کوکب درّی (۲)

در باره آیه نور…حاج آخوند گفت بله آیه ی مبارکه ی نور! تبسم کرد. نکته را گرفتم. او همیشه می گفت قرآن کریم، سوره شریفه و آیه مبارکه. قرآن را دو دستی می گرفت و دو زانو می نشست. قرآن برای او کتابی از جنس کاغذ نبود. همین صورت مادی قرآن حرمتی بسیار داشت. جایش توی تاقچه کنار گرد سوز بود. گرد سوز بدنه اش چینی سبز مات بود. گرد سوز های خانه ما همه ورشو بودند یا گاه برنجی. روی تنه گرد سوز خانه حاج آخوند گل فیروزه ای پنج پر بود. برگی سبز کنار گلبرگ ها بود. سبز درخشنده در کنار گلبرگ فیروزه ای و بدنه مات آبی جلوه ای دو چندان داشت. از لا به لای گلبرگ ها اسلیمی های طلایی سرکشیده بودند. وقتی گرد سوز روشن بود، مثل تابلو نقاشی می شد. شعاع پرتقالی اش بر قرآن که پوشش اطلسی داشت می افتاد. تاقچه روبرو هم چراغ دستی برنجی بود که حاج آخوند وقتی به روستاهای اطراف می رفت، همراهش می برد. در گوشه تاقچه شاهنامه بزرگ قطع رحلی، روی جلدش تصویر سهراب بود که با پهلوی زخمی شکاف خورده، سر بر سینه رستم تکیه داده بود و با محبت به رستم نگاه می کرد. رستم شوریده می نمود.مثنوی چاپ علاالدوله ، حافظ و سعدی و خیام با تابلو های تجویدی و نیز دو بیتی های بابا طاهر کنار هم چیده شده بود.
حاج آخوند بابا طاهر را دوست داشت. همدان که می رفت زیارت مزار ابن سینا و بابا طاهر فراموشش نمی شد. پدر بزرگم می گفت حاج آخوند وقت درو رباعیات خیام را زمزمه می کند، یا دوبیتی بابا طاهر می خواند.
آیه الله احمدی پرسیدند مثل نوره کمشکوة که گفتید، انسان مصداق مشکوة است، ایا مصادیق دیگر هم دارد؟ حاج آخوند لبخند زد. خندید. چهره اش باز شد. بله دارد. مصادیقش را اگر همه دریاها مرکب شوند و درختان قلم نمی توانند بشمارند. چیست و کیست که مصداق آیه نور نباشد. هر چه وجود دارد، بارقه وجود بر جانش افتاده است، مصداق آیه نور است. خواند:

کیست در این شهر که او مست نیست
کیست در این دور کز این دست نیست
کیست که از دمدمه روح قدس
حامله چون مریم آبست نیست
هر شکوفه ای مصداق مَثَل نور خداست! هر شکوفه ای، هر برگی، هر درختی ، هر چشمه ای، دوزاغه آیه نور نیست! نایه آیه نور نیست؟ دشت چما آیه نور نیست؟ هر زنی که حامله است مشکوة است و کودکش مصباح! ، هر پرنده ای آیه نور است و آوایش مصباح، هر موجی ، هر قطره آبی، هر ذره خاکی، موجی از اشک که در حدقه چشم ما می گردد. چشم ما مصباح است و آن قطره اشک زجاجه، همین گردسوز، به گرد سوز اشاره کرد، انگار گرد سوز شکوفا شد و لحظه ای با نسیم شعله اش سمت شرق پر پر زد. کیست در این دور کز این دست نیست؟ دیده جان بین بایست پیدا کنیم. خندید. این کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است؟ اما می توانم چهار مصداق روشن و مبین برایت بگویم. چای ات سرد شد! چای را درون قوری برگرداند، دوباره برایم چای ریخت. پر قهوه ای سیر لیموی عمانی خشک در استکان انداخت. پر بر روی چای شناور ماند و لرزید.
خداوند نور آسمان ها و زمین است. مثل نورش که مشکوة است، مشکوة می تواند جهان آفرینش باشد. عالم مُلک مثل نور خداست. همان که بابا طاهر سرود، کوه و در و دشت، نشان از روی دلجوی تو وینم. نشانی از نور اوست. مصباح عالم ملکوت است و زجاجه عالم لاهوت و کوکب درّی جلوه ی جلوه ی ربّ ،همان جلوه ای که موسی را مدهوش کرد، فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا  ببین تجلی ربّ است نه تجلی الله!
خداوند نور آسمان ها و زمین است. مشکاة نور او و مثل نورش پیامبر اسلام محمد مصطفی، قطب و شاهنشاه و دریای صفا!
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است
احد در مشکوة میم نام محمد! تمثل یافته است. مصباح روح پیامبر است و زجاجه عقل روشن روشنگر اوست و کوکب درّی جهان راز او، همان دمدمه هایی که می گفت نبی مرسلی یا فرشته مقربی بدان حال و منزلت راه ندارد. پسر جان چه بگویم! چون قلم در وصف این حالت رسید…حاج آخوند خم شد. نور گرد سوز بر صورتش افتاد. چشمانش را بست و شکفتن شکوفه های اشک از چشمانش. می دانستم که در این گونه مواقع یا حالات بایست سکوت کنم. سکوت محض!
خداوند نور آسمان ها و زمین است و مثل نور او، مشکوة چشم پیامبر است و مصباح برق نگاهش و زجاجه برق اشک چشم پیامبر و کوکب دری آن شکوه آمیزه حقیقت و زیبایی در چشم او. ببین یک نگاه او علی را ساخته است، برق نگاه علی، که بر مولوی عارف قیومی تافته است او را آبادان کرده است. درخشش نگاه پیامبر و تبسم او جلوه اش در خواب شیخ محمود شبستری شده است گلشن راز. این چشم آیه نور نیست؟
سرش را بالا گرفت. چشمانش خیس اشک بود. لبخند زد. چای را بنوش تا دو مصداق دیگر برایت بگویم. پر لیمو عمانی در استکان چای ته نشین شده بود. مزه لیمو که با نبات آمیخته شده بود، طعمی خوش پیدا کرده بود.
خداوند نور آسمان ها و زمین است! مثل نور او مانند مشکوة است. مشکوةِ وجودِ انسان که قبلا برایت گفتم. توضیحش مانده بود. جسم ما مشکوة است. و روح ما مصباح است و زجاجه خرد روشن ما و کوکب درّی جهان عشق و ایمان است. طرفه این که بین خرد روشن و ایمان و عشق مثل بازی ماه و خورشید، تناسب و هماهنگی و جلوه در جلوه است. خردی که رنگ ایمان می گیرد، ایمانی که از جنس عشق است. عشقی که خرد ناب است.
خداوند نور آسمان ها و زمین است. مشکوة نور او قرآن است. عبارات قرآن. وقتی قرآن می خوانیم، با مشکوة مواجه می شویم. اشارت ها در درون عباراتند، مصباح قرآن اند. زجاجه همان لطائف قرآنی ست و دقیقه ها که از جان لطائف می جوشند، کوکب درّ ی اند.
این چهار یا پنج مصداقی که برایت گفتم. مکث کرد اگر پیامبر و چشم او را دو مصداق تلقی کنیم، همگی با هم نسبت دارند. نسبت بین ما و جهان آفرینش و پیامبر و قرآن. ما در جهان آشنائی زندگی می کنیم! باید آشنای جهان آشنا بشویم. تا رمزی بشنویم. رمز عشق را بدانیم. بدانیم جهان به عشق می گردد. آفتاب و ماه و ستارگان به عشق می گردند! خودت این مطلب را نقل کردی. یادت هست؟ بله از کمدی الهی دانته بود. کتاب را پنج سال پیش از کتابخانه دبیرستان برایتان امانت گرفتم. حاج آخوند سری تکان داد. بله اگر با این آهنگ همراه و هم سخن نشویم. رمزی از عشق نمی شنویم. اشتر می چرانیم! خواند:
میان عاشق و معشوق رمزی ست
چه داند آن که اشتر می چراند؟
جهان اگر چراگاه بود، بایست در آن اشتر چراند! می چرانند. اگر هم نظاره کنند قشر خربزه می بینند. اگر تماشاگه راز بود به قول حافظ بایست راز آشنا باشیم. محرم شویم.

**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)