حلالِ حلال اما نه مانند شیر مادر!

رجبعلی ، ساده و فقیر و کم سخن بود. مسجد مهاجران خادم نداشت. هر کس فرصتی پیدا می کرد می شد خادم مسجد. رجبعلی بیش از همه در مسجد کار می کرد. هیچ توقعی هم نداشت. محرم و صفر و رمضان هر روزه مسجد را صبح سحری جارو می کرد. هنگام برف های سنگین زمستان هم ، تا برف مسجد را نمی روفت به برف خانه خودش نمی رسید. زمین زراعتی نداشت. اما چهار تا گوسفند و تعدادی مرغ و خروس داشت. در مزرعه دیگران کار می کرد. گاهی هم به سفارش حاج آخوند ارامنه حمریان به او کار می دادند. تاکستان ها را وجین می کرد. انگور ها را زیر آفتاب می چید تا خشک و کشمش شوند. می گفتند رجبعلی خوشه ها را مرتب کنار هم می چیند. خوشه های بزرگ را با قیچی تکه می کند تا بهتر آفتاب بر آن ها بتابد. ناگاه باخبر شدیم که دزد هر چهار گوسفند رجبعلی را برده است. خانه های ده که چفت و بست درست حسابی نداشت. غیر درست حسابی هم نداشت! گاهی هم اهالی ده از پشت بام ها به سوی مقصد می رفتند! طبیعی بود که نخستین سئوال این بود که چه کسی می تواند گوسفند ها را برده باشد؟ آیا گوسفند ها را کشته اند؟ به کشتارگاه فروخته اند؟ رجبعلی هیچ حرفی نمی زد. سه تا بچه داشت یکی شیر خواره بود. شیر مادرش خشکیده بود و شیر گوسفند می خورد. جمعه شب حاج آخوند در مسجد مهاجران صحبت کرد. سیزده رجب بود و جشن میلاد. گفت، میلاد امیر مومنان است و همه ما خوشحال هستیم. چهار گوسفند رجبعلی را برده اند. نمی گویم دزد بوده اند. نمی دانم. اما ما می توانیم به راحتی چهار گوسفند به رجبعلی هدیه کنیم. هدیه سیزده رجب به رجبعلی که مثل همین روز چهل سال پیش به دنیا آمده است. من گوسفند خودم را آورده ام. بیرون مسجد حتما دیدید! حشمت یک پرچین کوچکی برایش درست کرده. شما هم هر کدام که دست تنگ نیستید، یک گوسفند بدهید. کلّه مهدی کدخدا که زنش مریم خانم، زیبا ترین زن مهاجران از ارامنه حمریان بود، گفت من دو تا گوسفند می دهم. او حدود صد تا گوسفند داشت. عمو نبی هم گفت من هم یک گوسفند می دهم. بچه ها را فرستادند تا بروند گوسفند ها را از آغل بیاورند. هر چهار گوسفند بیرون مسجد قرار داشتند. در آخر مجلس حاج آخوند از همه تشکر کرد. ممنون همه شما هستم. هم رجبعلی را خوشحال کردید و هم صاحب امروز امیر مومنان را. گفت تقاضایی هم از رجبعلی دارم. بیا و گوسفند هات را حلال کن! شاید انسان دست تنگی بوده، شاید گرهی در کارش افتاده بوده، شاید هوا و هوسی خیر و نیکی را در ذهنش بد جلوه داده باشد، نمی دانم. حلال کن، البته نه حلال مثل شیر مادرت! حلال کن تا گناه جریان پیدا نکند. اگر حلال نکنی آن گوسفند ها هر جا بروند یا باشند، گناه و تاریکی را همراه خودشان می برند. فضا را تاریک می کنند. انسان اگر ندانسته از شیر چنان گوسفندی بنوشد و یا از گوشتش بخورد، اثر وضعی نا پیدا دارد. نه اینکه گناهی دارد نه، تاثیر می پذیرد. حلال کن برادر! رجبعلی با صدایی بلند گفت: حلال اما نه مثل شیر مادرم! حاج آخوند و همه ما خندیدیم. حاج آخوند گفت، مگر نمی خواهیم خداوند با ما غفور باشد. غفران مرحله ای بالاتر از عفو و صفح است. هر سه موضوع در قرآن آمده است. ما کسی را عفو می کنیم. مثلا بایست قصاص شود، اما عفو می کنیم. یعنی مجازات دیگر نمی شود. اصلا ترجیح عفو بر قصاص در آیه قصاص آمده است. مثلا فردی به زندان محکوم می شود، وقتی عفو شد، آزادش می کنند، اما پرونده اش باقی است. صفح یعنی پرونده او را هم می بندند. دیگر به رویش نمی آورند، ملامت و شماتتی در کار نیست. برای همین قرآن واژه جمیل را
برای صفح به کار می برد، مثل رفتار یوسف با برادرانش، وقتی بردران زبان به پوزش می خواهند به ان ها می گوید: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ۖ يَغْفِرُ اللَّـهُ لَكُمْ ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ . در این آیه صفح یوسف با مغفرت الهی و ارحم الراحمین با هم مناسبت دارند. پیامبر اسلام وقتی وارد مکه شد، اهل مکه واهمه داشتند که پیامبر با آن ها چه رفتاری خواهد داشت. همین سخن یوسف را گفت. کسی را ملامت نکرد.صفح جمیل مثل صبر جمیل، اما نمی گوید عفو جمیل! غفران یعنی برایش طلب آمرزش هم می کنند.
دو روز بعد هنگام غروب، از قهوه خانه مهاجران، غلام شاگرد قهوه خانه سر راهی مهاجران، با پنج گوسفند رفته بود خانه حاج آخوند، گفته بود ناشناسی آمده و گفته این گوسفند ها را برای حاج آخوند ببر! بگو برای من دعا کند. شرمنده هستم و گرنه خودم گوسفندا را می بردم. دو تومان هم به شاگرد قهوه خانه داده بود که زحمت این کار را بکشد. گوسفندهای رجبعلی بود! منتها یک قوچ درشت و پروار با شاخ تابدار اضافه شده بود! حاج آخوند به رجبعلی گفته بود. ببین پسرم دیدی حلال کردی برکت کرد! آن قوچ هر وقت در گله دیده می شد، همه یاد حلال کردن و برکت می افتادند. اوسا محمد گفت واللا دزد به این با معرفتی ندیده بودم. خیر ببینی بیا چهار تا گوسفند مرا هم ببر بعد یه قوچ بگذار سرش!
سال ها بعد با مرحوم احمد عطاری نماینده اراک و شهید سید علی اکبر دهقان نماینده تربت جام
سمت پارکینگ مجلس می رفتیم. دیدم چادر ماشینم را که روز قبل خریده بودم برده اند! لبخندی زدم و گفتم، حلال البته نه مثل شیر مادرت! دهقان پرسید یعنی چی؟‌ داستان حاج آخوند را برایش تعریف کردم. در چشمانم نگاه کرد. دستم را گرفت، گفت عجب حرفی! خدایا هر چه تا به حال در طول عمرم از من برده اند، حلال! دهقان سه روز بعد در حادثه هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی شهید شد.
دو هفته بعد احمد توکلی با علی آقا محمدی وقتی مرا دیدند، احمد خندید و گفت عطا در بهشت، خداوند به جای ماشین دوتا بال به تو می دهد! پرسیدم داستان چیه؟ گفت ماشین پیکانم را که دست علی آقا محمدی داده بودم، دزد برده است!
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)