تشنه صلح (۲۱)


در این تموّج رنگهای دگرگون شوندهٔ آسمان چه رازی است؟ رازی ناگشودنی…راز اگر گشوده شود که راز نیست. پله هایی از راز…پله پله تا ملاقات خدا، یعنی پای که نه چشم و سر بر پله ای از راز می گذاریم و رازی دیگر از درون راز می جوشد، همان که گفته اند سرّ مستسرّ در سرّ! به همین خاطر انسان و خدا، شناخت هر یک در گرو دیگری است. نه خود پایان و پایابی دارد و نه خدا!.
با خودم می گویم، خیام و اسپینوزا و ملاصدرا و مولوی و فرانسیس اسی سی همه می خواستند راز هستی را بشناسند. هر کدام آینه ای در دست گرفتند تا پرتو راز بر آن آینه بیفتد. عکس رخ راز در آینه جان افتد!
خیام در آینهٔ حیرت نظر کرد و راهی جز صید دم فرّار ، نیافت. حقیقت راز با گوهر شادی همخانه بود…اسپینوزا در آینه خرد ناب نگریست. نه تنها نشانی از گمگشتگی پیش از خرد و یا سرگشتگی پس از خرد در کلمات و سلوک او راهی ندارد؛ برغم تمام رنج ها ، تحقیر های طاقت سوز، به مثابه کوه استوار ایستاده است، پر طمانینه و خرسند و دراین دنیا اگر سودی است، با درویش خرسند است. آینه ملاصدرا مثل آینه های در دار است. دولنگه کوچک در بر روی آینه بسته می شوند. وقتی باز اند خود دو آینه اند که تصویرشان در یکدیگر می افتد. شعاع قرآن و عرفان و برهان…مرزی در میان این شعاع ها نیست. سه گانه اوست.
سه نگردد بریشم ار او را/ پرنیان خوانی و حریر و پرند.

مولوی و اسی سی آن چنان خود را صیقل زده اند که خود آینه شده اند. خدا را در پرتو روشنایی چشمان آنان، که در حقیقت هستی گرفته از روشنایی خداوند است می بینیم!
پنجره اتاق را باز می کنم. خنکای نسیمی زنده به صورتم می خورد. ابهامی که در رنگ آبی پررنگ آسمان است و درخشش ستاره ای و توده خاکستر پاره ابری لغزان…
انگار همیشه این ژرفای آبی آسمان، درخشش ستاره ها آینه راز بوده است. بدون شک نگریستن در دریا، به منتهای افق، نگاه را با سلسله قله ها پیوند زدن تا افقی دور. نگریستن به جنگل ، به دشت، به جویبار به رودخانه به سیمای یک کودک نوزاد و یا حتی یک برگ… رازی را به همراه دارد اما ژرفای آسمان و درخشش ستاره ها و مهتاب چیز دیگری ست!
با خودم می گویم در این سفر ها، گفتگوها اگر نشانی از آن راز نجوییم؟ پس از هر سفر احساس نکنیم که سفر مثل پله نردبانی ما را فراتر برده است و بُعدی تازه از هستی را بر ما گشوده است. چه سود از این هروله های بیهوده!؟
فردا ، دوشنبه ۱۹ سپتامبر، ۲۱ نشست-پنل- برگزار می شود. صبح و عصر…هر کدام در گوشه ای در هتلی یا سالن تئاتری یا موسیقی و یا دانشگاهی در شهر اسی سی… بدیهی است که تنها می شود به دو پنل سر زد و نه بیشتر. عناوین را نگاه می کنم.پنل ششم را انتخاب می کنم. عنوانش: « رسانه ها و جنگ؛ اطلاعات و ضد اطلاعات » است.
**************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)