میراث پدر

میراث پدرم در بسته ای رسید! عبای قهوه ای سیردمشقی ، عصای مصری که خودم از کنار مسجد راس الحسین در قاهره برایش گرفته بودم. انگشتر عقیق، تسبیح و مهر نماز، شب کلاه سپید ... مهر نماز را خودش درست کرده است. خاکش را از کنار فرات برداشته بود و شیشه ای از آب فرات، تا سر صبر مُهر را درست کند. اکنون عبایی که بر دوش می افکند و نماز شب می خواند، انگشتر عقیقی که وقت قنوت بر انگشت میگرداند تا برق نگاهش در آینه کوچک عقیق بیفتد و تسبیحی که بر سرانگشتش می گردید و مهری که پناه پیشانی اش بود و آن شب کلاه سپید، و عصای مصری چوب آبنوس، پیش من است. تمام ارث پدری، که از دنیا بزرگتر ست.
آخرین نماز شبش را از ایوان مشرف بر دریای مرمره دیدم. جانماز را بر گوشه میز نهاده بود و تسبیح بر سرانگشتش میگذشت.
و امواج آرام صدایش به گوشم می رسید. در افق دریای مرمره و آبی پر رنگ آسمان در هم آمیخته شده بودند.
کارگر راه اهن اراک بود. عکسی از او را در جمع کارگران، خواهرم برایم فرستاد. همان شکوه آرامش در چهره و نگاهش پیداست. انگار نه یک کارگر ساده که سلطانی مستغنی از جهان و جهانیان...همین بود!
خمّ که از دریا دراو راهی بود
پیش او جیحون ها زانو زند

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)