوی و رهابی در واژگان موسیقی ما با دقت هایی که اساتید ما داشته اند، تفاوت های ظریفی هم دارد. . حالا صدای نواختن رهاب در گوش من!
به اتاقم که می آیم. کتاب ساراماکو را بر می دارم تا فصلی از آن را بخوانم. مطابق عادت پیشین، نگاهی به صفحه های قبلی می اندازم. جاهایی که علامت گذاشته ام. یا با ماژیک زرد خوشرنگ مشخص کرده ام. در صفحهٔ ۵۵ نسخه انگلیسی این عبارت را مشخص کرده ام:

نخست وزیر به وزیر کشور می گوید، من می خواهم شما را از وزارت کشور به وزارت امور مالی بفرستم! وزارت کشور خود امور مالی دارد و وزارت امور مالی هم امور داخلی، مثل ظروف مرتبطه با هم ارتباط دارند. حالا نظرت چیست، نکته را گرفتی؟!
در ذهنم می گذرد که کشور ما در هشت سال عِجاف دوران مدیریت احمدی نژاد همین گونه اداره شد. اداره که نه، ویرانه شد.
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)