تشنه صلح (۱۲)


ساعت چهار بعد از ظهر امروز، کنفرانس آغاز می شود. سی امین کنفرانس اسی سی که به ابتکار پاپ ژان پل دوم در سال ۱۹۸۶ تاسیس شده است.
محل برگزاری جلسه افتتاحیه تئاتر لیریک است. سخنرانی هم به هفت زبان، همزمان ترجمه خواهد شد. همان زبان های رایج در سازمان ملل، منتها به جای چینی، زبان ژاپنی نشسته است!
در محوطه باز و گسترده اطراف تئاتر، اتوبوس های بسیاری، بیش از صد اتوبوس تا جایی که می توان در چشم اندازی تخمین زد، مهمانان را آورده یا می آورند. رهبران دینی از هر دین و مذهبی و با هر رنگ و نشان و سنتی در تنوع لباس ها. گروهی از جوانان که لباس راهبان بودایی را دارند، رنگ ارغوانی روشن و تیره با کیف پارچه ای گلبهی که بر شانه انداخته اند، سرود می خوانند و پرچم های رنگینی را تکان می دهند. پرچم ها تنها رنگی ساده دارند. نشانی از جهانی که پرچم انسان ها را از هم جدا نمی کند و یا به خیال کسی نمی گنجد که چنان پرچمی را زیر پای بیفکند یا بسوزاند. پرچم هایی از قلمرو جان و نه تقسیم بندی های سرزمینی و ملی و قومیتی جهان!
سالنی را برای مهمانان ویژه آماده کرده اند. همین جاست که سودهیندارا کتابش را به من می دهد و با خطی خوش در تقدیم نامه اش آرزو می کند که رابطه هند و ایران با شکوهی سزاوار بماند و بپاید.
آقای سید جواد خویی و آقای سید حسینی از عالمان دینی جوان و پر نشاط از نجف اشرف، را دیدم و سلامی و دیده بوسی. از ایران هم آقای محترمی آمده بود. با او چند خاطره داشتم! که در هم گره خوردند و خود را نشان دادند و خاطره ای دیگر از زبان دوستی اهل اندیشه و تفکر…
یکم: آخر هفته بود، پائیز سال ۱۳۷۵ برای دیدار پدر و مادرم به اراک می رفتم. بدون راننده و محافظ. خانه ما در اراک کوچک بود و محافظان و راننده به زحمت می افتادند. گه گاه بدون همراهی آنان می رفتم… پس از بهشت زهرا دیدم روحانی سیدی، کنار جاده ایستاده است. او را شناختم! گمان کردم آیا او هم مرا می شناسد؟ عینک آفتابی داشتم. نگه داشتم. حاج آقا بفرمایید! فرمود. قم می رفت. سلامی و علیکی. کتاب اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی روی صندلی کنار دستم بود، برداشتم. سر سخن را باز کردم. حاج اقا شما که اهل علم و در زی روحانیت هستید نظرتان در باره فصلِ آداب شراب نوشی در اخلاق ناصری چیست؟ چگونه خواجه نصیر الدین طوسی چنین فصلی را نوشته است!؟ لبخندی زد و گفت: اقای دکتر می خواهی مرا امتحان کنی؟ اصفهانی بود و زیرک! پیدا بود که بحث متوقف ماند. ایشان نزدیکای حرم پیاده شد. من هم همیشه در برگشت از اراک به زیارت می رفتم و از اراک قصدم زیارت می شد! سلفچگان خانواده ای کنار جاده ایستاده بودند! مرد میان سالی با یک بافه بزرگ هفت چین و یک بز و پسری ۱۴ ، ۱۵ ساله. سوارشان کردم. میانه راه اراک پیاده شدند. بوی علف در ماشین پیچید. بز هم گاهی عطسه می کرد. به خانه که رسیدم دیدم یک انگشتر عقیق زرد بسیار خوشرنگ با حکاکی فالله خیر حافظا روی صندلی جا مانده است. مثل روز روشن بود که انگشتر نمی تواند از آن مرد روستایی باشد. به دفترم گفتم حضرت حجة الاسلام را که در دفتر نمایندگی رهبری در سپاه مشغول بود، با خبر کنند که نگران انگشتر سلیمانی اش نباشد! آمد و تشکر کرد و انگشتر را گرفت.
دوم: شکایتی علیه هفته نامه بهمن توسط دادگستری تهران اقامه شده بود. در جلسه محاکمه همان حجة الاسلام عضو هیات منصفه بود و مطالبی ناراست علیه من گفته بود.
سوم: وزیر فرهنگ شدم، همان حجة الاسلام معاون آقای تسخیری در سازمان فرهنگ و ارتباطات بود.
چهارم: در روز انتخاب آیه الله خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب و جمهوری اسلامی ایران. همان حجة الاسلام در جلسه موسسه در راه حق بوده اند و روایتگر نخستین مواجهه آیه الله مصباح با رهبری آیه الله خامنه ای و اشاره به رسايل، که خواص داستان را می دانند. اجمالا ایشان هم بودند و بعدا، خدمت ایشان رفتم و سلامی و سرمای علیکی!
با سید جواد و سید حسینی گرم گفتگو بودیم. قهوه آوردند. آن ها بر داشتند. اشاره کردم که قهوه ای بردارم. تمام شده بود. سید جواد قهوه اش را به من تعارف کرد و اصرار سرشار از لطف. گفتم احتمالا شما نخستین عالم دینی هستی که قهوه ات را تعارف می کنی!

*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)