شکوه شک و اندوه شادمانه خیام (۴)

حاج آخوند شاید یکی دو لقمه بیشتر نخورد. به تکه ای از نان کباب با ریحان بسنده کرد. گفت خانه خودتان است من دیگر تعارف نمی کنم. همه مهمانان از شام به قول خودشان استثنایی تشکر کردند. دکتر حمید گفت، همان که شما گفتید شب ما با خیام و با طرب گذشت. حشمت سفره را جمع کرد. من هم کمک کردم. حاج آخوند گفت تُنگ شربت انگور را بگذارید باشد.
دکتر سعید گفت، به نظر شما خیام که این همه از می سخن گفته و آب انگور را ستایش کرده، اهل نوشیدن شراب بوده است!؟ خواند:
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
حاج اخوند لبخند زد و گفت نمی دانم. از کجا باید بدانم!؟ اما این نکته را می توان فهمید که مستی خیام و مستی حافظ و مولوی و سعدی، مستی فرا عقلانی ست. عقلِ مست یا عقل مستانه شاید تعبیر بهتر باشد. فراتر از عقل معمول است. این مستی به معنای به اصطلاح لا یعقلی نیست. در مستی معمولی عقل پست می شود، عقل مستانه غیر از عقل پست است! دیده اید مست ها چگونه تلو تلو می خورند. من با دقت در احوالشان نظر کرده ام! دهانشان کج می شود، آب دهانشان سرازیر می شود، چشمانشان بی حالت و گوسفندوار می شود، بالا می آورند، به خودشان و دیگران ناسزا می گویند، بلند بلند می خندند و یکهو گریه می کنند. می خواهند یقه خود را پاره کنند! مستی خیام چیز دیگری است. شاید بهتر از همه مولوی شناسه این مستی را تبیین کرده است. می گوید:
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش
تمام سخن همین است، مستی ورای خردمندی و مستی مادون خردمندی. در مستی خرد، خرد شکوفا می شود، مثل حالت الهام شاعرانه، در مستی مادون عقل ذهن مختل می شود و زبان هم هرز می شود.
حافظ مگر نگفته است:
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری! 
زمخشری که معاصر خیام بوده است. در رساله ای خیام را حکیم الدنیا و فیلسوفها الشیخ الامام الخیامی وصف کرده است. این نحوه وصف، ظاهرا با کسی که میخواره باشد نمی تواند همساز باشد. ممکن است بگوئید خیام در خلوتش «می» نوشیده است. نه دلیلی بر اثباتش داریم و نه نفی اش، از طرفی « محتسب را درون خانه چه کار!؟»
شاید هم از همین شربت انگور ما می نوشیده است. این هم آب آنگور است و گلرنگ است. از بهترین انگور یاقوتی تاکستان های حمریان! من هم می شوم ساقی شما! صدای خنده حاج آخوند…خواند:
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
لحظه ای…نه همان دم مناسب تراست. لحظه طولانی است و شتاب دم را ندارد. دمی که انسان نیست شده است، در آن دم، دم هست می شود! به ویژه این حرف میم که لب های ما را می بندد. نشانی از یک گذار و نهایت دارد. وقتی می گوئیم می، دهانمان باز می شود، تشنه جرعه ای هستیم. وقتی می گوئیم دم، لب هایمان بسته می شود.
در آن دم انسان فانی شده، بنده است. از خویش رها شده است. اگر از من بپرسید این رباعی یکی …نه زیباترین ترانه توحیدی خیام است. حاج آخوند رباعی را با آواز خواند:

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارِتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
نُه بار حرف میم و یازده بار حرف نون به این رباعی بافتی ابریشمین داده است. نوائی نرم و بهشتی. مصرع اول با من آغاز می شود و با نَم تمام می شود. یک دور تمام، یک ماه مینا! از حیث مضمون هم من معتقدم یکی ازبهترین ترانه های خیام است. آن دم نایاب گویی یافت شده است، منتها خیام تا هست از شکار دم ناتوان است. به نظر من ناتوان است، یعنی خود از جنس دم شده است! ما وقتی نفطه التقای «آن» و «دم» و «ناکجا» را در می یابیم یا می فهمیم که خودمان از جنس آن و دم و ناکجا شده باشیم. به نظرم این حرف، مهمترین سخنی است که می توانیم از خیام بیاموزیم… بگذارید سخنم را اصلاح کنم. این حرف مهمترین نکته ای است که من در زندگی با خیام از او آموخته ام. من در قنوت نمازم گاهی این رباعی را می خوانم. بارها می خوانم!
دکتر سعید گفت اجازه بدهید شما را ببوسم! چشمانش خیس اشک بود. حاج آخوند هم پیشانی او را بوسید. دکتر حمید هم که روبرو نشسته بود، سمت حاج آخوند رفت و حاج آخوند را بوسید. یک دفعه مجلس دیده بوسی شد! حشمت از در وارد شد، برایمان باسلق آورده بود. می دانستم باسلق را حاج آخوند خودش درست می کند. پائیز و زمستان در خرجین اسبش جعبه کوچکی بود، استوانه ای باریک که روکش مخمل آبی روشن داشت. همیشه چند برش باسلق توی جعبه بود. وقتی کلاس درسمان در کنار چشمه، کنار نایه، گوشه ای در دشت چما و یا حتی گاه در دامنه راسوند، تمام می شد به هر یک از ما برشی از باسلق می داد. باسلق را در مهاجران از شیره انگور و نشاسته و گردو و گلاب درست می کردند. حاج آخوند گیاهان خوشبوی ناشناخته ای را مثل راز با باسلق می آمیخت. هر وقت می پرسیدند این بوی خوش باسلق از کجاست؟ لبخند می زد و می گفت از بهشت. هیچ کس گمان نمی کرد که حاج آخوند گلبرگ های ریز مینیاتوری گَوَن ها را جمع می کرد. خشک می کرد. می کوبید و به عنوان عطر در باسلق استفاده می کرد. می گفت کسی انگار به نظرش نمی رسد که عطر گلهای ریز گَوَن عطر دیگری است. پسینی دیدم خاچیک و همسرش و مادرش و سونیا دارند در دامنه تپه مارون کنار گورستان ارامنه گلبرگ های گون جمع می کنند. مادر خاچیک روسری سپیدش را روی صخره صافی گذاشته بود. چهار گوشه اش سنگ چیده بود. گلبرگ های ریز قرمز و صورتی و بنفش و آبی و سپید در میان روسری بود. گفت برای حاج اخوند ست!.
حشمت گفت: تشریف داشته باشید! فکر کرد مهمانان می خواهند بروند.  
داشتم در دفترچه ام یادداشت می نوشتم. حاج آخوند بشقاب سفال باسلق را جلو ام گذاشت. دفترم را نگاه کرد، دید حرف نون و میم را در رباعی که خوانده بود، با مداد دورشان دایره کشیده ام! و شماره زده ام. با لبخند پرسید شماره را درست گفتم؟ بله، کاملا…
ساعت نزدیک به یازده شب بود. خدا حافظی کردیم. حاج آخوند، محسن و حشمت تا کنار ماشین آمدند. سکینه خانم برای مهمانان باسلق و نان فطیر گذاشته بود. نور ماه بر چهره حاج آخوند افتاده بود. گفت ، خدا به همراهتان!
در بازگشت آقای ذبیحی که آن شب بیشتر شنونده بود، گفت برویم دوباره خیام بخوانیم! برگردیم مدرسه، جور دیگری درس بخوانیم! دکتر حمید و دکتر سعید تا اراک سخنی نگفتند. من جلو باغ فردوس پیاده شدم. گفتم هوا خوب است تا باغشاه راهی نیست. تا خانه مان این بیت را زمزمه می کردم. صدایی که در گوشم بود، صدای حاج آخوند بود، وقتی این رباعی را کنار نایه به ما درس می داد.
 
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
شب مان با طرب گذشته بود. شبی با خیام. خیام در آئینه نگاه و موسیقی سخن حاج آخوند. تا صبح بیدار بودم، آن شب فراموش نشدنی را در ذهنم مرور می کردم. نکته ها را می نوشتم، تا مبادا از آن شب نکته ای را از یاد ببرم. شبی که چهل و پنج سال از عمرش می گذرد، این چنین زنده و معطر در دفتر و ذهنم ثبت شده باشد…
همه یاران حلقه آن شب در گذشته اند! آن شب هم گذشت. گذشت!؟ ناگاه لرزشی در درون تکانم داد. فقط من مانده ام!
ساقی چو از این دیر کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر به سریم
آن شب در جهان افسانه ها، انگار نه چهل و پنجسال پیش ، بلکه هزار سال پیش اتفاق افتاده بود.
هزار سال پیش!؟ در نازمان و نا کجا! اما غباری نگرفته است، تر و تازه و زنده است، گویی همین دیشب بود! لحظه هایی از عمر تبدیل به زندگی می شوند. در ذهن می مانند. ستاره های آسمان زندگی اند. طعم آن روزها و شب ها را تا همیشه حس می کنی. معنای زندگی!
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)