داستان های آن چنانی مثنوی!


با خودم می گفتم، حاج آخوند در باره داستان های آن چنانی مثنوی مثل داستان کنیزک و خاتون و دیگر داستان ها چه خواهد گفت؟ سال سوم دبیرستان بودم. مثنوی را کامل خوانده بودم. به آن داستان ها که می رسیدم خجالت می کشیدم. انگار آن بیت ها را زیر چشمی رد می کردم تا به پیام داستان و یا نتیجه برسم. در کتابخانه حاج آخوند مثنوی چاپ علاالدوله بود با جلد تیماج. حاج آخوند می گفت تیماج و آیه الله امامی خوانساری می گفت چرم بلغار. چرمی نرم و خوشبو. سایه روشن هایی در چرم بود که بر زیبایی اش می افزود. مثل رنگ آمیزی لکه های ابری محو سنگ مرمر. احمد بیدار مانده بود. برای بقیه جا انداختیم. فتیله گرد سوز را پائین کشیده بودم. نور پرتقالی روی مثنوی افتاده بود. من هم روی کتاب خم شده بودم. چشم های روزگارجوانی مثل الماس می درخشید و حافظه نوجوانی و جوانی مثل تیغی تیز برّا و درخشنده بود. مقدمه را خواندیم. اواخر داستان پادشاه و کنیزک بودیم. احمد خوابش گرفته بود نزدیک بود سرش که یک باره به پائین خمید شیشه گرد سوز را بیندازد. شیشه اندکی کج شد و خِرچّی کرد. نشکست!؟ گفتم احمد بخوابیم. احمد گفت ساعت چنده؟ به ساعت زنگدار که توی تاقچه بود نگاه کردم. ساعت را کنار نور گرد سوز آوردم. ساعت ده دقیقه به دو. من هم می خوابم. نزدیک پنج صبح وقت نماز بود. تا وضو می گرفتیم و آماده می شدیم ؛ فرصت چندانی برای خواب نمانده بود. خوابم نگرفته بود. گوشه اتاق داشتم مثنوی را ورق می زدم. نشسته در زاویه اتاق و مثنوی روی زانویم ،خوابم برده بود! از صدای پایی در بیرون اتاق بیدار شدم. انگار کسی در اتاق را آرام باز و بسته کرد. لولای در قیژی کرد. به ساعت نگاه کردم. هفت دقیقه به پنج بود. .. وقتی وضو می گرفتم سکینه خانم به من گفت، حاج آخوند رفته کنار چشمه. سفارش کرد اگر مهمانان خواب بودند، بیدارشان نکنید، مگر این که خودشان گفته باشند. گفتم، بله با اصرار گفتند که حتما بیدارشان کنم. همه ما امروز روزه می گیریم. آخر شب هم سرشیر و شربت انگور خوردیم. صحبتمان طول کشید. دیر خوابیدند اما بیدارشان می کنم.
حاج آخوند جاجیمی به رنگ ابی و سپید که نقش شطرنجی داشت،زیر درختان میوه و صنوبر ها انداخته بود. ساعتی از اذان صبح گذشته بود که رسیدیم. حاج آخوند نماز صبحش را خوانده بود. ما به اقای عامری اقتدا کردیم. حاج آخوند قرآن می خواند. حلقه زدیم. حاج آخوند به درخت بِه تکیه داده بود. هوا روشن بود اما هنوز آفتاب نزده بود. نگاهم طبق عادت به سرشاخه های صنوبر ها بود تا درخشش و بازتاب نور خورشید را در آینه برگها ببینم. دیدم! مثل موج های کوچکی برگ ها تکان می خوردند و برق می زدند.
حاج آخوند، مثل همیشه بعد از بسم الله این تعریف و یا وصف امام علی را اول صحبت زمزمه کرد: الحمد لله الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره. گفت. در اسفار ملا صدرا، از مولوی صحبت و نقل قول شده است. الان به نقل قول کاری ندارم، به شیوه تعریف ملاصدرا از مولوی کار دارم. می گوید « العارف القیومی مولانا جلال الدین الرومی » ببینید با چه تجلیلی از مولانا یاد می کند ، این بیت مولوی، ملا صدرا را گرفته است! در بحث وجود و اطلاق آن بر واجب این بیت را نقل کرده است.
ما عدم هائیم هستی ها نما
تو وجود مطلقی هستی ما
حاج ملا هادی سبزواری این قول را روایت کرده است که مصرع دوم، تو وجود مطلقی فانی نما! هم خوانده شده است. به نظرم ملاصدرا تامل کرده است. خداوند فانی نما نیست! همه هستی نمای اوست! بله ممکن است برخی خداوند را فانی نما بدانند. اما نمی شود تعریف را مطلق مطرح کرد. دور نشویم. عارف قیومی، خیلی وصف عظیم و عمیقی ست. درست هم می گوید. مولوی قايم به قرآن است. کسی که قائم به قرآن شد، قیّوم می شود. قرآن قیّم است و خداوند قيّوم .عارف قیومی می شود. قیوم صفت خداست، اما انسان هم می تواند این صفت را پیدا کند. مولوی تفسیر غریبی دارد.
با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم
تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم
جای دگر حی و قیوم را جهانی برای زندگی معرفی می کند. ما در این جهان زیست می کنیم. حال در کدام جهان زندگی می کنیم. روح ما کجاست؟ کجایی ست. دیده اید گاهی از انسان می پرسند اهل کجایی!؟ خیلی سوال مهمی است. از خودتان پرسیده اید اهل کجائید. می گوید من اهل جهان حیّ قیّومم! از جهان زرق و محرومی سفر کرده ام و در جهان حی قیوم زندگی می کنم. در جهان حیّ قیومی درآ! بسیار خوب مولوی که اهل چنین جهانی است. قرآنی و قیومی است می بیند، شاگردان و مریدان و دوستدارانش چنان محو و مست مثنوی شده اند، که قرآن در چشم و دل آن ها کم فروغ شده است. آن ها اگر با دیده حق بین می دیدند. می فهمیدند که مثنوی کشّاف قرآن است. در همین مقدمه دفتر اول می گوید. حاج آخوند مثنوی علاالدوله را گشود، برقی از آفتاب بر چهره اش و بر مثنوی افتاد. جلد تیماج مثنوی برق زد. خواند: هذا کتاب المثنوی و هو اصول اصول الدین فی کشف الاسرار الوصول و الیقین تا می رسد به و هو کشاف القرآن. مثنوی در سایه قرآن است. مولوی هم می خواهد در برابر قرآن پست باشد. مثل دامنه کوه در برابر قله اش. نه قله ای دیگر.
قصه های به ظاهر هجو و در معنی حکمت آموز مولوی ، مثل قصه خاتون و کنیزک و جوحی و مخنّث همه در دفتر پنجم اند. یعنی حدود هفت هشت سال از آغاز سرودن مثنوی گذشته، و مثنوی شهره خاص و عام شده. حلقه های مثنوی خوانی در قونیه و دیگر شهر ها رونق گرفته، مولوی مثنوی را با این داستان ها و این سبک سخن خاکمال کرد. دیده اید گاهی ظرف را با خاک و گِل می شویند. همان کار را کرد. ظاهرش تاریکی و باطنش روشنایی ست. مولوی پا بر نفس خود گذاشت، خودش می گوید، « پیش قرآن گشت قرآنی و پست» تا مثنوی فرو بیفتد و قرآن در جمع یاران و مریدانش بیشتر بدرخشد.
مطلب دوم، ما باید به پیام قصه ها توجه کنیم. نه به صورت یا پیمانه قصه. راز و رمز قصه را ببینیم.
مطلب سوم، دیده اید مزرعه، باغستان یا گلستان را برای اینکه محصولشان پر بار شود، کود می دهند. این کود که بویناک است و تیره، به درختان و مزرعه توان و امکان می دهد تا پر بار تر و سبز تر و میوه ها خوشرنگ تر و خوشبوتر شود. خیال کنید این چند قصه ای که صورت هجو دارند، همان کار را در گلستان مثنوی انجام می دهند. باید از مثنوی دانه معنی بگیریم و پیمانه را رها کنیم. اگر مثنوی را نخوانده اید. خوب بخوانید. شرح حاج ملاهادی سبزواری آسان خوان نیست اما پر نکته است.
آفتاب بالا آمده بود. زن ها و دختران و گاهی پسران سر چشمه دوزاغه آمده بودند. رسم بود که در مهاجران برای صبحانه آب تازه از چشمه می بردند. احمد پسر عمو نبی سرچشمه آمده بود. دست تکان داد و سلام کرد. از همان جا گفت: خانه آباد اینجا هستی و به ما سر نمی زنی! برایش دست تکان دادم. حاج آخوند بر خاست. صدای ماشین ده می آمد. نرگس زن جان علی کوزه به بغل سلام کرد. حاج آخوند پاسخ داد. احوال جان علی را پرسید. تازگی تصادف کرده بود. پایش شکسته بود و توی گچ بود. ماشین مارون کنار مسجد و روبروی حمام نگهداشته بود. تا خانه حاج آخوند پنجاه قدمی بیشتر نبود. خدا حافظی کردیم. وقتی ماشین حرکت کرد و از پشت مسجد سمت مارون خاک پیچید، آقای عامری که کنارم نشسته بود، گفت. خدا خیرت بدهد. احمد فراهانی راست گفت، این آخوند با همه آخوندا که ما دیده ایم فرق دارد. چرا اینجا خودش را حبس کرده!؟ گفتم او که از همه آزاد تر است. شیخ شاد بی خانقاه است! برایش این بیت مورد علاقه حاج آخوند را خواندم:
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد!
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)