داستان های حاج آخوند، آیه نور

اراک شهر عجیب و غریبی بود! هست!؟ نمی دانم. منبری اش آقای اعلایی بود که فرزانه ای حکیم و انگلیسی دان بود. روزی آقای سلطانی دبیر زبان انگلیسی دبیرستان ما که شیرازی بود، گفت انگلیسی آقای اعلایی انگلیسی دیگری ست! آقای سلطانی سال ها در بخش مستشاری ارتش آمریکا در شیراز کار کرده بود. لیسانس زبان انگلیسی را از دانشگاه پهلوی شیراز گرفته بود. دانشگاهی که به قول جلال آل احمد، در میان قبر حافظ و سعدی، زبان رسمی دانشکده ادبیاتش انگلیسی بود! آقای اعلائی متون کلاسیک ادبیات انگلیسی را خوانده بود، همیشه می خواند. از لهجه انگلیسی اش در حیرت بودند! همان موسیقی جاز انگلیسی لهجه آکسفوردی را داشت. مگر می شود؟ آقای اعلايي بلند بالا و درشت استخوان و روزگاری قهرمان کشتی های پهلوانی بوده بود! در منبرش گاه نکاتی مطرح می شد که اشاره ای به ادبیات انگلیسی در آن بود. برای اولین بار داستان « آخرین برگ » نوشته آ. هنری را از ایشان شنیدم. دقیق قصه را تعریف کرد. محله گرینویچ و اتاق زیر شیروانی که کارگاه هنری بود، بیماری جانسی و نگرانی سو و برمان پیرمرد نقاش که جانش را بر سر نقاشی آخرین برگ نهاد تا جانسی زنده بماند. کتاب مجموعه داستان های آ. هنری را از آقای جوادی کتابدار کتابخانه دبیرستان پهلوی گرفتم . موضوع سخن آقای اعلایی نسبت میان مروت و جوانمردی و ایثار بود. ماه محرم بود در کاروانسرای تقوایی در بازار اراک وعظ می کرد. در میان روضه همیشه بغضش می شکست. نمی توانست سخن را ادامه دهد. مرثیه خوانان به یاری اش می آمدند و او همانطور گریان پای منبر می نشست. در بیان مروت و ایثار یاران امام حسین در کربلا داستان آخرین برگ را تعریف کرد. مسجد و محرابی نداشت. انزوایی خود خواسته در سلوکش پیدا بود. این سلوک و سکوت را تا سال های پس از انقلاب هم ادامه داد. گفتند تهران آمده است. کوشیدم به دیدنش بروم، همان حجاب انزوای عارفانه سدّ راه شد و نتوانستم.
در مسجد حاج تقی خان می گفتند امام جماعتی بوده است به نام آقای آقا کاظم، استاد ما و امام جماعت همان مسجد در روزگار نوجوانی نسل ما، آیه الله احمدی داماد و جانشین ایشان بودند. آقای آقا کاظم مشترک روزنامه لوموند بودند که یک روز دیر تر به دست ایشان می رسیده است.
همان طور که قمی ها آمدند و آیه الله شیخ عبدالکریم حائری را در حقیقت با حوزه علمیه از اراک به قم بردند و بعدا هم آیه الله بروجردی را با همان حسن سلیقه ای که داشتند از بروجرد به قم آوردند، تهرانی ها هم برای آقای آقا کاظم مسجد و مدرسه و خانه ساخته بودند و ایشان را به تهران برده بودند!
حاج آخوند با آقای آقا کاظم آشنا بود. آیه الله احمدی را هم خوب می شناخت. همیشه احوالپرسی می کرد. از مسجد و درس تفسیر پس از نماز عشای آیه الله احمدی می پرسید. به توضیح من دقیق گوش می داد. وقتی مطلبی را درست نقل نمی کردم، می گفت آقای احمدی شاید اینطور گفته باشد! این شیوه سلوک حاج آخوند بود. حرف نادرستی را که می شنید، مستقیم توی سینه گوینده نمی ایستاد و انکار نمی کرد. می گفت، شاید منظورتان این است! سخن را درست و سنجیده اصلاح می کرد و به گوینده نسبت می داد، تا گفته آید در حدیث دیگران! در ادامه بحث هم اگر مقتضی بود، وقتی می خواست به همان سخن اشاره کند، می گفت همان طور که آقای فلان فرمودند و سخن خود را به او نسبت می داد. یک بار در ناهار خرج ذاکر همین موضوع پیش آمد. اوسّا محمد مطلبی را از قول پیامبر نقل کرد و داستانی، حاج آخوند به شیوه خود مطلب و نیز داستان را اصلاح کرد. بعدا گفت، همانطوری که اوسّا محمد فرمودند…که اوسّا محمد حرف حاج آخوند را قطع کرد و گفت آقا من شکر بخورم غلط بکنم اگر بلد باشم به این قشنگی و راس و ریسی حرف بزنم! فقط یک کلاس سواد دارم آن هم یک ماه بیشترمدرسه نرفتم. اصلا نمی دانم سواد دارم یا ندارم!
گفتم تفسیر آیه الله احمدی به سوره نور رسیده است. چه خوب! به آیه نور هم رسیدید. بله. چه گفتند. از روی دفتر یادداشتم-که هنوز دارم- برای حاج آخوند نکاتی را که یادداشت کرده بودم، خواندم.
بسیار خوب، بحث ایشان این بوده است که آیه نور چه نسبتی با خداوند دارد. باید ببینیم چه نسبت دیگری با انسان می تواند داشته باشد. اصلا این نگاه یکی از مفاتیح فهم قرآن است. در مورد هر آیه ای باید ببینیم و از خود بپرسیم این آیه چه نسبتی با من دارد؟ این کتاب مبین که بیان و نور و برهان و حکمت است، برای ماست. خیال کن خداوند آیات را بر تو نازل کرده است! گوشی و قلبی مثل پیامبر داشته باشیم. آیه نور، نور نور است! مکث کرد! لحظه ای چشمانش را بست. خواند:
یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی
نور مصابیحه یغلب شمس الضحی
ماه آسمان از آفتاب، تاب و روشنایی می گیرد. کدام ماهی ست که خورشید از او روشن است؟ آن ماهی که خورشید از او گرم و روشن است از کدام آفتاب روشنایی می گیرد!؟ این برابر بودن ماه و آفتاب و بازی مهتاب و نورآفتاب تا کجا جاری است؟ حافظ سروده است:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
هیهات از ین بیابان و ین راه بی نهایت
چرا به این نورستان نگاه نکرد!؟
از هر طرف که رفتم جز شادی ام نیفزود! اگر این نغمه را بخوانیم. مکث کرد. کدام نغمه!
کدام نغمه؟ نغمه آیه نور! قرآن را اگر از اول تا به آخر بخوانی، اصلا یک بار بخوان، هر جا واژه نور دیدی یادداشت کن. هر جا واژه ظلمات دیدی یاد داشت کن. متوجه می شوی که نور همیشه در قرآن مفرد آمده است و ظلمات همیشه جمع. در نور وحدت و یگانگی ست و در ظلمات پریشانی و گسستگی و تفرقه. روی دیگر شناخت آیه نور در سوره نور آیات ظلمات است. درست بعد از آیه نور آمده است. در آیه نور می گوید نور علی نور، در آیات ظلمات می گوید،ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکد یریها! الله اکبر از این همه لطف و ظرافت و هیبت در این آیات. آیه نور می گوید خداوند نور آسمان ها و زمین است. مَثَل نورش مانند مصباح است. ما می توانیم مَثل نور خدا باشیم. مصباح باشیم تا نور خداوند در مصباح وجود ما بدرخشد. از پنجره به بیرون نگاه کرد. اردیبهشت ماه ۱۳۵۲ بود. آسمان برقی زد و باران. گفت الله اکبر داشتم همین آیات سوره نور را در ذهنم مرور می کردم رسیده بودم به آیه:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّـهَ يُزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِن جِبَالٍ فِيهَا مِن بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاءُ وَيَصْرِفُهُ عَن مَّن يَشَاءُ ۖ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ
می بینی خداوند چگونه ابرها را سامان می دهد. جمع می کند،چه میناگری در این آیات است! باران تند شده بود. ودق! همین رگبار بهاری ست! ذهن من بارانی بود و آفتابی!
باد لنگه پنجره را تکان می داد. کنار پنجره گل های باران خورده شمعدانی می درخشید و برگ های سبز مات با باران روشن شده بودند.
مثل نوره کمشکوة! ما باید مَثل نور خدا باشیم. سخن ما، نگاه ما ، سلوک ما دوست و همراه و همدل و حتی مخالف را به یاد خداوند بیاندازد. چنین انسانی پرتوی یا نوری از خداوند بر قلبش افتاده است. با دیدن آن ها روح ما تازه می شود. مشکات قلب مومن است. مصباح همان ایمان نورانی است که قلب را سرشار می کند. زجاجه طراوت و تازگی ایمان است. کوکب درّی گوهر ایمان است….ببین چطور می شود این دریا را در جام یک آیه سرکشید! از یک آیه برای همه عمر مست شد و سر از این خمار مستی بر نداشت! ما از ان می زدگانیم که دریا زده ایم!همان لطیفه ای که برایت گفتم در این سوره هم از بعدی شایسته تامل است. آیه نور فقط یک آیه است. آیه ای که تمام نمی شود. من عمری ست.. مکثی کرد. بله دیگر آفتاب لب بامم! مثل برگ های پائیزی ام.عمری است با این آیه زندگی میکنم. در قنوت می خوانم. دریایی ست من همچنان تشنه نور در ساحلش، طلوع خورشید را از متن دریا نگاه می کنم. بحث ظلمات در دو آیه بیان شده است. با دقت آیات را ببین! در آیه نور دوازده جمله فعلیه و اسمیه با موسیقایی تند، موج هایی از نور از دریای نور خداوند می جوشند. هر جمله خود دریایی ست. مائیم و موج دریا!
به این نکته بسیار توجه کن. ما مَثَل نور خدائیم! تا وقتی دیگر باز هم در باره این آیه صحبت کنیم. یادت باشد از آیه ۳۵ که آیه نور است تا آیه باران که برایت خواندم، حفظ کنی. در قنوت هم بخوان. دعایی بهتر از این که انسان مَثَل نور خداوند شود!؟.
از حاج آخوند که خداحافظی کردم. توی راه که به خانه عمو نبی می رفتم، با خودم گفتم چرا تاکید کرد که آفتاب لب بام است و چرا گفت مثل برگ های پائیزی ست؟ باران دیگر نرم نرم و نم نم می بارید.. آذر ماه همان سال حاج آخوند به رحمت خدا رفت.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)