توضیح مسعود بهنود در باره روایت فرج سرکوهی...

من به تجربه پنجاه سال کار دریافته ام که نقل قول ها هیچ گاه - حتی در نقل های خودم - نمی تواند دقیق باشد. چه رسد به نقل کسی که مانند فرج یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بودند و وقتی می خواستند ماجرایی را نقل کنند که هشت سالی گوبا از آن گذشته بود. وقتی کتاب یاس و داس منتشر شد من در پاسخ یکی از دوستان که دیده و پرسیده بود یادداشت کوتاهی نوشتم که به زمان خود منتشر شد. از جمله در آن نوشتم «از روزهای در استانه پیروزی انقلاب که فرج سرکوهی از اوین به عنوان قهرمان آزادی به در آمد، تا در تهران بود و تا دم هواپیما که هیچ یک از دوستان و همفکرانش - جز من و نگار و پروین - احتیاط کرده و نیامده بودند، در جمع ما کار کرد، همفکر نبودیم اما همکاران خوب یکدیگر بودیم و جز مهر و دوستی چیزی از او نشنیدم و ندیدم. این ها که در کتاب آمده حاصل حضور اخیر در میان شما (خارج از کشور) است. من هنوز بر سر همان قرارم.»

اصل ماجرایی که مورد نظرست چنین بود که: مامور وزارت اطلاعات با نام مستعار حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود، در آن روز به من تلفن کرد و پرسید که چرا عازم نشده ام برای سفر همراه دوستان به ارمنستان. من که تا روز قبل آماده شده بودم، به او گفتم گذرنامه ندارم. و وقتی دانست که در اداره گذرنامه به من گفته اند که باز ممنوع الخروج شده ام، تلفن را قطع کرد و گفت باز تماس می گیرم. ساعتی بعد تلفن کرد و گفت خطا شده و من مامورم از جانب آقای مهاجرانی (در آن زمان معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهور هاشمی) و دکتر حسن حبیبی (در آن زمان معاون اول رییس جمهور) هم از شما خواهش کنم که حتما بروید به این سفر (استدلال این بود که انتخابات حساس ارمنستان نزدیک است و خواست سفیر این است که کسی از آشنا به سیاست هم در جمع اهل فرهنگ و عضو کانون نویسندگان باشد) به تاکید گفت هر کس چنین غلطی کرده خودش درست می کند. فردا صبح علی الطلوع پاسپورت شما در مرز آماده است. بعد اضافه کرد من آمده ام به ریاست جمهوری تا آقای دکتر حبیبی خودشان به شما بگویند… الان پشت در اتاق ایشانم و جلسه مهمی دارند ظاهرا و این جا خیلی شلوغ است… چند دقیقه ای گوشی در دست گذشت صدای رفت و آمد و گفتگو می آمد و گفتگو تمام شد. همان زمان تلفن کردم به منصور کوشان که امور سفر در دفتر وی متمرکز بود و موضوع را به او گفتم منصور هم خوشحال گفت راست می گوید سفیر ارمنسنان هم نظر داشت که دولت آبادی و شما باشید در این سفر …پس عجله کنید خوشبختانه دو ساعت رفتنمان عقب آفتاده است می رسید…

آقای دکتر مهاجرانی (نه آن زمان و نه تا جایی که یادم هست هنوز هم) درباره سفر ارمنستان و رفتن و نرفتن با من سخنی نگفته است. نادرستی روایت آن مامور هم مانند بقیه سناریوهایی که وزارتی ها بافته بودند از همان زمان که بر فراز گردنه حیران از مرگ رستیم، بر همه مان روشن شد، چه رسد به فرج سرکوهی که دوسال بعدش در گردونه و دام مهیب همان ها گرفتار افتاد.
************
از مسعود بهنود و توضیح روشنگرش سپاسگزارم. درود

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)