حضور درس قرآن

حوزه علمیه یا دقیق تر بگویم مدرسه ی حاج محمد ابراهیم خوانساری در شهر اراک، در واقع مهمترین و با رونق ترین مدرسه علمیه بود. در کنار مدرسه، ملک التجار تبریزی مسجدی بزرگ و زیبا ساخته بود. بالای ستون های چوبی صاف و یک دست مسجد خراطی شده بود. نام پنج تن دور سرستون ها نوشته شده بود. پایه ستون حلقه مسی خوشرنگ بود. مثل طوقی ستون را در بر می گرفت. تابستانا اگر در مجلس وعظی پای ستون نشسته بودم، گاه کف دستم را روی پوشش مسی پایه ستون می گذاشتم و از خنکی دلخواهش شادمان می شدم! خنکایش گرمی و لطف دلپسندی داشت! روزگاری حوزه علمیه اراک اصل بوده و قم در حاشیه. مرحوم شیخ عبدالکریم حائری که رئیس حوزه اراک بود با کاروانی از شاگردان و حلقه دوستدارنش به قم مهاجرت کرد و از آن هنگام حوزه اراک کم فروغ شد. در مدرسه آقا ضیاء الدین اراکی حجره هایی بود که می گفتند مراجع بزرگ وقت در دوران طلبگی شان در آن حجره ها بوده اند. رئیس مدرسه حاج محمد ابراهیم آیه الله نصیرالاسلام بود. روحانی بالا بلند و لاغری که عینک پنسی می زد و قبایش همیشه اتو شده بود. چشمانش برقی از هوشمندی داشت و از کنجکاوی سرشار بود. خندان و خوش رو بود و با صدایی آرام حرف می زد. یک بار گفته بود کار آخوندی راحت ترین کار دنیاست! کفش آخوند بند ندارد. عبا و قبایش دوکمه ندارد. تنبانش هم که کمر بند ندارد، ساعت کار هم که ندارد. فشار کار و نگرانی که ابدا! وقتی طلبه ها خندیده بودند، با گریه و بغض گفته بود،اما سخت ترین کار دنیا هم هست. آخوند به مردم می گوید من سخن خدا و پیغمبر را برایتان می گویم. مردم از خود می پرسند آیا با این سخنان زندگی هم می کند!
یک بار آیه الله نصیرالاسلام به من گفت: حاج آخوند شما نماز استیجاری می خواند؟ فردی مبلغی را برای ده سال نماز استیجاری پیش من گذاشته. از ایشان بپرس. پرسیدم. حاج آخوند گفت، حالا که آقای نصیرالاسلام فرمودند می خوانم اما من که برای نماز پولی نمی گیرم. می دانستم حاج آخوند در عمرش نه سهم امام گرفته و نه شهریه و نه برای روضه پولی دریافت کرده و می کند. او از در آمد مزرعه و باغش سهم امام و زکات می داد. سالی یک بار روز اول محرم قم می رفت و به یکی از مراجع حقوق شرعی اش را پرداخت می کرد. سکینه خانم به مادر بزرگم گفته بود، حاج آخوند اگر یک من عدس و ماش و بلغور هم در خانه داشته باشیم. شب اول ماه محرم اندازه گیری می کند و یک پنجم اش را کنار می گذارد تا به خوش نشین های فقیر بدهد. روزی پرسیدم به کدام یک از مراجع سهم امام می دهید؟ تبسم کرد ، دستم را فشرد و پاسخ نداد! حاج آخوند گفت، روزی مقرّر است!
قرار بود با چند نفر از دوستان طلبه به مهاجران برویم. می خواستند به قول خودشان از نَفَس گرم حاج آخوند گرم شوند و از او حکمت بیاموزند. اتوبوس مهاجران ساعت دو بعد از ظهر از گاراژی پشت بازار مرغ فروشا ، گوشه باغ ملی سمت کزاز و مهاجران حرکت می کرد. البته سر ساعت نمی رفت. به همین خاطر مسافرا که از لباسشان پیدا بود همه اهل روستا هستند روی صندلی شان کیسه ای ، کلاهی ، زنبیلی یا دستمالی می گذاشتند و بیرون اتوبوس کنار دیوار می نشستند، سیگار اشنو دود می کردند، با صدای بلند حرف می زدند. منتظر راننده بودند. اتوبوس دماغه دار و کهنه بود. تا مهاجران حدود سه ساعت طول می کشید. راه اسفالته نبود . گاه انگار اتوبوس توی چاله می افتاد و با زحمت خودش را بالا می کشید. گاه اتوبوس خاموش می کرد.
پیاده می شدیم، راننده عرقریزان هندل می زد. زمستان ها که مصیبت چند برابر می شد.
آفای عامری معلم کتاب الکبری فی المنطق داشت کنار حوض مدرسه ظرف می شست. یک قابلمه مسی کوچک که سیاه شده بود. بشقاب و کاسه مسی و استکان و نعلبکی لب طلایی. از گوشه باغچه مدرسه مقداری گِل با ناخن چنگ کرد. به داخل قابلمه مالید. آیه الله نصیر الاسلام رسید. از کنار حوض که رد می شد. سلام کرد. آقای عامری بلند شد و احترام کرد. آقای نصیر الاسلام کفت، قابلمه با خاکستر و سرکه سفید تر می شود و خندید.
اقای عامری ظرف ها را شسته بود که دید جمع پنج نفری ما از حجره شیخ عظیمی بیرون آمدیم. از وقتی درس منطق ایشان را ترک کرده بودم. رابطه مان شکر آب بود! یاگرم نبود. با ملاطفت و صدایی آرام احوالم را پرسید. گفت خیر است ، با هم هستید! گفتم با دوستان عازم مهاجران هستیم. دیدن حاج آخوند می رویم! چشمانش برقی زد و کنجکاو شد و گفت: من هم می توانم همراه شما بیایم!؟ گفتم بله حتما. من به حاج آخوند گفته ام با تعدادی از دوستان طلبه خواهیم آمد، شما که استاد هستید. عامری حدود چهل سالش بود. خانه اش در کرهرود بود. با ماشین های عبوری صبح زود قبل از طلوع آفتاب به مدرسه می آمد. همیشه خدا روزه بود. افطار هم به نان خشک و ماست کیسه و کشمش بسنده می کرد. یک دانه گردو هم خرد می کرد و با ماست مخلوط می کرد. در کرهرود باغ گردو داشتند.
کرایه اتوبوس پانزده ریال بود! اقای عامری یک اسکناس دو تومانی داد. من اسکناس سبز پنج تومانی! دستمزد هفته ام را همان روز ظهر گرفته بودم. جمعه ها در کارگاه تا ظهر بیشتر نمی ماندیم. هفته ای شش شب، شبکاری در کارگاه فرش برادران محمدی، شبی بیست ریال! بقیه سکه دادند. احمد تا دهشاهی ها و یک قرآنی ها و یک پنج زاری را مرتب کرد، راننده غر زد! اول پولت را بشمار عموجان، آماده بذار تو لیفه تنبانت، تا این قده دس دس و فس فس نکنی! راننده کیسه برزنت سبز تیره چرکتابی داشت که سکه ها را درون کیسه می ریخت ، کیسه را به کمربندش گره زده بود. وقتی راه می رفت جرینگ جرینگ صدا می داد. لنگی هم دور گردنش بود، عرقش را با همان پاک می کرد. تویش فین هم می کرد!
عامری داشت از قرآن کوچکی با صدای زمزمه مانند سوره حدید می خواند. احمد کنار دستم نشسته بود. همسال بودیم. بچه فراهان بود. پرسید به نظرت از حاج آخوند چی بپرسم!؟ گفتم یعنی هیچ پرسشی در ذهنت نیست؟ گفت چرا هست، می ترسم مناسب نباشد. گفتم هر کدام که فکر می کنی مهمتر است، بپرس.
ساعت حدود شش بعد از ظهرجمعه بیست و یکم شهریورماه ۱۳۴۸ بود که مهمان حاج اخوند شدیم. پیراهن سپیدش از تمیزی برق می زد. معطر بود. با همه دوستان گرم و پر لطف دیده بوسی کرد.
- به خانه خودتان خوش آمدید.
در اتاقی که رو به مسجد ده بود، نشستیم. یک مجمع بزرگ میان سفره بود. سرشیر تازه! چاقوی صدفی دسته آبی حاج آخوند هم توی بشقاب سفال کنار سینی بود. گفت، البته این شام شما نیست، عصرانه است. کنار سماور نشست. بخار ملایمی از قوری بالا می رفت و تنه سماور ورشو بروجردی می لرزید! من دو ستان را معرفی کردم. از آقای عامری شروع کردم. حاج آخوند سری تکان داد و نگاه گذرایی به من کرد. انگار یادش امده بود با آقای عامری سر بوسه مادر سونیا از پیشانی ام، دو سال پیش، درسش را ترک کرده بودم. احمد اهل فراهان است. شرح لمعه می خواند. امین سیوطی می خواند، حسین اهل سراب اسکُن است. مغنی می خواند. شعبان اهل مرزیگران است. ایشان هم شرح لمعه می خوانند. حاج آخوند گفت من و سید هم آواز می خوانیم! جمع خندیدند.
نا گهان حاج آخوند برای اینکه فضا را صمیمیانه تر و راحت تر کند. اواز خواند.
نه حافظ را حضور درس قرآن
نه دانشمند را علم الیقینی!
طنین صدای حاج آخوند بر دل ها و گوش ها خوش نشسته بود. چهره ها باز شده بود. آقای عامری لبخند می زد. حاج اخوند پرسید خب جوانان چگونه درس می خوانید؟ چرا درس می خوانید؟ به کجا می خواهید بروید؟ به کجا می خواهید برسید؟
زمزمه کرد، نه دانشمند را علم الیقینی. گفت می دانید که در ادبیات ما و متون قدیمی وقتی کلمه دانشمند مطرح می شده است، منظورشان فقیهان بوده است. وقتی سعدی می گوید:
ناگاه بدیدم ان سهی سرو بلند
وز یاد برفتم سخن دانشمند!
پیداست منظورش از دانشمند فقیه است و گرنه مثلا ستاره شناس و طبیب و فیلسوف چه کار دارند که سعدی به سهی سرو بلندی نگاه می کند. این فضولی ها کار فقیهان است!حافظ از فقیهی سخن گفته است که علم الیقین ندارد. فقه هم از همان واژه هایی است که از عمق به سطح آمده و در سطح کسترش یافته. فقه فی الدین که قرآن می گوید به فقه در فروع دین تنزل پیدا کرده است. احمد پرسید حاج آقا! چطور علم الیقین پیدا کنیم؟
- حافظ از زاویه مقابل نگاه کرده، می گوید یا می پرسد چرا حضور درس پیدا نمی کنیم. آن هم درس قرآن. پیداست می خواهد بگوید علم الیقین با حضور درس به دست می آید.
آقای عامری پرسید حضور چیست؟
- دیده اید در مدرسه وقتی معلم یا ناظم بچه ها را به خط می کند و اسمشان را از روی دفترچه می خواند، بچه ها سرشان را بالا می گیرند. می گویند حاضر! توی سربازخانه هم همین طور است. حضور یعنی این که ما روحمان را حاضر کنیم. این روح کجاست. این روح در به در! شنیده اید به عارفی گفتند، دنبال چه می گردی؟ گفت خودم! اگر پیدایش کنم خدا را پیدا کرده ام! خدا را هم که پیدا کنیم، خودمان را پیدا کرده ایم. معرفت بالاتر از یافتن است. ممکن است درّ قیمتی در دست داشته باشیم و ارزشش را ندانیم. گوهری طفلی به قرصی نان دهد. این حضور مراتبی دارد. مقول به تشکیک است به اصطلاح آقایان! در واقع راه است. هر چه می رویم مقصد درخشش بیشتری پیدا می کند و دور تر و خواستنی تر می شود. در تفسیر من عرف نفسه عرف ربه گفته اند: امتناع عند الامتناع!
ناگاه حاج آخوند خندید و گفت، سرشیر را فراموش نکنید. انگار یادمان رفته بود! با تیغه درخشنده و تیز چاقوی دسته صدفی، گرده ی سرشیر را برش زد. درست به شش قسمت. گفت: البته اگر همه سرشیر را بخوریم اشتهایی برای شام نمی ماند. اگر شب بمانید، بقیه اش را فردا صبح می خوریم.گرده های سرشیر خانه حاج اخوند نازک تر از خانه ما و خوش خوراک تر بود. سکینه خانم کمر درد داشت. وقتی شیر واره نوبتشان بود. زن عمو جهان و عصمت دخترش که عروس حاج آخوند بود کمک می کردند. پخت گرده ها کار عصمت بود. به گرده ها سیاهدانه می زد. خوش بو می شد.
حاج آخوند، با سرشیر بازی می کرد و نمی خورد. با قاشق سرشیر را گوشه بشقاب سفالی مرتب می کرد. گفت. ما درس که می خوانیم. دو جور است. درس نظری و درس عملی. اخلاق هم همین است. درس نظری مثلا می گوییم کل بزرگتر از جزو است. درس عملی می گوییم وفا بهتر از جفاست. بهتر که می گویم نه اینه که جفا به است! این دو حوزه باید بر هم منطبق شوند. مثل روح و جسم که انسان را می سازند. وقتی دل و دِماغ ما، قلب و عقل ما هماهنگ شد، و این هماهنگی در تمام رفتار ما تحقق یافت حضور پیدا می کنیم. نه حضور کامل، آشنای منزلت حضور می شویم. محبت مادر را نسبت به طفل نوزاد دیده اید؟ قلب و عقل و تنش همزبانند. کودک را در آغوش میگیرد و شیر می دهد. قلبش سرشار از محبت است و خردش سرشار از خرسندی. اگر ما چنین نمازی خواندیم. نماز حضور خواهد بود! یک حلقه کاملیم بر دروازه وجود می کوبیم.
گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
این بر در کوبیدن شاید تصویر دیگرش، همانند کوبیدن موج است که بر دریا سر می کوبد. از دریا می روید و بر دریا می رود و از دریاست. درس وجود نسبت موج و دریا کامل است. مثل نسبت شعاع افتاب با آفتاب. شعاع در نسبت حضور با افتاب است. جلوه تجلی آفتاب! در تجلی امتداد وجود دارد، انقطاع نیست.
آقای عامری دو زانو نشسته بود. کف دست ها را بر هم می فشرد. حاج آخوند برایمان چای ریخت. شب بمانید! ماشین مهاجران فردا صبح به شهر می رود. آقای عامری گفت با ماشین های عبوری می رویم. گفتم خانه آقای عامری کرهرود است.
- حالا که نشسته ایم. ما هم لحاف و پتو زیاد داریم. سکینه هم خدا را شکر مهمان دوست است. وقتی مهمان به خانه ما می آید حالش خوش تر می شود. عروسم هم ، دختر عموی سید است. در زیبایی و لطف آیت خداست. خواستم بگویم خانه خودتان است. همین اتاق هم اتاق مهمان است. گوشه اتاق رختخواب ها روی هم چیده شده بود. یک چادر شب با نقش بته جقه اصفهان روی آن کشیده شده بود. سه تا پتو هم روی رختخواب ها بود. به نظرم آمد عصمت از خانه عمو نبی آورده است! پیدا بود حاج اخوند در فکر بوده که اگر مهمانان شب ماندگار شدند. همه چیز آماده باشد. داشت با چاقوی دسته آبی نخ انجیر را تکه می کرد. به هر یک از ما برشی از زنجیره انجیر داد. انجیر ها فشرده شده مثل سکه شده بودند. خوش طعم و خوشبو. سکینه خانم یک تنگ بلور شربت انگور برایمان اورد. تنگ کمر باریک بود. با خطوطی که از دهانه دور گردنه به آرامی تاب می خورد، برجسته می شد و به انتها می رسید. حاج آخوند فوری برخاست و تنگ را از دست سکینه خانم گرفت و شانه اش را بوسید! من دوست داشتم که خیلی دیر نمانیم. می دانستم که حاج آخوند ماه رجب را روزه می گیرد و فردا روز اول رجب بود! ماه ربیع الاول را روزه می گرفت با زمزمه یاد پیامبر اسلام. یا محمد! رجب را روزه می گرفت با زمزمه یاد و نام علی! این رسم او بود. فکر کردم اگر بمانیم برای صبحانه به زحمت می افتد. ناگاه گفت. فردا روز شنبه و اول ماه رجب است. اگر دوست داشتید روزه بگیرید، صبحانه را قدری زودتر می خوریم. می شود سحری. هوا هم خوب است. نماز صبح را کنار چشمه دوزاغه می خوانیم و گشتی هم در چما می زنیم. حاج آخوند بحث را تغییر داد و گفت با شاهنامه و مثنوی احوالتان چطورست! حتما خوانده اید!؟ کسی حرفی نزد! گفت، شاهنامه شناسنامه ملت ایران است. شناسنامه تاریخی و فرهنگی. مثنوی هم شناسنامه روح ماست. از مثنوی عطر قرآن به مشام می رسد. مولوی حضور درس قرآن داشته است. اگر نداشت مثنوی او کشاف القرآن نمی شد. خواند:
پیش قرآن گشت قرآنی و پست
تا که عین روح او قرآن شدست
این پرسش باقی می ماند که چکونه می توان قرآنی شد؟ خودش جواب داده است.
معنی قرآن ز قرآن پرس و بس
وز کسی کاتش زده اندر هوس
این بس به معنی حصر نیست، به معنی بسیار است. هر دو مصرع مکمل همند. جوهر سخن را از امام علی گرفته است.
آقای عامری گفت. در مثنوی داستان های رکیک هم هست! حاج اخوند لبخند زد و گفت. بله. فردا صبح بعد از نماز کنار چشمه در باره مثنوی حرف بزنیم. مهمان هستید. ماشین مهاجران هم از شهر تا اینجا پشت و پهلو برای مسافر سالم نمی گذارد. شام خوردیم. شربت انگور ستاره سفره بود. حاج اخوند اجازه گرفت که برود. گفت. سید خانه ما را می شناسد. هر احتیاجی بود، در خدت شما هستیم. حاج اخوند که رفت. اولین حرفی که احمد یا ذوق و شادمانه زد این بود. این آخوند با همه آخوندا فرق دارد! احمد رو به اقای عامری کرد و گفت، تا به حال آخوند ندیده بودیم شانه زنش را ماچ کند! آقای عامری گفت. همان حدیث شریف، علم نوری است که خداوند در سینه هر که بخواهد قرار می دهد. حاج اخوند ریشه ریا را سوزانده است. آقای عامری گفت من هم فردا روزه می گیرم. از من پرسید پیش از اذان ظهر به اراک می رسیم.
- بله حدود یازده انشاالله خواهیم رسد.

**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)