تشنه صلح (۲۰)

امانوئل گفت، پس از سیصد و پنجاه سال حالا اسپینوزا بازگشته است، آن هم با چه شکوهی! هگل گفته است هر فیلسوفی یا اسپینوزایی ست و یا فیلسوف نیست! پرسید شما در اسلام کسی را همانند اسپینوزا دارید؟ گفتم بله! او هم از عسرت زمانه طرد شد و به گوشه ای رفت. در روستایی به نام کهک. اتفاقا داوری او در بارهٔ زمانه اش و عوام زدگی و خرد گریزی عالمان رسمی و ظاهری شبیه نقد اسپیوزاست. ایشان در چه زمانی بوده است؟ وقتی اسپینوزا در سال ۱۶۳۲ به دنیا آمد.ملا صدرا شصت و یک ساله بود و هشت سال بعد در سال ۱۶۴۰ فوت کرد. چه فرقی دارند؟ دکتر سماک گفت: پرسش های اسپینوزا مهتر از پاسخ های ملاصدراست!
گفتم شاید بتوان گفت، ملاصدرا هم مثل اسپینوزا و البته مقدم بر لسپینوزا، به دلیل ترتب و تقدم زمانی، در جستجوی یگانگی در هستی بود. یگانگی که با وجود و حضور خداوند معنی می شود. حرکت جوهری که به تمام هستی معنا می بخشد. دیگر خداوند و هستی دو مقوله به شمار نمی اید. همان کاری که اسپینوزا انجام داد و بین جسم و روح، خدا و طبیعت، معنی و صورت، متافیزیک و فیزیک پل زد و گفت این مقولات جدا از هم نیستند؛ سخنی متفاوت و مخالف سخن رنه دکارت.
ملاصدرا مثل اسپینوزا رادیکال نبود. به نظرم همین تعبیر و عنوانی که اسپینوزا شناس معاصر، جوناتان اسرائیل انتخاب کرده است و تقریبا با حفظ همین عنوان سه جلد کتاب در باره رادیکالسیم روشنگری نوشته است؛ به خودی خود گویاست! ملاصدرا رادیکال نبود. از این رو هم عالمان دینی به شکل رسمی او را طرد و لعن نکردند. فضا را برای او سخت کردند. چنان که فیلسوف بزرگ معاصر ما، علامه طباطبایی جلسه های مباحث فلسفی اش شبانه و دور از چشم مراجع در حلقه ای از شاگردان خاص برگزار می شده است. امام خمینی هم گفته است عالمان رسمی و فقها او را به دلیل این که به فلسفه گرایش داشته، پاک نمی دانسته اند و باور داشته اند که نمی توان از کوزه ای که او آب خورده، آب خورد!
امانوئل گفت، شاید به همین دلایل و ستبر بودن سنت ارتدوکسی، لبخند زد البته من ارتدوکسم منتها نه از این نوعش! اسپینوزا می خواست بین فلسفه و الاهیات یک خط فاصل روشن ترسیم کند و حساب خرد و دل و عاطفه را از هم جدا کند.
گفتم با افسوس فیلسوفان و عارفان بسیاری توسط فقیهان رسمی تکفیر شده و حتی به قتل رسیده اند. اما تا کنون هیچ فیلسوفی به قول دیدرو فتوای قتل هیچ فقیهی را نداده است. دکتر سماک گفت: به همین دلیل که فیلسوف فتوا نمی دهد. شما ببینید تو را به خدا زندگی ساده تر، پاک تر، زاهدانه تر از زندگی اسپینوزا می توان یافت؟
گفتم و زندگی کوتاه و مظلومانه! او چگونه آن فضای تکفیر و طرد در کنیسه آمستردام را در بیست و سه سالگی تحمل کرده است؟ به فرمان ملائکه (!؟) او را از جامعه یهودیان اخراج کرده اند و گفته اند تمام لعنت ها روز و شب و در همه جا نثار او باد! حالا تمام آن لعنت کنندگان مثل غباری پراکنده و فراموش شده اند. اسپینوزا زنده و متبسم است!
ساعت به نیمه های شب نزدیک می شد. می بایست فردا صبح هم آماده رفتن به پنل ها باشیم. وقتی از پله های هتل بالا می رفتم. ناگاه با تصویر ی که از فرانسیس اسی سی و اسپینوزا در ذهنم بود، انگار ان دو را دست در دست هم دیدم. در کوچه باغی باران خورده و مست نوازش افتاب قدم می زدند. خیام گویی نگاهی به آنان انداخت و زمزمه کرد:

رندی دیــــــــدم نشسته بر خِنگِ زمین
نه کفر و نه اســـــــلام نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهـــــــــــره این ؟
خیام و اسپینوزا و اسی سی چه زهره ای داشته اند!؟
اسی سی برهنه از خانه پدر بیرون آمد. برهنگی جسم و شیفتگی روح. اسپینوزا هم از کنیسه آمستردام وقتی صدای شیپورها خاموش شد و آخرین شعلهٔ آخرین شمع فرومرد، او از کنیسه برای همیشه بیرون آمد. کجا برود؟
یاد کتاب لذات فلسفه ویل دورانت افتادم، کتاب را در دوران جوانی خوانده بودم. یک بار هم کتاب را برای اقای فاضلی دانشجوی روشندل دانشگاه اصفهان خواندم. ویل دورانت در فصل چهاردهم کتاب که موضوع بحث تاریخ و یا فلسفهٔ تاریخ است در یک باغ ذهنی ولتر و مارکس و نیچه و آناتول فرانس و هگل و…را در کنارهم و باهم و در برابر هم قرار داده است.فیلسوقان را در مواجهه با هم قرار داده بود.
اگر خیام و فرانسیس اسی سی و اسپینوزا و ملا صدرا و مولوی در حلقه ای با هم می نشستند، چه می گفتتند!؟

**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)