در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی!

حاج آخوند خانه ما بود. اتاق هشت دری نشسته بودیم. پنجره های رو به میدان ده باز بود. در های رو به تپه هم در سمت شرقی اتاق باز بودند. جریان هوای زنده وملایم و معطر، نسیمی بود که بوی گیاهان وحشی تپه مارون و کشتزارهای دامنه را به همراه می آورد. اتاق را پر می کرد و از چهار در رو به سوی غرب سمتِ میدان ده روانه می شد، بوی خوش در میدان می پیچید.
بساط چای برپا بود! پارچه سبزی که آستری آبی پررنگ داشت مثل سفره گسترده بود. منقل آتش و کدری بزرگ و قوری و پیاله ای نبات و کشمش سرخ و سبز در کنارش. عمو نبی مطابق عادت و سنت کنار منقل نشسته بود. حاج آخوند گفت سماور روشن نکنید، گفت می خواهد برود حمریان مهمان خاچیک است، خاچیک مهمانی دارد که از اصفهان آمده، کشیش است. عمو نبی چای با پیاله نبات را جلو حاج آخوند گذاشت. پدر بزرگم جای را جلو خودش سُرانید و لبخند زد. چرا؟ یادم آمد پنجشنبه ها حاج آخوند روزه است. عمو نبی یادش رفته بود. سونیا دختر خاچیک در مدرسه با ذوق و شوق و چشمانی پرخنده به من گفت: امشب حاج آخوند مهمان ماست. مادرم از اول صبح شاد است،کار می کند و می رقصد و آواز می خواند! گفت برای حاج آخوند امشب کوکوی کدو و بادمجان درست می کنم. مادر بزرگم می گوید، حاج آخوند مثل مسیح است با خودش روشنایی و برکت می آورد. گفتم: سونیا امروز گفت شما مهمانشان هستید!
حاج آخوند نگاهم کرد. لبخند زد. چشمانش خندید. سید تو هم بیا برویم، تا تنها نباشم!
دهانم از شادی و ذوق باز ماند! به پدر و مادرم نگاه کردم. خندیدند. پدرم سرش را تکان داد. درس و مشقت را انجام دادی؟ بله، فردا جمعه است! امروز بیست گرفتم!
هنوز آفتاب غروب نکرده بود که با حاج آخوند به حمریان رفتیم. جلو ایشان نشسته بودم. اسب آرام می رفت. زمام اسب دست من بود. کنار گورستان ده، گورستان مسلمان و ارمنی حاج آخوند دستم را گرفت و دهانه اسب را کشید، اسب ایستاد و سرش را بالا گرفت، توبره اش را تکانی داد. حاج آخوند انگشت اشاره اش را رو به گورستان گرفته بود. فاتحه خواند. خدایا همه را بیامرز. همه رفتگان در خاک را. ماندگان بر خاک را. زمزمه کرد: ساقی چو از این دیر کهن در گذریم…مکث کرد. گفت: بقیه اش را بخوان! رباعی را تابستان سال پیش حاج آخوند به ما یاد داده بود. خواندم: با هفت هزار سالگان سر به سریم! حالا رباعی را کامل بخوان! خواندم.
چرا خیام می گوید، دیر کهن، نمی گوید دار کهن؟ می دانی دیر با دار چه فرقی دارد؟ از واژه ی دار، اول دار قالی در ذهنم آمد و مادر بزرگم و زن عمویم جهان خانم و مادرم و کبری خانم خوش نشین داشتند تند و تند می بافتند و زمزمه می کردند و رنگ ها را نام می بردند! بعد داری که آدم ها را بالای آن خفه می کنند! نه نمی دانم!
هر دو به معنی خانه است. منتها دیر را برای خانه عابدان و عارفان یا راهبان مسیحی به کار می برند. می گویند پیامبر اسلام وقتی نوجوان بود به دیر بحیرای راهب رفت و با او آشنا شد. داستانش توی کتاب شما نیست؟ شما برای ما تعریف کردید. عید مبعث توی مسجد گفتید. بله! حافظ هم دیر مغان را در دیوانش چند جا یاد کرده. یادت هست؟ نه! مثل: در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی! مکث کرد. دوباره خواند. زمزمه کرد. در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی! بلند خواند. رها و آزاد. صدای پر طنینش در دشت چما پیچید. خرقه جایی گروِ باده و دفتر جایی…سرش را تکان می داد. اسب سرش را بر گرداند و حاج آخوند و مرا نگاه کرد! پیرمردی از اهالی حمریان برایمان دست تکان داد. تا حمریان زمزمه و آوای حاج آخوند همان غزل بود. اکنون هم یا همیشه وقتی این غزل را می خوانم. حتی صدای شجریان هم که در ذهنم تداعی می شود و با آواز او غزل را در ذهنم می خوانم. صدای حاج آخوند در ذهنم زنده هست. تابلو دشت سبز چما، نایه که مثل نفره برق می زند. تابش گرم پر لطفِ آفتابِ نرمِ پسین بر صورتمان. حرکت آرام اسب. از مهاجران تا حمریان با حافظ همسفر بودیم. غزل مثل نایه بود، نهری نقره ای که مارون و حمریان را، مسلمان و مسیحی را به هم پیوند می داد.
خاچیک و مادرش جلو در خانه شان ایستاده بودند. در خانه را شسته بودند، گلمیخ ها در همان سایه روشن غروب برق می زد. خاچیک دست تکان داد و با صدای بلند سلام کرد. دستی در موهای من کشید و ناگاه موهام را به هم ریخت! پیشانی ام را بوسید. مویم را با دست شانه کردم. مادرش موهام را صاف کرد. موهام را بوسید. سرش را در برابر حاج آخوند خم کرد و سلام داد و دستش را روی قلبش گذاشت.
خاچیک مهمانی داشت. حدود هفتاد ساله به نظر می رسید. موهایش سپید و مرتب بود. عینک دسته نقره ای داشت. قبایی خاکستری، منتها قبا رها نبود نیم دور دور کمرش چرخیده بود و با شالی بنفش تیره به میان بسته بود. خاچیک گفت: پدر خداوردیان از اصفهان آمده اند، کلیسای مسروب مقدس ذکر خیر شما شد. گفت دوست دارد شما را ببیند. خدمتتان گفتم! حاج آخوند ایشان را در آغوش گرفت و بوسید. اوهم دیده بوسی کرد. انگار سال ها بود که آشنای هم اند. مادر خاچیک گفت: حاج آخوند جانماز شما آماده است! من وضو گرفتم. از ظرف سفال سبزی که توی ایوان بود، با کاسه چوبی آب برداشتم. دور تا دور ایوان شمعدانی چیده شده بود. مثل حاج اخوند جوری وضو گرفتم که آب وضو روی شمعدانی ها بریزد یا بپاشد! وقت نماز مادر خاچیک توی صندلی گوشه اتاق نشسته بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود. برای حاج آخوند چای و پنیر و سبزی و کوکوی کدو آوردند. گفتند هر وقت مناسب است شام بیاورند. حاج آخوند اشاره کرد که همین خوب است. ما چای سبز نوشیدیم.
آقای خداوردیان داشت از تعریفی که در باره حاج آخوند شنیده بود حرف می زد. حاج آخوند دستش را گرفت و لبخند زد و گفت، این ها از بس خوبند خوبی های خودشان را به من نسبت می دهند. من هنوز گرفتار دیوی هستم که در درونم تنوره می کشد! خداوردیان نگاهی طولانی به حاج اخوند انداخت و گفت مگر مسیح نگفته است که انسان معبد است!؟
حاج آخوند کوکوی کدو را با سبزی لای نان پیچید سونیا را صدا زد. بیا دخترم. سونیا با شوق کوکو را گرفت و به من نگاه کرد، درخشش چشمانی سبز و خندید. حاج آخوند همانطور که داشت کوکوی دیگری را لای نان خانگی گلبهی می پیچید و کنارش ریحان و نعناع می گذاشت. به من اشاره کرد. برای توست سید! گفت، بله انسان معبد است. مسجد است. به شکل مسجد و معابد دقت کرده اید. دست هایش را رو به آسمان بالا گرفت. انگشتان اش را با فاصله جمع کرد. سونیا مثل من دست هایت را بالا بگیر. گرفت. خندید. درخشش برق چشمانش! پیکر ما شکل معبد است. دست ها مناره هاست و سر ما مثل گنبد است که محراب را در درون خود دارد. ما شکل صلیب هم هستیم. وقتی دست ها را در دو سو باز می کنیم.سید دست هایت را باز کنُ بلند شو!همان که مسیح گفت، ما صلیب خود را حمل می کنیم! اما این که گفتم تنها صورت و شکل معبد و مسجد و صلیب است. حقیقت اش بایست در درون ما اتفاق بیفتد. این اتفاق در درون مسیح و محمد و ابراهیم و موسی افتاده است.
ما معبدیم و عابد، چه کسی را در این معبد عبادت می کنیم؟ شیخ شبستری در گلشن راز گفته است.
چو نیکو بنگری در اصل این کار
هم او بیننده هم دیده است و دیدار
عابد و معبد و عبادت! تثلیث انسانی! اصل سخن و عطر سخن از مسیح است. باید برای ساخت این معبد طرح داشت. معبد را در روح مان چکونه بسازیم. با کدام مصالح و مواد بسازیم؟ با عشق با اشک با راستی با حقیقت خواهی با ایثار با فروتنی. همان وقتی که مسیح داشت پای حواریون را در شام آخر می شست و حواریون اشک می ریختند، همان وقت داشت مناره های معبدی باشکوه ساخته می شد. پدر خداوردیان دستش را روی قلبش گذاشته بود! حاج آخونددستش را پائین آورد و زمزمه کرد:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی!
دیر وقت بود که بازگشتیم. حاج آخوند چراغدستی کوچک برنجی اش را گیراند. من چراغ دستی را توی بغل گرفته بودم. کف دست هایم گرم شده بود و سرخی می زد. سایه هامان، سایه اسب با بازی نور چراغدستی بر زمین، پر رنگ و کم رنگ و بزرگ و کوچک می شد. هوا خنک بود. مهمانی مرا گرم کرده بود. تا به خانه رسیدم، در دفترم نوشتم انسان معبد است و عبادت و عابد. شعر شبستری را از حاج آخوند بپرسم. انسان بیننده و دیده و دیدار، یعنی چه!؟
آن پرسش، آن تثلیث جان آدمی هنوز هم در ذهنم و قلبم پاسخ خرسند کننده ای نیافته است. بار دیگر، وقتی کلاس ششم دبیرستان بودم. همین بحث را با حاج آخوند مطرح کردم. گفت. پسرم برخی پرسش ها پرسش عمرند. گذار سال و دهسال کافی نیست. باید پاسخ مثل چشمه ای از جانت بجوشد. خواندنی نیست، شدنی ست!

***************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)