شکوه شک و اندوه شادمانه خیام (۳)

چگونه بایست داوری کرد؟ پرسش مقدم این است که چگونه بایست نگاه کرد؟ آیا نگاه تک بعدی یا یکسویه و نارسا ما را به شناخت کامل می رساند. حافظ نکته بسیار لطیفی در این بیت دارد. بیت را همه شنیده اید:
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
مجموعه می تواند هزار معنا داشته باشد! من به نگاه صورتگرایانه اش توجه می کنم. این نگاه را می توان نگاه حد اقلّی یا ظاهری هم تعریف کرد. در غزل دیگری شاهد مناسبی دارد:
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
مجموعه در برابر ورق است و دانستن در برابر خواندن، مجموعه دانی و ورق خوانی! با ورق خوانی نمی شود به مجموعه دانی رسید. ما به خیام نگاه تک سویه یا تک ساحتی نداشته باشیم. با یک رباعی و یا با بیتی ویا حتی مصرعی از رباعی به داوری قطعی نرسیم. اصلا در اعلام نظر قطعی، قطعیت نداشته باشیم!
می دانیم که نظامی عروضی صاحب چهارمقاله شاگرد خیام بوده است. حدود سی سال پس از خیام از دنیا رفته است. نوشته است خیام ستاره شناس بود اما به دستاوردهای ستاره شناسی یقین مطلق نداشت. همیشه سایه ای از شک یا بگوئیم احتیاط همراه نظر و داوری اش بود.
آیا ما با عقل خود و دانش خود می توانیم به قطعیت برسیم؟ اگر قطعیت را در افقی دور دست ببینیم… ببینید موضع معاد و قطعیت آن را از بعد عقلانی چقدر لطیف و رندانه مطرح کرده است:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
ستاره شناسی که در دور دست های هستی، نظر می کند و جایی را برای آرمیدن در این جهان نمی شناسد. ناگاه نظرش به سبزه می افتد که رویشی شتاب ناک دارد. موسیقی رباعی هم همراه با مضمون آن شکل می گیرد. آوا از جایی دور دست بر می خیزد، در فضای دهان ما طنین می اندازد و بر لبان ما خاموش می شود. الف در کاش و جا و آرمیدن ما را به دور دست ها می برد. خود واژه ی دور انگار در دور دست قرار گرفته است! حاج اخوند واژه دور را با آهنگی که وقتی به حرف « ر» می رسید آرام و محو می شد، تکرار کرد. حرف « د » انگار منزل اول راهی دراز بود و حرف « و» طول راه و حرف « ر» پایانی مه آلود! آرزویی که در دور دست زمانی یا مکانی به حقیقت نپیوسته، نخواهد پیوست، خاک شده و یا خاک خواهد شد! صد هزار سال، نشانه ای از این
دوری راه و زمانه است. سوی دیگر سبزه است، نزدیک و با عمر شتابناک
شک در معاد و زنده شدن مردگان شکی خردمندانه است، مگر ابراهیم در این باره شک نکرد؟ از خداوند پرسید چگونه مردگان را زنده می کنی؟ خداوند پرسش را با پرسشی دیگر پاسخ داد. گفت مگر ایمان نداری؟ گفت چرا می خواهم قلبم آرام بگیرد! از این گفتگو می فهمیم که اگر فرد در حد ابراهیم خلیل هم باشد با ایمان اطمینان قلبی پیدا نمی کند. دوست دارد دلیلی برای ایمان خویش جستجو کند. چه موقعی ما در جستجوی دلیل هستیم؟ وقتی که شک می کنیم؟ آیا مانند سبزه دوباره خواهیم رُست؟ اگر چیزی بر سر این دو راهه بگذاریم باز می گردیم؟ کسی از آن جهان تا به حال آمده است تا برای زندگان این جهان خبری بیاورد؟
دکتر سعید گفت، دکارت می گوید من فکر می کنم پس هستم. می توانیم بگوئیم خیام می گوید من شک می کنم پس هستم!؟
- بله می توانیم بگوئیم. شک کردن یک مرحله بالاتر از فکر کردن است. حقیقت نه در مرحله پیش از تفکر است و نه در مرحله پیش از شک خردمندانه. اصلا خیالتان را راحت کنم، ما اگر در ذهن خود دریایی از امواج شک نداشته باشیم،توفان شک نداشته باشیم، تمام می شویم. مثل کسی خواهیم بود که در بیابان تاریکی گم شده باشد. وقتی موج های نیرومند شک ذهن ما را می آشوبد. توفان های شک ما را ویران می کند. اگر در پس این شک، آفتابی از دل دریا بتابد. ذهن ما را روشن و تن و جان ما را گرم کند، به همان آرامشی که می جُستیم رسیده ایم. این آفتاب از سرچشمه ایمان می تابد. خرد انسان نمی تواند به یقین کامل برسد. معنای هستی را بفهمد. خدا را بشناسد!
خیام می داند که توانایی خرد انسانی محدود است. کنه خرد ما اگر آفتاب ایمان بر آن نتابد جان ما آرام نمی گیرد.
کنه خردم در خور اثبات تو نیست
و اندیشه من به جز مناجات تو نیست
من ذات تو را به واجبی کی دانم
داننده ذات تو به جز ذات تو نیست
مگر ما می دانیم چه اتفاقی در طبیعت می افتد که می شود بهار! چه اتفاقی می افتد که می شود مهتاب؟ جه اتفاقی می افتد می شود انسان؟ از دور نگاه می کنیم. شما می توانید یک قطره آب را تعریف کنید! این قطره آب، جرعه آب با جان تفتیده تشنه چه می کند؟
اندیشه از جنس مناجات می شود. نجوا کردن، زمزمه کردن، آواز خواندن! مگر به رباعیات خیام ترانه نمی گویند؟ همین آواز های انسان در کوچه باغ هستی ست! ما به جهان آمده ایم تا هستی و خدا و انسان را تماشا کنیم. تا صدای هستی را بشنویم. تا با هستی هم آوا بشویم. تا جان ما رنگی از ان آرامش آرمانی بگیرد. می گیرد!؟ این جاست که راه از مقصد جدا نیست.
کفتم خیام شاعر «آن» و «دم» و «ناکجا»ست. این سه در کجا با هم قرار می گذارند!؟ این سه که هیچکدام قراری ندارند! آنچه را که گمان می کنیم حقیقت است، مثل ماهی سرخ زنده ای از کف می لغزد و با امواج دریا می آمیزد و ناپیدا می شود. برویم به سوی دریایی که در آن میقات، ماهی مرده زنده می شود و راه خویش را در دل دریا می یابد.
ماهی در داستان خضر و موسی نشانه بود. نشانی از یافتن کسی که جانش به آرامش رسیده است. خرد الاهی و رحمت بی منتها.
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن! بایست برای گریز از این ظلمات و بیابان کسی را پیدا کنیم که جانش آرامش یافته باشد. خیامی که می شناسیم به هنگام مرگ جانی آرام داشته است. گویی آن تکان های روح، آن توفان زدگی کشتی اندیشه به ساحل نجات رسیده است. می گوید معرفت من به اندازه توانم بود! توان ما همین غرقه شدن و غوطه خوردن در دل امواج نیرومند شکّ است.
صدای حشمت از توی حیاط می آمد. حشمت بلند بلند حرف می زد و به سکینه خانم می گفت زن آقا! بوی دود بلند شد. حاج اخوند لبخند زد و گفت، بوی چوب بلوط است. آتشی ماندگار! سفره انداختند. پیاله های بلور سبز روشن ماست کیسه ای که رویش نعناع خشک پاشیده بودند. تنگ دوغ و تنگ شربت انگور، که تراشه های ریز انگور در آن شناور بود. حشمت با سینی بزرگی وارد اتاق شد و بلند سلام کرد. قدم همه شما روی جشم ما. حاج آخوند سید ما و عزیز ما هستند، مهمان هاش هم همه عزیزند. حاج آخوند گفت: حشمت تو هم با ما شام بخور. محسن را هم صدا کن! حشمت توی بشقاب هر کدام از ما دو سیخ کباب گذاشت. نان کباب را تکه کرد و تعارف کرد. گفتم این نان از کباب خوشمزه تر است! پیازچه و ریحان هم توی بشقاب سفال بود. حاج آخوند گفت این شب و این شام همان دمی ست که با طرب می گذرد!
دکتر سعید گفت سر شام است، اما خب! چرا در رباعیات خیام تکرار کلمات زیاد است. به نظر شما نقص زبان شعر نیست؟ دکتر حمید گفت مثل رباعی:
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من می گفت
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
در یک رباعی پنج بار کوزه تکرار شده است.
حاج اخوند گفت سید شما این رباعی را دوباره بخوان. خواندم. گفت نه نشد! در خواندن هر دوی شما یک اشکال البته کوچکی وجود داشت. هر دو خواندید: گویا و خموش، درستش گویای خموش است. در بیت بعدی هم می گوید که کوزه ها به زبان حال سخن گفتند. یعنی خموش بودند. این رباعی مفهومش آن چنان پر هیبت است که چشم دیگر واژه ها را نمی بیند. مثل موج نیرومندی که ما چهره کف آلود موج را از یاد می بریم. واژه کوزه که چند بار تکرار شده است. اما بر فراز موج درهم می شکند و ما از هیبت پیام شعر در حیرت می مانیم. کجایند کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش! کوزه که لفظش فضای شعر را پر کرده بود، در جهان معنی غایب می شود و نگاه ما به انسانهایی ست که نیستند. کوزه انگار پرده ای بود که به کناری رفت. شبیه تکرار کوزه تکرار واژه « دم » را در این بیت ببینید.
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم
اگر در آن رباعی واژه کوزه در دوبیت پنج بار تکرار شده بود، در این رباعی دم در یک بیت چهار بار تکرار شده است. منتها ذره ای ناهمواری در بیت نیست! جند باره هم که بیت را بخوانیم و در ذهنمان تکرار کنیم روانتر و پسندیدنی تر می شود. در حالی که گاه در یک غزل اگر واژه ای دوبار تکرار شده باشد، خوش به گوش نمی نشیند. در رباعی خیام، رباعی مثل نهری می جوشد و صورت رباعی یا واژه ها را به کناره می راند. مائیم و جریان زلال و نیرومند رود اندیشه و معنی. رباعی انگار پوست می اندازد و تا آن را می خوانیم و معنایش و پیامش را می شنویم، دیگر به لفظ نیازی ندارد. بگذارید یک مثالی برایتان بزنم. شاید در مقایسه مقصود و تفاوت روشن تر شود. حافظ سروده است:
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
در این بیت واژه هیچ تکرار شده است. گوش من به من می گوید این تکرار ملیح نیست. حال ببینید در این رباعی خیام همین واژه را چهار بار تکرار کرده است.

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،
شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ
نه تنها «هیچ » تکراری به نظر نمی رسد، بلکه انگار درست در جای خود نشسته است. گویی نگاه ریاضی خیام، در سامان دهی جای واژه ها در رباعی به او کمک کرده است. واژه های تکراری به گونه ای در جای خود خوش نشسته اند که کوچکترین ناسازی یا ناهمواری یا خدشه ای به نظر نمی آید و یا نوای خارج نا همخوانی به گوش نمی رسد.
ببینید این چهار هیچ با هم کاملا متفاوتند. این معجزه اندیشه وهنر و معماری زبان است! 

**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)