ز احمد تا احد یک میم فرق است!

جمعشان جمع بود! آقا سید شاهنامه خوان، حاج آخوند و پدر بزرگم. آقا سید هفتاد و سه ساله بود و پدر بزرگم هفتاد ساله و حاج آخوند شصت و دو ساله! هر سه متولد آذر ماه بودند و هر سه هم در ماه آذر از دنیا رفتند! با هم که بودند، از سخن گفتنشان، خنده شان، نگاهشان به یکدیگر، انگار زمان متوقف می شد و آن ها را تماشا می کرد! سال ها بعد آیه الله میلانی در لندن برایم تعریف کرد. نوجوان که بودم، علامه سید محمد حسین طباطبايی و شاعر عارف مهدی الهی قمشه ای مهمان پدر بزرگم آیه الله سید محمد هادی میلانی مرجع تقلید و موسس حوزه علمیه مشهد بودند. برایشان چای آورده بودم. ناگاه آقای قمشه ای خواند:
آسمان رشک برد بهر زمینی که در آن
دو سه یاری دو سه دم بهر خدا بنشینند!
این سه یار روستائی، رفیقان شفیق، لباسشان کم و بیش مثل هم بود. آقا سید عمامه شیر شکری می بست. قبایی کوتاه داشت که غیر از محرم و صفر رنگ قبایش سپید بود،تا زانویش می رسید. پدر بزرگم کلاه نخی سپید یا سبز داشت. او هم قبا می پوشید. هر سه محاسنی سپید داشتند. محاسن حاج آخوند سایه ای از رنگ خاکستری داشت. چشمان پدر برزگم عسلی و چشمان آقاسید سبز و چشمان حاج آخوند سیاه بود! هر سه چشمانی براق داشتند که اشک به آسانی در حدقه چشمانشان می گشت. آقا سید به پدر بزرگم گفت، بعد از ظهری از چما می آمدم. یاد دوران نوجوانی مان افتادم که در چما می دویدیم و ملوچه را در هوا می گرفتیم! صدای خنده اش بلند شد. گویی دارد می بیند که زمان به واپس برگشته، با پدر بزرگم دارند در دشت چما می دوند. خیس عرق شده اند. فوجی از گنجشکان از لای گندمزار ها به آسمان پرواز می کنند. آقاسید و پدر بزرگم خود را به فوج گنجشکان می زنند. گنجشک ها در کف دستشان پر پر می زنند و قلب کوچکشان تند و تند می زند. بال های گنجشک را نوازش می کنند، سرش را می بوسند و به آسمان پروازش می دهند. با پرواز گنجشک سبک می شوند و حس شادی دل ها و چهره و چشمان آن ها را پر می کند.

آقا سید رو به حاج آخوند کرد و پرسید، این بیت شبستری که می گوید:
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است
این چه میمی است!؟ حاج آخوند لبخند زد و سکوت کرد. سکوتش طول کشید. ناگاه از من پرسید مدرسه یعنی چه؟ در ذهنم گذشت جه ربطی به پرسش آقاسید دارد! گفتم، خب جایی که ما می رویم تا درس بخوانیم.
-بله کاملا درست است. مسجد هم جایی است که می رویم سجده می کنیم. معبد هم جای عبادت است. درست است؟ آقا سید سر تکان داد که بله.
- بسیار خوب، مغرب چه جایی است؟
آقا سید گفت همانجایی که آفتاب غروب می کند.
- مشرق؟
-جایی که آفتاب طلوع می کند.
- اما مغرب و مشرق یک تفاوت مهم با مسجد و مدرسه دارند. در مسجد و مدرسه واقعا یک جای مشخصی وجود دارد. مثل مسجد و مدرسه مهاجران. می دانیم در کجا واقع شده است. اما مغرب و مشرق جایی اعتباری دارد. بیشتر زمانی است تا مکانی.در واقع این ها همه هنرنمایی حرف میم است! همین دایره بسیار کوچک که گاه دهان غنچه مانند را شاعران به میم تشبیه می کنند! از درس مدرسه ساختیم و از سجده مسجد و از غروب مغرب و از شروق مشرق. سوم، این تشخص می تواند در یک شخصیت انسانی باشد. منظورم از تشخص تجلی ست. تجلی احد در محمد صلوات الله علیه.
احد، یعنی خدای یکتا، قل هوالله احد! این احد در شخصیت و روح و زبان و اخلاق و سکوت و شادی و غم و خلوت محمد تجلی می کند. میم را مثل دایره می نویسیم. یک ساحت است. دایره شکل کامل و نشانه کمال است. محمد ساحتی ست که احد را در آن متجلی می بینیم. تجلی اکبرِ احد در محمد، نزول وحی و تحقق قرآن مجید است. در این صورت نه جهانی بلکه جهان هایی در محمد غرقند! مگر سعدی نسروده است:
همچو زمین آسمان خواهد که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد!
حاج اخوند چشمانش برق می زد و چهره اش شکفته شده بود. پدر بزرگم بیشتر محو حاج آخوند بود تا آن نازک اندیشی هایی که در سخن او بود. او سواد نداشت، اما نگاهی روشن و ذهنی صاف داشت. اقا سید درس خوانده بود. مقدمات و ادبیات را خیلی خوب خوانده بود. عاشق فردوسی شده بود و گفته بود تمام زندگی اش را با شاهنامه و فردوسی می خواهد بگذراند. همین هم بود. شاهنامه خوان مهاجران و روستا های اطراف شده بود. به همدان و اصفهان و خراسان و روستاهای نیشابور و طوس و طبس و بسطام هم برای شاهنامه خوانی می رفت. دفتری داشت که در آن تمامی بیت های فردوسی را که به عنوان راوی یا پیر خرد در داستان ها وارد می شود، با قلم فرانسه و جوهر سبز نوشته بود. این دفتر را روزی از او امانت گرفتم.
- مگر نمی گوئیم خداوند نور است و جا و زمان ندارد؟
حاج آخوند گفت، بله می گوئیم، این سخنان هم برای این است که ما با مفهوم آشنا بشویم و گرنه تا شناخت حقیقت راهی دراز در پیش داریم. می دانید حرف میم در شمارش، مساوی عدد چهل است. بعضی گفته اند تا انسان به ساحت میم برسد بایست چهل منزل را طی کند. این اربعین چهل روزه نیست. چهل اربعین هم نیست. چهل منزل است، تا دریابیم چگونه احد در محمد تجلی کرده است. و مقام دلگشای محمد شمع جمع شده است. خواند:
مقام دلگشایش جمع جمع است
جمال جان فزایش شمع جمع است
شده او پیش و دل ها جمله در پی
گرفته دست جان ها دامن وی
صدای حاج آخوند شکست. شانه اش لرزید، اشکش جاری شد. آقا سید بغضش ترکید. پدر بزرگم هم با چشمان اشک بار از پنجره به میدان ده نگاه می کرد.
-این میم می تواند میم می و میم مستی باشد! مگر پیامبر ما نگفت، روزان و شبان و حالاتی بر او می گذرد که هیچ پیامبری و یا فرشته ای آن حال و روز را درک نکرده و یا نچشیده است. آن حال، همان مستی تجلی ناب خداست! ظهور احد در احمدست که او را از خویش بی خویش کرده است!
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم! پیامبر یار دیده است و خود عکس رخ یار شده است.
- ببین آقا سید ما را تا کجا ها بردی! خدا خیرت بدهد. شاهنامه بخوان.
گویی آقا سید منتظر بود تا شیدایی جان و بر افروختگی چهره اش را در آوازی از شاهنامه رها کند.
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این رسم و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی
حاج آخوند سرش را بر سر زانو گذاشته بود و شانه اش می لرزید. پدر بزرگم نگاهی به مغرب کرد، آسمان ارغوانی بود. بوی دود آتش تنور در اتاق پیچید، داشتند نان می پختند. نوبت شیر واره خانه ما بود، تا ساعتی دیگر این اتاق هشت دری غرق آواز و چغانه و دف می شد. جهانی دیگر!
حاج آخوند می گفت حقیقت شادی محمد است. هر جا دلی شاد است. گلی که می خندد، نام او را زمزمه می کند. خداوند چنین خواسته است که احد در محمد تجلی کند.
سال ها بعد، در اصفهان پیش آیه الله نجفی امام جماعت مسجد سیّد اصفهان نظامی می خواندم. منظومه خسرو و شیرین، روزی سخن به شیخ محمود شبستری رسید. همین بیت را خواند،
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است!
سخنان حاج آخوند را برایش گفتم. گفتم آخوند روستای ما چنین گفت. گفت، پسرم اینها سخنانی نیست که در کتاب ها نوشته شده باشد. 
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)