شکوه شک و اندوه شادمانه ی خیام (۱)

آقای ذبیحی دبیر ادبیات مان پس از دیدار حاج آخوند و گفتگو در باره فردوسی قدّوسی، به نظرم تغییر محسوسی کرده بود. دست کم از آن جزمیّت در اندیشه و قطعیّت در سخن و نفی دیگری که اندیشه و احساس او را واپس گرا و غیر علمی می دانست، کاسته شده بود. یکی دو بار هم احوال حاج آخوند را از من پرسید. گفت، دوست دارم دیدار دیگری با ایشان داشته باشم. ایشان اراک نمی آیند؟ نمی دانم. روزی بعد از کلاس درس ادبیات به من اشاره کرد که منتظر بمانم. دفتر بغلی حضور و غیاب را مرتب کرد. قیطان سبز نشانی را لای دفتر زنگاری جا به جا کرد و گفت یکی از دوستان من که استاد فیزیک دانشگاه تبریز است ، دکتر پارسا مهمان من است. پسر عمه من هستند. برادرش هم پزشک است برلین شرقی زندگی میکند. هر دو مثل من بی دین هستند! برق چشمان سیاه پرکلاغی و درخشش دندان های سفید و درشت آقای ذبیحی. همیشه با خودم می گفتم، دندان هایی به این سپیدی و چشمان و سبیلی به این سیاهی در دنیا پیدا نمی شود. خنده اش مثل برخورد دو ورق آهنین بود. از حاج آخوند صحبت شد. گفتند اگر ممکن است به مهاجران سر بزنیم. حرف مرا در باره حاج آخوند باور نمی کنند. گفتم اتفاقا من فردا بعد از ظهر می روم مهاجران، از حاج آخوند می پرسم به شما خبر می دهم. می دانید دوستانتان در باره چه موضوعی می خواهند با حاج آخوند صحبت کنند. بله در باره خیام. پسر عمه ام فیزیک و نجوم خوانده، مرید خیام است. خیام اهل حال و می و شادمانی! برادرش هم پزشک است و علاقه مند به فلسفه. سی سال است اتریش زندگی می کند.
حاج آخوند گفت بله حتما، خانه خودشان است. شنبه آینده مناسب است. گفتم ماشین دارند. اگر بعد از تعطیلی دبیرستان بیائیم حدود پنج بعد از ظهر می رسیم مهاجران. بسیار خوب! شنبه آقای ذبیحی با پیکان سپیدش که مطابق معمول یا چنان که بایست دم لاستیکی اش از کنار صندوق پشت ماشین آویزان بود، منتظرم بود. مردی که از آقای ذبیحی بزرگتر می نمود کنار دستش نشسته بود و دیگری که هم سن و سال او بود در صندلی عقب. آقای ذبیحی مرا معرفی کرد. شاگرد من هستند. در باره ایشان برایتان گفتم. فرد بغل دستی اش را معرفی کرد، دکتر حمید پارسا و آن که کنار من نشسته بود، دکتر سعید پارسا. دکتر سعید لبخند زد و شکلات خارجی به من تعارف کرد. آن روزا آب نبات عسلی دوست داشتم. در میانه آب نبات واقعاعسل بود! شکلات خارجی مزه نا آشنایی داشت، تلخ بود. یک جعبه بزرگ کیک برادران هم پشت صندلی کنار شیشه پشت ماشین بود. بوی کیک تازه ی اشتها آور! جادّه چندان شلوغ نبود. بیشتر ماشین های باری و نفت کش با سرعت عبور می کردند. باد ناشی از سرعت و گذرشان ماشین ما را تکان می داد. دکتر سعید بیتی را زمزمه کرد. اقای ذبیحی و دکتر حمید هم با او زمزمه کردند.
گرچه از زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه مدهوشانند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند
این شعر را دو سال بعد در دانشگاه اصفهان از عبدالرضا کریمی شنیدم، گفتم برایم بنویس! در دفترم نوشت. دکتر حمید پرسید تو از سیاهکل چیزی شنیدی؟ گفتم بله! یکی از همشهری های ما هم سیاهکلی بوده است، علی اکبرصفائی فراهانی که از کوه پائین آمده بودند و دهاتی ها دستگیرشان کردند!
این ها فرزندان شجاع ملت ایران بودند. ۱۹ بهمن برای همیشه در تاریخ ما می ماند. مجسمه های همه این قهرمانان را باید در میدان شهرها نصب کرد. انقلاب پیروز می شود. در همین باغ ملی اراک، مجسمه شاه را پائین می آوریم. مجسمه صفائی فراهانی را نصب می کنیم. دکتر سعید گفت مجسمه حمید اشرف! دکتر سعید گفت نه! مجسمه حمید اشرف را باید وسط میدان ۲۴ اسفند تهران نصب کنند. اسم میدان را می گذاریم ۱۹ بهمن.
آقای ذبیحی از جلو قهوه خانه مارون به سمت ده پیچید.
دکتر حمید، گفت من که نمی توانم باور کنم یک آخوندِ ده، خیام را بفهمد. حالا فردوسی را شاید. همیشه در روستاها و بین عشایر ما شاهنامه خوانی رواج داشته است. خیام سطحش و سخنش بالاتر ازین است که دهاتی ها بفهمند! دیدی شاگردت گفت صفائی فراهانی را دهاتی ها دستگیر کردند.همین است دیگر! ذبیحی گفت، خب بله درست گفت. باید پرسید چرا دستگیر کردند؟ دکتر حمید گفت آخوند مرتجع روستایی خیام را درک می کند؟ ذبیحی گفت. اولا نباید با این قاطعیت و مطلق صحبت کنی. ثانیا همین شاگرد من از همه بچه های کلاس خیام را بهتر می فهمد! معلمش هم همین حاج آخوند بوده است. ببینم تو حالا خودت یک رباعی خیام بخوان ببینم! گفت بهتره شاگردت بخواند! آقای ذبیحی گفت، شاگردم چند تا رباعی می خواهی برایت بخواند؟ تو فقط مصراع اول رباعی را بخوان او رباعی را حفظ است.
- واقعا!؟
-بله واقعا! حاج آخوند هفته ای یک رباعی در طول دوسال به بچه های ده یاد داده است. همه رباعیات را دست کم رباعیات مشهور را یاد گرفته اند و از بر کرده اند. بچه ها را با شاهنامه و حافظ و نظامی و شبستری آشنا کرده است. کدام مدرسه ما دانش آموزان ابتدائی اش با این متون آشنا می شوند. باید حرفت را پس بگیری که گفتی دهاتی ها خیام را نمی فهمند. به من هم برخورد. دکتر سعید نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. با شتاب گفت حالا یه رباعی بخون! سکوت کردم. بعد گفتم نه! .
- آقای ذبیحی گفت. بخوان وقتی با حاج آخوند صحبت کنیم، پشیمان می شود که چرا چنان حرفی زده است. حالا تو مناسب حال ایشان که خودش را خیلی دانشمند می داند یک رباعی بخوان! خواندم.
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
موجی از خنده آهنین اقای ذبیحی فضای ماشین را پر کرد! گفت: حمید گرفتی!؟
جلو مسجد رسیده بودیم. گفتم بهتر است ماشین را همین جا نگه دارید. جلوتر جای مناسب نیست. کوچه حاج آخوند چند صخره کوتاه در کناره هایش بود. درِ خانه مطابق رسم روستا باز بود. نه کوبه ای و نه زنگی! برق هنوز به مهاجران نیامده بود. رادیو ها با باتری کار می کردند. همه خانواده ها هم رادیو نداشتند. جلو رفتم تا خبرشان کنم. سکینه خانم توی راه پله بود. گفتم مهمان ها آمده اند. از همانجا با خوش رویی سلام کرد و گفت بفرمائید خانه خودتانه. از هفت پله به سمت مهمان خانه بالا رفتیم. حاج اخوند جلیقه آبی پر رنگی پوشیده بود. ندیده بودم! خوشرنگ و درخشان. فضای اتاق، تاقچه ها، کتاب ها، گرد سوز، پشتی هایی که نقشه بته جقه داشت و سکینه خانم و عصمت بافته بودند، دور اتاق چیده شده بود. سماور قل قل می کرد و بخار ملایمی از قوری بالا می رفت. کج و محو می شد. آقای ذبیحی جعبه کیک برادران را کنار سینی گذاشت.
- قابل شما را ندارد.
-حاج آخوند لبخند زد و گفت. دست شما درد نکند. رسم خوبی است! گفته اند دوست مرا یاد کند به یک هلّ پوک! در جعبه کیک را باز کرد. بوی کیک تازه در اتاق پیچید. چه بوی خوب و خوشی دارد. با چای یا شیر داغ می چسبد. سکینه خانم با سینی استکان های شیر آمد. بوی شیر داغ و چرخش بخار در دهانه استکان ها. جا استکانی های نقره برق می زدند. استکان ها لب نقره ای بودند. می دانستم که این جا استکانی ها هدیه مادر زن خاچیک در جشن عروسی شان بوده است. زن خاچیک گفته بود من در تمام دنیا مادرم را از همه بیشتر دوست داشتم و دوست دارم. پدرم را ندیدم. پیش از تولد من درگذشته بود. حاج آخوند برای من یادآور مسیح است و هم پدر، جا استکانی ها را برای حاج آخوند آورده بود. روز تولد مسیح به خانه حاج آخوند می آمدند. ناهار مهمان حاج اخوند بودند و از همین استکان ها چای می نوشیدند.
حاج آخوند گفت، مهمانان خوش اقبالی هستید. برای شام حشمت قصاب مارون برایمان کباب درست می کند. رفته بودم گوشت بگیرم،گفتم مهمان دارم. گفت کبابش با من. ساعتی دیگر می آید توی حیاط بساط کباب را راه می اندازد. عصمت هم همین بعد از ظهری تنور را روشن کرد و نان پخت. صائب با لطف سروده است:
رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیب.
میزبان ماست هر کس می‌شود مهمان ما
حاج اخوند به اقای ذبیحی گفت، حالا اگر من نپرسم شما آقایان، مهمانان عزیز را معرفی نمی کنید!؟ معرفی کرد. حاج آخوند گفت بسیار خوش آمدید ، شما جزو بزرگان و دانشمندان هستید. بزرگی شماست که به خانه یک طلبه دهاتی آمده اید. این ارزش شماست. کتابی را سید برای من آورده بود. همین ماه پیش کتاب را خواندم. مائده های زمینی از آندره ژید، به نظرم این عبارت کلید کتاب بود. ناتانائیل! بکوش تا زیبائی در نگاه تو باشد، نه به آن چه می نگری! این اسم ناتانائیل را من دوست دارم. یعنی هدیه خداوند. مثل اسم سید! عطاالله! اسمش را من خودم گذاشته ام. دوست عمرم آسید علی آقا گفت پسرم نورالله، خداوند به او پسری داده، قرآن را باز کن تا نامی انتخاب کنیم. باز کردم عطاالله آمد! وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا
ما بایست انسان ها را تکریم کنیم. فقرا را تکریم کنیم. بچه ها را تکریم کنیم. دهاتی ها را تکریم کنیم. مگر نگفته اند گنج در ویرانه است، خودمان را ویران کنیم تا گنجمان را پیدا کنیم! خود مصنوعی مان را ویران کنیم تا خود طبیعی و الاهی مان را بیابیم. هیچ وقت در عمرمان خودمان را از دیگری بهتر ندانیم.
انگار دکتر حمید پارسا، بهت چشمانش را پر کرده بود. حاج آخوند جوری حرف زده بود که انگار داشت غیر مستقیم پاسخ داوری او در باره دهاتی ها را می داد! پیدا بود که کسی به حاج آخوند سخنی نگفته است. من که با آن ها بودم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)