کوکب درّی (۱)


مادر برزگ پدری ام، بی بی زهرا خانم، پیرزنی استثنایی بود. نمی توانست بایستد. در میانسالی در منطقه ای کوهستانی از پشت اسب پرتاب شده و کمرش به صخره خورده بود. شکسته بود؟ خرد شده بود. در مداوایش به دلیل شرایط آن روزگارهشتاد سال پیش و نبودن راه مناسب و وسیله انتقال به بیمارستان، و سپردن کار مداوا به شکسته بند، کمرش کج مانده بود و برای همیشه ایستادن برایش ناممکن شد. همیشه وقتی راه می رفت در حالت خمیده ، در رکوع کامل بود. گاهی بچه های کوچک ادایش را در می آوردند و پشت سرش دولّا دولّا راه می رفتند و ریز ریز می خندیدند. او هم می خندید. برایشان دعا می کرد. انشالله بَبَم سالم باشید پیر شید همیشه بخندید! می گفت این هم نعمتی ست که بچه ها از راه رفتنم خنده شان می گیرد ادا در میآورند و شاد می شوند. بلکه ثواب شادی آن ها به من هم برسد! خدا همه دل ها را شاد کند. سرش را رو به آسمان می گرفت و چشمان عسلی اش برق می زد. نرم و ابریشمین می خندید. آرام حرف می زد. خاطره های بسیار از بروجرد- به قول خودش وروگرد- داشت. وقتی او را به عنوان عروس به مهاجران فرستاده بودند، ده ساله بوده است.
نماز اول وقت همیشه خدا، تا یاد دارم، سکه رایج خانه ما بود. مادر بزرگم پیش از غروب آفتاب به پشتی اش تکیه می داد و از پنجره آبی رنگ که پوست پوست شده بود، نگاهش به آفتاب پسین بود که نرم نرم خودش را از سمت غربی حیاط، دیوار مطبخ خانه -که توی آن تنور داشتیم و هفتگی نان می پختیم- بالا بکشد و بپرد و مغرب شود.
- من هم مثل این آفتاب پسین هستم. یک روزی می پَرم! خدا کند شاد و سبک و شیرین بمیرم و بپرم.
مرگش همینطور بود. همان که می خواست، شاد و سبک و شیرین! وقتی وضو گرفته بود و منتظر وقت نماز مغرب بود، در دهه نود عمرش، به پشتی تکیه داده بود، سر بر پشتی نهاده بود. چشمانش را بسته بود، انگار مرگ مثل پروانه ای سپید، به سپیدی روسری ململش، بر سینه اش نشسته بود و پریده بود. مثل مرگ پدرم در حال وضوی نماز ظهر. مادرم می گفت مرگ که این طور نمی شود! می شود؟ انگار گلی را جلو صورتش گرفته باشند، گل محمدی! گل را بو کند و بمیرد.
وقتی مادر بزرگم گفت مثل آفتاب طلایی پسین از لب بام می پرم، و نگاهش به آفتاب بود، یاد حرف حاج آخوند افتادم. گفت من مثل افتاب لب بامم، مثل برگ های پائیزی ام. دلم برایش تنگ شد. به ساعت تاقچه نگاه کردم. دو ساعتی تا حرکت ماشین مهاجران فرصت بود. با خودم گفتم بهتر است فردا بروم. یادداشت های آیه نور را کامل بخوانم. اگر پرسشی داشتم از آیه الله احمدی امشب بپرسم.
ساعتی تا نماز مغرب مانده بود. به مادرم گفتم برای نماز می روم مسجد حاج تقی خان، اگر چیزی لازم است بگیرم. می توانی چند تایی نان شیر برای خاله ات ببری! خانه خاله ام پشت هنرستان صنعتی نزدیک موتور آب بود. نسبتا به مسجد حاج تقی خان که در خیابان قلعه بود، نزدیک بود. فکری کردم و گفتم، می شود این نان ها را برای آیه الله احمدی ببرم! نان خاله و دايی محمود و دایی مهدی را فردا باهم ببرم! مادرم مثل همیشه مکث کرد. باتبسم و آرام گفت، بله که می شود، پیداست آیه الله احمدی را خیلی دوست داری!
مدتی پیش که پنج قرص نانْ شیر خانگی برای آیه الله احمدی بردم. خیلی تعریف کرد. گفت این نان های شما، بوی نان را به خانه ما آورد. نمی دانم چرا این روزها نان ها دیگر آن بوی خوش نان های قدیم را ندارد. توی نانوایی هم بوی نان احساس نمی شود. می دانی چرا؟ برای اینکه نمی گذارند خمیر درست و حسابی ور بیاید. جوش شیرین می زنند. تا خمیر دچار رسیدگی و بلوغ زودرس بشود! خداوند فرموده قد جعل الله لکل شیئ قدرا! هر چیزی اندازه ای دارد.
مادرم هفت قرص نان که دایره ای و به اندازه سینی بزرگ بودند. روی هم چید. بهتر است نان ها را تا نکنم. تا وسط نان خرد نشود. نان را درسفره پیچید ، روی دست گرفتم و سمت مسجد رفتم. نزدیک حمام افتخار رسیده بودم که صدای مست کننده اذان کریم قاری بلند شد. او اذان را مثل موذن زاده اردبیلی در بیات ترک می خواند. صدای کریم قاری پر لطف و خوشاهنگ و شش دانگ بود. اذانش فقط ادای کلمات نبود، بال هایی برای پرواز بود. مست و محو اذانش بودم،‌ نزدیک بود از پیچ کوچه حمام افتخار رد شوم.
آیه الله احمدی بر سجاده نشسته بود. صف دوم کنار پرده نشستم و سفره نان را کنار دستم گذاشتم. نمازم با بوی نان معطر شده بود! عمو الماس که باربر بود و پشتی باربری اش را کنار کفشکن می گذاشت. کنار دستم نشسته بود. با او آشنا بودم. هر دو پسرش ابراهیم و اسماعیل در کارگاه برادران محمدی همکارم بودند!او هم در همان کاروانسرای تقوايي کار می کرد. مرحوم عمو رسول محمدی که عموی حاج قربان و حاج علیرضا صاحبان کارگاه بود، در کارگاه به قول خودش کِتّ و فِتّی می کرد! فرش ها را آرام آرام فرچه می زد تا آماده پرداخت شوند. خوش کلام و شیرین مثل عسل و نمکین مثل پیرمرد های خوشگل کرمانی بود! برای کارکنان کارگاه اسم می گذاشت. دو تا ابراهیم داشتیم. یکی که در تَک درختی زندگی می کرد و همخانه جواد چل بود، اسمش شده بود ابراهیم غریبه و دیگری ابراهیم حاج الماس اسمش ابراهیم کُلُفته بود! دو تا اکبر داشتیم، یکی کوتاه و بور و نسبتا تپل بود، اسمش شده بود اکبر کُرْپه! دیگری که دراز و ماجراجو بود، اکبر دیلاق!
ابراهیم کلفته با عمو الماس آمده بود. عمو الماس گفت عجب بوی نانی! بعد از نماز دو تا از نان ها را با اذن فحوا به عمو الماس دادم. خنده ام گرفت. قرار بود نان را برای خاله ام ببرم. مادر بزرگم می خواند:
بر سر هر لقمه نوشته است عیان
که بود مال فلان ابن فلان!
به آیه الله احمدی سلام کردم. گفتم برایتان نان آورده ام. بعد از تفسیر می آورم منزلتان، سئوال هم دارم. بسیار خوب! زحمت شما می شود جواد هستند. جواد پسر آیه الله احمدی بود، شاید چند سالی از من کوچکتر بود. بسیار لاغر و ضعیف و همیشه کم حرف به نظر می آمد. تفسیر ایه الله احمدی به آیات شماره ۱۲ و ۱۳ سوره شعرا رسیده بود.
« وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنطَلِقُ لِسَانِي ، سینه ام تنگی میکند و زبانم نمی گردد! همین مضمون را خداوند خطاب به پیامبر اسلام نیز گفته است. البته تفاوت لطیف و بلیغی وجوددارد. موسی شِکْوه می کند که سینه اش تنگ می شود. پیامبر ما شکوه نمی کند و سخنی نمی گوید خداوند از راز دل او در اواخر سوره حِجر سخن می گوید که وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ، خدا می گوید ما می دانیم که تو از این سخنان دل تنگ می شوی یا سینه ات تنگ می شود. پیداست سینه انسان از سخنان ناراست، از پرخاش ها و اهانت ها از دروغ تنگ می شود اما با توجه به خداوند می تواند از این تنگنا اندیشه و احساس خود را آزاد کند. اگر شده حتی در خلوت خویش با خدا سخن بگوید.»
یاد سخن حاج آخوند افتادم در باره همین آیه سوره حجر که صحبت می کرد که پیامبر سینه اش تنگ می شد اما شکوه نمی کرد. گریه اش گرفت. شانه هایش می لرزید و بلند بلند گریه می کرد. رو به محمد علی و احمد و قربان و رحیم کردم که برویم. خدا حافظی کردیم. حاج آخوند سرش را تکان داد. گریه مجالش یا امانش نمی داد که حرفی بزند. محسن بعدا به من گفت آن روز حاج آخوند دو ساعتی تا وقت نماز مغرب شوریده حال بود و این شعر را زمزمه می کرد، « چون علی سر را فرو چاهی کنم!» به محسن پسر حاج آخوند گفتم شوریده نه، شیدا بود! تفاوت معنی این دو کلمه را حاج آخوند برایمان گفته بود. شوریده مثل کلاف سردرگم، مثل گِردباد است، اما شیدا نظام و سامان دارد. مثل باد شمال است. نگاه شوریده پر پر می زند و بی قرار است، نگاه شیدا به دور دست هاست و در آن توجه و تمرکز هست. حاج آخوند خواند:
من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم
او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی
با آیه الله احمدی بحث آیه نور را مطرح کردم. نگاه حاج آخوند که گفته بود. انسان مَثَل نور خداست.
- گفت چه تعبیر خوبی! با همان روایت که خداوند انسان را به صورت خود آفرید، نسبت پیدا می کند. از حاج آخوند بپرس، فقط همین مصداق را دارد؟ کوکب درّی چیست؟ دقیق یادداشت کن. یک وقتی با آقای آقا کاظم صحبت حاج آخوند شما شد. حرف غریبی زد. گمان کردم مبالغه می کند. می دانی چه گفت؟ تازه این حرف را بیست سال پیش زد. گفت ملا محمود ولیّ مستور است. مثل شمس تبریزی ست. در خلوتش دنیایی بزرگ ، کوچک شده است! معنی سخن را درست نفهمیدم، چگونه دنیایی بزرگ کوچک می شود!؟
یادم هست وقتی حاج آخوند مهمان آقای آقا کاظم می شد، حال و احوال دیگری داشت.
عصر دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۵۲ رفتم مارون. پدرم هم مارون بود ، خانه عمه بزرگم، همسر عمو یدالله که چودار( گوسفند فروش) بود، کشاورزی هم داشت، کار می کرد.برایشان اتاق تازه ای درست می کرد. کنکور داده بودم . منتظر نتیجه کنکور هم بودم. هفتم رجب بود. می دانستم که حاج آخوند تمام ماه رجب را روزه است. رفتم خانه عمه ام. عمه خانم آغا در زیبایی و لطافت و محبت مثل فرشته بود. پوست سپید گلبهی و چشمان زیتونی و موی بلند خرمایی، حاج یدالله هم پرسید حالا به سلامتی کلاس چندم می روی! کلاس سیزده! با صدای بلند خندید. حالا انشالله ته این درس را کی در میاری!؟ کلاس بیست که رسیدم! گفت تو هم مثل قربان و احمد و بهمن، پسر خودم هستی. حتما دانشگاه قبول می شوی. دلم مثل این چراغ روشن است! نگاهی به چراغ توری انداخت که توی تاقچه می سوخت و نور سپیدش اتاق را پر کرده بود. بیا این هم شیرینی قبولیت! یک اسکناس صد تومانی به من داد. این دومین صد تومانی بود که دشت می گرفتم! اولی؟ کلاس دهم بودم. در جلسه دعای ندبه در باره تفسیر المیزان و علامه طباطبایی سخنرانی کردم. صحبتم که تمام شد، حاج آقا مهدی اتحاد که پیرمردی خوشرو و از شخصیت های مذهبی و مشهور و از اعیان اراک بود. بعد از صحبت مرا در آغوش گرفت. با من دست داد. احساس کردم کف دستش چیزی بود مثل کاغذ! دستم را جمع کرد. گفت، یک کت و شلوار هم جایزه ات! دستم راکه باز کردم اسکناس صد تومانی بود که چهار تا شده بود! چند جلد تفسیر المیزان را با همان پول خریدم. خورشیدی بر پشت جلد المیزان صفحه سبز خوشرنگ را روشن کرده بود!
خانه عمو یدالله دیوار به دیوار خانه حاج آخوند بود. به عمه ام گفتم برای خواب بر می گردم. می روم دیدن حاج آخوند اگر هم دیر شد، ممکن است همانجا بمانم.
حاج آخوند در کتابخانه اش بود. نهج البلاغه می خواند. او شعله شناخت نهج البلاغه را در ذهن ما افروخت. بعدا در اراک در جلسه هفتگی نهج البلاغه، تقریبا در تمام دوران دانش آموزی دوره متوسطه، شرکت می کردم که استاد ما آقای آقا کاظم میر یحیی بودند. پدرشان هم آیه الله سید علی میریحیی چند جلسه ی تفسیر قرآن داشت. با فلسفه همراه نبود، با تفسیر المیزان هم همدل نبود.
حاج آخوند برایم چای ریخت. شام خوردی؟ بله خانه عمه خانم آغا بودم. چه خوب! نتیجه دانشگاه نیامده؟ نه هنوز. گفت انشاالله خیر است. انشالله شهر خوبی قبول بشوی. شهری زیبا، با صفا و دلگشا!
دانشگاه اصفهان قبول شدم! و زاینده رود در ذهنم و زندگی ام جاری شد! هر چند آن رود اکنون خشکیده و توان و شور آن روزگار را ندارد، اما در ذهن من در جهان مثال ، همان است که بود. همان رودی که از چشمه دِمِه تا گاوخونی ، بیست شبانروز ،پا به پایش و در ساحلش و همراهش آمدیم. از آبش نوشیدیم و سیراب شدیم. همراهش آواز خواندیم. از ماهی هایش سیر شدیم. از روستاهایی که سر در آغوشش گذاشته بودند، نان می گرفتیم. هیچ کس از اهل روستا نبود که وقتی می خواستیم پول نان را بدهیم، حالتی از شرم و آزرم در چهره اش پدیدار نشود و نگوید، « پناه برخدا پسرجان از مهمان که کسی پول نمی گیرد!» آن نان ها عطر صفای مردم روستاهای کناره زاینده رود را به همراه داشت. ماهی های قزل آلا آن چنان لطیف و صورتی و خوشگوار و دلپذیر بود که هنوز هم چنان ماهی در هیچ جای دنیا ندیده ام و نخورده ام! در رودخانه شنا می کردیم. هم شنا بود و هم حمام!دعای حاج آخوند بود؟ به دلش برات شده بود؟ که دانشگاه اصفهان قبول می شوم؟


***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)