تشنهٔ صلح (۱۰)

حسن مصری گفت استخر هتل از ساعت هفت صبح تا ده شب قابل استفاده است؛ رفتم. انگار به چند هزاره پیش پرتاب شده بودم. استخری با کف شیشه ای و رنگ آبی روشن، و طاق ضربی.
یک ظرف پایه بلند بلور ارغوانی ، پر از سیب های درشت سبز، در پاپیچ پله هاست! از برکت صبح خیزی نسبی هم، در تمام صبحدم هایی که به استخر می رفتم، تنها بودم. به دکتر سماک هم گفتم، این استخر را از دست ندهید!
تا رودخانه تِوِره رفتم. توره را که نگاه می کردم به یاد زاینده رود افتاده بودم. در دوران دانشجویی در اصفهان یک بار از چشمه دِمِه تا مرداب گاوخونی همراه زاینده رود حرکت کردیم. جوان بودیم و سرشار از زندگی و نشاط و شور جستجو…از رودخانه ماهی می گرفتیم. از آب زاینده رود می نوشیدیم. کف دستا را پیاله می کردیم و آب را انگار با موج های ریزش از سطح رود بر می داشتیم. چای درست می کردیم. زاینده رود هم راه بود و هم راهنما و هم پناه… درویش نگارستانی هم، با چشمانی شکسته تا افق خیره می شد و زمزمه می کرد...هنوز هم آن طعم دلپذیرماهی های قزل آلای زاینده رود را در هیچ جا ندیده ام و آن نسیم خنک صبحگاهی شهریور ماه سال ۱۳۵۳
بیست روز تمام از دامنه زردکوه و چشمه دمه تا مرداب گاوخونی رفتیم. با صدای رود شب ها به خواب می رفتیم و سپیده دم با صدای رود بیدار می شدیم. این تجربه بار دیگر در نیمه دو م اسفندماه سال ۱۳۵۶ به گونه ای دیگر تکرار شد. از بروجن تا ایذه پیاده رفتیم. از میان برف و بوران بروجن، به دشت حاصلخیز و طلایی ایذه پرتاب شدیم. مزه بهار را چشیدیم. در دامنه کوهها و کنارهٔ رودخانه ها و دشت ها…
نخستین بار که به رم آمده بودم. پائیز سال ۱۳۶۱، برای شرکت در اجلاس بین المجالس. دیدم نام خیابان کنار رودخانهٔ تِوِِره، «خیابان کنار رودخانه» است!
در اصفهان هم آن سال های دهه پنجاه که اصفهان بودم. اصفهانی ها نام خیابان کنار رودخانه را با همین عنوان استفاده می کردند.
توره از شما به جنوب امتداد دارد. بیش از دوبرابر طول زاینده رود است. پر آب و تماشایی… درست مثل زاینده رود این رودخانه از دو چشمه در کوهستان فونایولو
سرچشمه می گیرد. نام چشمه ها لِوِن است، به معنای رگ! همانی رگی که در تن ما خون را که مایه حیات و زندگی است به هر سوی می برد. موسولینی در دهه سی قرن بیستم ستون مرمرینی در نزدیکای این چشمه ها بنا کرد و بر ستون نوشتند: این جا رودخانه متولد می شود. دو جریان آب از دوچشمه به هم می پیوندند و آغاز شکل گیری رود توره که تا دریای اوستیا به سمت جنوب می رود…
در ذهنم آرزو می کنم، کاش می شد همراه با رود از سرچشمه تا دریا سفر کرد. آرزوی دیگری که سال هاست در ذهنم زنده است جلوه می کند. کاش می شد با دن آرام سفر کرد و در طول راه رمان را مثل شرابی بهشتی نوشید! مزه مزه کرد و شاهد بود که چگونه انقلاب و ایدئولوژی و جنگ، همه چیز را ویران می کند. رمان مثل یک جشنواره زندگی و شادمانی و شور و مهر آغاز می شود و سرانجام به کابوسی سیاه و ویرانه کننده تبدیل می شود. تنهایی خُرد کننده و فرساینده گریگوری…
با خود می گویم این چه سرنوشتی بود که زاینده رود داشت؟ با آب رودخانه توره دست و صورتم را می شویم. از هتل تا اینجا ساعتی راه آمده ایم. راننده -آندره- اهل منطقه است و در حد ضرورت انگلیسی می داند. می گوید اولین بار است که کسی را برای دیدن رودخانه می آورم! شاید هم در ذهنش گذشته باشد که این مسافر اندکی مجنون است و البته : اکنون تو مسافری و من مجنونم!
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)