مقدمه کتاب: حاج آخوند

ده سال پیش، وقت خوشی فراهم شد و خاطرات و داستان های حاج آخوند را در مکتوب نوشتم. در این دهه دوستان مختلفی گه گاه از حاج آخوند سئوال می کردند و احوالی می پرسیدند و پیگیری که باز هم بنویس و یا مجموعه را یکجا منتشر کن. انتشارات امید ایرانیان در نظر دارد، مجموعه داستان های حاج آخوند را منتشر نماید. متن زیر مقدمه ای است که بر ان مجموعه که به یاری خدا در فرصت مناسب منتشر خواهد شد؛ نوشته شده است


گر چه تفسیر زبان روشنگر است…
فرصت زندگی کوتاه است، کوتاه مثل آه! اما در همین فرصت کوتاه گاه بختِ خوش آن چنان همراه و یارت می شود، که انگار افسانه ای یا افسانه هایی رنگین در زندگی ات تحقق یافته است! زمین و زمان، جغرافیا و تاریخ مثل دو رشته در هم تنیده وتابیده می شوند و جامه زربفت کودکی تو را در روستای مهاجران می بافند. روستایی که تکه ای از بهشت خدا بود. سهم خدا از زمین بود که نصیب مارونی ها شده بود!
این افسانه را وزیر فرهنگ کرواسی در تیرماه ۱۳۷۸ وقتی در ایوان هتلی در دوبرونیک نشسته بودیم ، برایم تعریف کرد. وزیر فرهنگ کرواسی بوژو بیشکوپیج بیست سالی از من بزرگتر بود، دانشمند و اهل ادبیات و رمان خوان حرفه ای. من مست زیبایی ساحل و افق دوبرونیک بودم. انگار ساحل را از سنگ لاجورد دّره پنجشیر و فیروزه نیشابور ساخته بودند! دریا رنگین کمانی از آبی پر رنگ، فیروزه ای، بنفش و گاه در تابش آفتاب پسین صورتی و نقره ای و پرتقالی بود که نَفَسم بند می آمد!. زمزمه می کردم، رنگ آمیزی خداوند! و چه کسی از او در نگار گری و میناگری زیباتر و توانا تر!؟ گفتم: چقدر این دوبرونیک زیباست. لبخند زد و سری تکان داد. گفت ما برای سرزمینمان افسانه ای داریم. این افسانه را برزیلی ها هم دارند! خداوند وقتی زمین را آفرید. به هر مردمی یا قوم و قبیله ای سرزمینی را اختصاص داد. همه مردمان دنیا زمینشان را گرفتند. شنبه شد و گاه استراحت! خداوند در دفترش بود که شنیدند کسی بر در می کوبد. خداوند به رئيس دفترش گفت ببین کیه؟ فرشته آمد، دید پیرمردی بلند بالا با چشمان آبی تیره، مثل همین دریا، لاغر و بالا بلند، بیلی بردوش پشت در است. گفت چه کار داری؟ پیرمرد با اندوه گفت با خدا کار دارم.
- چه کاری داری؟
- خدا وقتی زمین را تقسیم کرده، یادش رفته به کروات ها زمین بدهد. ما بی زمین مانده ایم. اشک در چشمان پیرمرد گردید. فرشته هم متاثر شد. برای خدا تعریف کرد. خداوند گفت: راست می گوید! این تکه زمین را که برای خودم برداشته بودم می دهم به کرواتا!
چه آهی در نهادم جوشید! عجب افسانه ای! به وزیر فرهنگ کرواسی گفتم روستای ما هم از دید ما همین است. تکه ای از زمین خدا، تکه ای از بهشت!
مهاجران یا مارون رنگ و رو و رونق بهشت برین را داشت. بوی بهشتی آن سرزمین که اکنون در دنیای خیال می درخشد، مشام جان را تازه می کند. بهشت مهاجران، طبیعت زیبا، دشت زمردین چما، نهر نقره ای نایه، خط سبز و رنگین درختان میوه، از چشمه تا مدرسه در کنار نایه، چشمه ی فروزنده آب حیات دوزاغه، میدان ده که غرق صدای بره ها و گوسفندان و بزهای بازیگوش و ماغ گاو ها بود. ردّی از غبار آبی که از پس تاخت اسب ها دیده می شد. صدای پر طنین رحم خدا، چوپان ده، همه خواستنی و دوست داشتنی بود؛ اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ملّا، ادیب و نکته دان و عارفی که از غوغای جهان بیرون از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخ شاد ما که خانقاهی نداشت. دست هایش مثل کشاورزان محکم و نیرومند بود. زندگی اش از کشاورزی و باغ انگورش می گذشت. برای روضه خواندن و یا عقد کنان پولی نمی گرفت. در عمرش در مجلس طلاق شرکت نکرده بود.دوست و معلم و مربی کودکان و نوجوانان بود. در خورجین اسبش، شاهنامه و خیام و حافظ و گلستان و بوستان و گلشن راز، هر کدام در جای خویش بود. با جلدهای چرم سوخته یا بلغاری. کلاس درسش کنار نهر نایه در زیر آفتاب، گوشه مسجد، بالای تپه مارون و یا در خانه خودش بود. حاج آخوند از همان کیمیا فروشانی بود که نظرش ، اثر انگشت محبت و گرمی نَفَسش و عطر جانش به شما زندگی می بخشید. این کتاب بخشی از خاطراتی است که در ذهنم زنده بوده و هست و خواهد بود. ده سال پیش به صرافت افتادم که بنویسم. نوشتم. هنگام نوشتن انگار وارد وادی افسانه ها می شدم. زندگی و خاطره تاریخی رنگی دیگر می گرفت و جادوی خیال با واقعیت آمیخته می شد. آیا می توان مرزی میان خیال و واقعیت ترسیم نمود!؟ مگر زندگی ما همواره از این دو عنصر تاثیر نمی پذیرد؟ رنگین کمانی که از تاب باران واقعیت و تابش نور خیال شکل می گیرد. روایت عطار در تذکرة الاولیا، آمیختن همین دو عنصر است. گویی واقعیت مثل داربست و چارچوب استخوانی پیکر انسان است؛ اما جادوی خیال همانند پوست و گوشت و خون و عصب آن را می پوشاند، پیوند می زند، هماهنگ می کند و صورت بندی می نماید.
حاج شیخ محمود رضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران و روستاهای اطراف، معروف و مشهور به حاج آخوند بود. همه ما، همه اهالی روستا و شهر که او را می شناختند با همین نام از او حرف می زدند و با او سخن می گفتند. گاهی نامه هم که به روستای مهاجران می آمد و نامه ها را به دفتر مدرسه می رساندند، پشت پاکت نامه ایشان نوشته بود: روستای مهاجران کمر، برسد به دست حاج آخوند!
دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم که مادرم از طریق تلفن همسایه مان به خوابگاه دانشگاه، خوابگاه همدانیان زنگ زد و گفت: حاج آخوند سخت مریض است. می توانی بیایی؟ گفتم بله. مستقیم می روم مهاجران!
از دروازه تهرانِ اصفهان تا سلفچکان بغل دست راننده یک کامیون نشستم و از سلفچگان هم تا قهوه خانه مهاجران با اتوبوس تی بی تی که بروجرد می رفت، رفتم. از قهوه خانه تا مهاجران راهی نبود. شب بود و صدای پارس سگی بی آزار و طنین فریاد مرغ شب سکوت را می شکست. بازتاب نور ماشین های سنگین که از جاده اصلی با سرعت عبور می کردند، بر تاریکی خطی از روشنایی می کشید. سایه تپه مهاجران سنگین به نظرم می رسید. دیر رسیده بودم. همان روز صبح پیش از آفتاب وقتی حاج اخوند نماز صبحش را در بستر خوانده بود، در گذشته بود. محسن پسر حاج آخوند( داماد عمو نبی)، مدام دستش بر پیشانی بود و دستمالش خیس اشک. هیچ چشمی نبود که بارانی نباشد. اوسّا محمد در مسجد ده با صدای بلند گفته بود: حاج آخوند مثل پیغمبر خدا و علی مرتضی شصت و سه سال عمر کرد. نماز میت را آقا سید شاهنامه خوان خوانده بود. حاج یدالله شوهر عمه ام گفت: از اول نماز تا آخر گریه کرد. در ذهنم گذشت اگر پدر بزرگم آسید علی آقا زنده بود، طاقت نمی آورد!
عمر حقیقی او بیش از شصت و سه سال بود. اکنون که چهل و چهار سال از درگذشت او می گذرد. حضور او و سخن او ، صدای خنده او و برق اشک او را در این داستان ها می بینید. او همچنان می تواند دل ها را تکان دهد، روح ها را برآشوبد، چشم ها را به اشک بنشاند. نَفَس گرمش به زندگی معنی می دهد. با غم هایش و شادی هایش زندگی می کنیم.
به تعبیر شمس: « خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحی که ایشان پر کنند هر باری و درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خُم نشسته! »
داستان ها جلوه هایی از همان خُمخانه است.

***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)