جعفر والی و شنل گوگول

شاید نام و یاد هنرمندان با یکی از مهمترین نقش هایی که بازی کرده اند، تابلویی که نقاشی کرده اند، رمانی که نوشته اند، حتی با شخصیتی که آفریده اند، در ذهنتان تداعی شود. چنان که همه ما با نام داوینچی به یاد لبخند ژوکوند می افتیم. با یاد همینگوی به پیرمرد و دریا و سانتیاگو می اندیشیم. نام گریگوری پک، شخصیت غریب ناخدا ارهارت موبی دیک را در ذهنمان زنده می کند…هدایت با بوف کور و گلشیری با شازده احتجاب و …برای من جعفر والی با نقش آکاکی اکایه ویچ در شنل گوگول تداعی می شود. انگار نه چهل سال پیش که همین دیروز بود. در تابلو اعلانات دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان در زمستان سال ۱۳۵۵، آگهی دیدم که نمایشنامه شنل در تالار دانشکده پزشکی اجرا خواهد شد. نمایشنامه غروب شروع می شد. طبیعتا بعد از تمام شدن کلاس ها… اولین نمایشنامه ای بود که در عمرم می دیدم! وقتی نمایشنامه تمام شد، پیاده تا خوابگاه همدانیان رفتم. تمام طول مسیر در دل تاریکی شب گریه می کردم. هنوز هم صحنه ها ی نمایش و حالات اکاکی اکایه ویچ در خاطرم هست. آکاکی اکایه ویچ کارمند دون پایه ای است. مثلا منشی قسمت بایگانی، شنل کهنه ای دارد. شنل واژه روسی است. شاید معنای پالتو مناسب تر می بود اما، واژه شنل خود یک طنین دیگری دارد. شنلش پاره شده و اسباب خنده و دست انداختن همکاران. آکاکی به نزد خیاط می رود تا شنل را رفو کند و پارگی را بدوزد. خیاط می گوید شنل آن قدر کهنه شده است که نمی توان پارگی اش را رفو کرد. آکاکی تصمیم می گیرد تا با کار بیشتر و صرفه جویی بسیار شنل نویی بخرد. قبل از همه به اداره می آید. بعد از همه به خانه می رود. در خانه برای صرفه جویی بیشتر چراغ روشن نمی کند. فقط یک وعده غذا می خورد و زندگی زاهدانه طاقت سوز غریبی را آغاز می کند. داستان مثل یک مینیاتور با دقت های شگفت انگیز گوگول پیش می رود. بیهوده نبوده است که داستایووسکی گفته است ما همه از زیر شنل گوگول بیرون امده ایم. بدون شک شنل سنگ بنای ادبیات نوین و داستان نو در روسیه است…آکاکی شنل نو می خرد! در مهمانی که به افتخارش دوستان همکار ترتیب داده اند، شنلش را می ربایند. شاید برای این که دستش بیندازند! اما او از غصه می میرد…
جعفر والی در بازی نقش آکاکی آکایه ویچ معجزه می کرد. اگر گوگول هم در همان تالار بود نفسش می گرفت.
شنل رویای آکاکی بود و رویای گوگول ؛ هرهنرمندی در رویایش می خواهد تا در سایه چنان رویایی به آرامش برسد. رنج ها و خون دل خوردن ها، اشک ها و لبخندها، مثل تار و پود در هم تافته می شوند تا چنان شنلی بافته و یا ساخته شود.
خون همی جوشد منش از شعر رنگی می دهم…
حال چه کسی باور می کند که جعفر والی پس از هشتاد سالگی و با سابقه موثر و مثال زدنی در هنر، با چنان مشکلاتی رویارو شود؟ چرا هنرمندان خود یک سازمان یا موسسه یاری راه نمی اندازند تا به فکر خود باشند. چرا ثروتمندان و صاحبان سرمایه ما به این گونه موارد نمی اندیشند و موقوفه هایی برای کمک به هنرمندان وجود ندارد. چرا بایست وقتی کارد به استخوان می رسد ما با خبر شویم که هنرمندی گرفتار است…
شنل جعفر والی همان رویای اوست. رویای زندگی در جامعه ای که همه از جمله هنرمندان با کرامت زندگی کنند. و با حسرت بسیار، شنلی که ربوده می شود. درود بسیار بر هنر انسان ساز و ماندگار جعفر والی و دریغ و افسوس بر ما.

***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)