شکوه شک و اندوه شادمانه خیام (۲)

ذبیحی گفت، دوستان علاقه مندند شما در باره خیام برایمان صحبت کنید. حاج آخوند گفت خیام شاعری است که «آن» را در زمان و «ناکجا» را در مکان و «دَم » را در زندگی کشف کرده است! او ما را به آنجا، آنجا؟ می برد که آن و ناکجا و دم یعنی گوهر جان بر جامه ای از تار اندوه و پود شادی نقش شده اند! آن جامه بلورین اثیری مثل پری در دریای « می » شناورست!
موج شادی، از دریای غم می جوشد! سطح دریا را موج های شادی و خوشباشی انباشته است، اما اگر نگاهی دیگر داشته باشیم. اندوهی در پس این شادی هاست. شادی مثل دم مثل آن می گذرد و پرسشی ویرانگر بر جای میماند، آیا حقیقت همین بود. شادی فریبی برای گریز از دست نا یافتن به حقیقت نبود؟
زندگی خیام خود نشان از عشرت طلبی و خوشباشی ندارد. حتی بیهقی در تتمه صوان الحکمة نوشته است، خیام تند خو بوده است. این داوری نشان از انسانی ست که بیشتر درونگراست هر چند ستاره شناس است و کسی همانند او برون را نگاه نکرده است. در جهان ریاضیات هم سیر کرده است. جهانی که ظاهرا خشک و بی رنگ است، آیا جهان ریاضیات برای او همین بود که برای ما می نماید؟
می دانید، گفته اند وزن ترانه رباعی از آواز کودکی گرفته شده است. کودک با گردگان یا جوز همان گردو بازی میکرد و آواز می خواند. آوازی در منتهای زیبایی صوت و شیوایی کلام و لطافت حرکات آن نوجوان یا کودک، گردو از دستش رها شد. خواند: « غلتان غلتان همی رود تا بن گو!» این وزن شیرین و سبک و شاد، در گوش ها خوش نشست. شاعران رباعی یا دوبیتی یا چهاربیتی را بر این وزن ساختند. این مطلب را در مقدمه گولپینارلی بر رباعیات خیام دیدم. پسندیدم. وزن رباعی از دهان کودکی در میدان بازی آفریده شده است.
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند بر این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
ببینید این رباعی در صورت چه تابلو شادمانه ای را ترسیم می کند. به ژرفا که می رویم چقدر اندوه سنگین و طعمش تلخ می شود. خیام در جایی ایستاده است که کس دیگری نتوانسته بایستد، نگاهی به زمان و مکان و جان و اندیشه انسان و هستی و جهان دارد که دیگری ندارد. ما آسمان را نگاه می کنیم. البته ستاره شناسان آسمانشان، آسمان دیگری است. ما مکان و جا را می بینیم. خیام ناکجا را دیده است. ما روز و شب و ماه و سال و عمر را می بینیم. او زمان را برهنه می کند و در قاب «آن» به ما نشان می دهد.
انگار کسی مژه نمی زد! تکان نمی خورد. حاج آخوند سکوت کرد. زیاد حرف زدم؟ زیادی هم حرف زدم! خب شما بگوئید.
دکتر حمید پارسا چشمانش برق زد و کف هر دو دست را آرام به هم زد و گفت. صمیمانه بگویم. غافلگیر شدم. اصلا انتظارش را نداشتم. به خواب هم نمی دیدم در گوشه روستایی آخوند ده از خیام چنین شناخت و روایتی داشته باشد. شما اگر دانشکده ادبیات هم بروید چنین سخنانی در باره خیام برایشان تازه است. حاج آخوند لبخند زد و گفت. همان حرف آندره ژید! شاید تفاوت من با استادان دانشگاه در مورد خیام و یا حافظ این باشد که آن ها درس می دهند. ما در روستایمان با خیام و حافظ زندگی می کنیم. زندگی چشم شما را تیز و نگاه شما را صیقل می زند. شما در وقت درو وقتی خوشه های گندم را مشت می کنید و تیغه براق و برّنده داس را حرکت می دهید اگر آنی غفلت کنید دستتان، انگشتانتان رفته است. شما شهری ها نان را از نانوایی می خرید. نمی دانید تا کشتزار گندم به بار بنشیند و خوشه ها سبز و طلایی شود، درو شود، با خرمنکوب گندم را بکوبیم. به باد دهیم تا کاه و گندم از هم جدا شوند. چه نسبتی ما با آب و باد و خاک و آتش پیدا می کنیم تا نان پخته شود. این چرخه نگاه دیگری به انسان می دهد.
نگاهم به دست های مهمانان بود. همگی دست های نرم و نازک داشتند. دست های حاج آخوند مثل پوست شاخه چنار محکم و زمخت بود. او بهتر از همه در اویاری که برای پاک کردن قنات سحرگاهان می رفتند، با بیل اسپار بلندش بیل می زد و وقت درو با داس بلند زنجانی اش به قدر دو نفر درو می کرد. روزه بود و وقت استراحتش همان وقت نمازش بود. در ذهنم گذشت در این دست ها زندگی جاری شده است و دست مهمانان زندگی را لمس کرده است. این دست ها از کناری با آتش گرم شده اند و دست حاج آخوند در آتش برشته شده است. این بیت را گهگاه زمزمه می کرد:
گر دخان او را دلیل آتش است
بی‌دخان ما را در آن آتش خوش است
دکتر سعید پرسید، خیام به خداوند اعتقاد داشته است؟ دکتر حمید گفت، به روز قیامت و معاد که حتما نداشته!
-شاید برای این داوری شما، نیاز باشد تا تمام زندگی و سخنان و نظریه معاصران خیام در باره او و نیز مرگش را بررسی کنیم. خیام چگونه از جهان رفت. البته او که از جهان جان و اندیشه نرفته است. مرگ ظاهری اش مورد نظرم هست. چگونه مُرد؟ به نظرم چگونه مردن و آن احوال آخرین لحظات جان سپردن نسبتی با زندگی پیدا می کند. منظورم مرگ ناگهانی نیست، مرگ با توجه و یا مرگ آگاهی ست. خیام با مرگ آگاهی تمام از دنیا رفت. گویی مرگ مثل مهمانی از راه رسید، دست خیام را گرفت و با خود برد. آرامشی که او در هنگام مرگ داشت. سخنی که آخرین سخن او بود. در کتاب تتمة صوان الحکمة ظهیرالدین بیهقی داستان مرگ خیام را روایت کرده است. بیهقی در سال ۵۶۵ هجری در گذشته است. سال مرگ خیام ۵۱۰ هجری است. بیهقی نمونه هایی را روایت می کند که پدرش خیام را دیده بوده است. او برای خیام از عنوان حجة الحق استفاده کرده است. این عنوان برای ابن سینا هم استفاده شده است. بیهقی خیام را نمونه ای دیگر یا به تعبیر خودش تِلو ابن سینا می داند که در رشته های مختلف حکمت مثل علوم طبیعی و ریاضی و نجوم و فلسفه و موسیقی و لغت و تاریخ و تفسیر صاحب نظر بوده است. روایتش از مرگ خیام روایت عجیب و غریبی ست. خیام مشغول مطالعه یا تدریس الهیات شفای ابن سینا بوده است. ناگاه، نشانه را لای کتاب می گذارد. کتاب را می بندد. به نماز می ایستد، نماز عشاء، به سجده می رود. در سجده می گوید: « اللهم إنك تعلم أني عرفتك على مبلغ امكاني، فاغفر لي، فإن معرفتي إياك وسيلتي إليك. » و جان می سپرد.
این مرگ…حاج آخوند مکث کرد. لب هایش لرزید. این مرگ…زندگی است. مگر می شود کسی به خداوند باور نداشته باشد و این سخن را در سجده بگوید؟ مگر می شود به معاد باور نداشته باشد و این چنین مرگ را مثل معشوقه ای در آغوش بگیرد؟
پرسشی که با آن مواجه می شویم. شک خیام است. شک در باره سرنوشت انسان و جهان هستی. ایا این شک ضد ایمان است؟ مغایر ایمان است؟
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)