سهراب کشان (۱)

آقا سید شاهنامه خوان سفری به اصفهان رفته بود. در مجلس سهراب کشانِ مرشد عباس زریری اصفهانی در قهوه خانه خسرو آقا پشت بازار اصفهان شرکت کرده بود. مجلس سهراب کشان برای او که شاهنامه خوان بود و نقّال، به قول خودش مثل زیارت کربلا بود! می گفت، نمی دانید رفتم دور شاهنامه و رستم و سهراب گردیدم و آمدم. اگر مرشد عباس اصفهانی شاهنامه خوان است من حسابم پاک است با کرام الکاتبین است. اگر بگویم دو هزار نفر، بلکه بیشتر در مجلس شاهنامه خوانی حضور داشتند، درست گفته ام. وقتی سهراب کشته شد، زن و مرد، پیر و جوان مثل ابر بهار، مثل شام غریبان گریه می کردند. پایان مجلس مرشد عباس دَوَرانی زد، دامنش پر از النگو وانگشتر و سینه ریز طلا و اسکناس شده بود. همه مبهوت نشسته بودند. گفت مردم این اشک های شما قیمت دارد. این هدیه شما صرف فقرا خواهد شد. قِرانی از این پول و تکه ای از این طلا وارد سفره و زندگی خادم شما نخواهد شد! همگی تسخیر شده بودیم. پسران با محبت بیشتری به پدران نگاه می کردند و پدران، پسران را می بوسیدند. به زبان حال می گفتند همین پسر کُشی در تاریخ و افسانه برای همیشه ملت ایران بس است. بس است! تا کی پسر کشی!؟ به قول حکیم تا کی خویشتن کشی؟
« از این خویشتن کشتن اکنون چه سود؟»
کاش می شد مجلس سهراب کشان در مهاجران برپا کنیم. در دامنه تپه مارون! میان قبرستان مسلمان و ارامنه میدان مناسبی است. شیب میدان هم خوب است! ارامنه هم شرکت می
کنند. رستم و سهراب از همه ملت ایران است. زمان رستم که نه مسیحیتی وجود داشته ونه اسلام!
کاش می شد مرشد عباس اصفهانی را دعوت می کردیم، من هم کنار دستش می ایستادم، همراهی اش می کردم.
مرشد عباس در تیرماه سال ۱۳۵۰ در گذشت، اما مجلس شاهنامه خوانی یا سهراب کشان در شهریور همان سال با نیت خیر آقا سید و همت و حمایت حاج اخوند در مهاجران بر پا شد.
ارامنه حمریان تابلویی از رستم و سهراب کشیدند. همان تصویر مشهور که سهراب در آغوش رستم است. خون از پهلویش از جای شکافتگی می جوشد. با اندوه و مهر به رستم نگاه می کند. رستم آشفته است، در گوشه تابلو رخش و سمند شاهد صحنه اند. سمند اسب سهراب کرّه رخش است. رستم شوریده است، چه بایدش کرد؟ چرا کشت؟ چرا فریب داد!؟ نمی دانست سهراب پسر اوست!؟ تابلو به اندازه یک قالیچه دو ذرعی بود. دو طرفش مثل پرچم تیرچه زده بودند. تابلو آستر چرمی داشت. چرم قهوه ای روشن خوشرنگ، لوله می شد. ارامنه حمریان تابلو را به آقا سید هدیه دادند. او هم هنگامی که برای شاهنامه خوانی به روستا ها می رفت تابلو را مثل پرچمی بر دوش می برد یا مانند صلیبی به تعبیر مسیح بر دوش می کشید. مردم مهاجران چند کرسی آوردند. کرسی ها را در دامنه تپه جایی که نسبتا صاف بود، قرار دادند. سه کرسی در کنار هم و یک کرسی هم در پشت کرسی میانی. روی کرسی ها قالیچه و چادر شب کشیده بودیم. اگر بگویم همه مردم مهاجران و حمریان آمده بودند، درست گفته ام. چنان جمعیتی که مسلمان و ارمنی در یک بعد از ظهر تابستانی در یک میدان جمع شوند فقط همان روز بود. نه پیش از آن و نه بعد از آن، چنان مجلسی تشکیل نشد. آن روز را هیچگاه فراموش نمی کنم. روز شنبه سیزده شهریور ۱۳۵۰، که دقیقا روز سیزده رجب هم بود!
سیزده رجب و نوروز، روزی بودکه پدر بزرگم و آقاسید قبای سبز یشمی می پوشیدند. هدیه حاج آخوند بود. ما در مهاجران خیاط نداشتیم. در حمریان آرتاواز و آلین زن و شوهری ارمنی خیاط خانه داشتند. آلین نقاشی هم می کرد. تابلو رستم و سهراب را او و شاگردانش نقاشی کرده بودند. به دختران ده هم نقاشی و خیاطی و گلدوزی یاد می داد. پیراهن و شلوار مردانه هم می دوختند. قبای آقاسید و پدر بزرکم را همان ها دوخته بودند. آلین نوار ابریشمین سپیدی لبه یقه و سرآستین قبا دوخته بود. با دقّت در نوار سپید، می شد طرح اسلیمی ها را دید که سر در پی هم نهاده بودند. اسلمی ها اندکی مات و برجسته بودند. حاج آخوند دو زانو روی زمین نشسته بود. پدر بزرگم و کدخدا مهدی کنارش بودند. ما جوانان و نوجوانان در گوشه سمت راست آقا سید جمع شده بودیم. آقا سید با قبای یشمی و عمامه شیر شکری روی کرسی نشسته بود. ساز و طبل و دهل زنان هم بودند. کنار کرسی ایستاده بودند. یک طبل زن ،که طبل را به گردنش انداخته بود و با دو چوب باریک بر طبل آرام می نواخت. دهل زن، دهل را به شانه چب افکنده بود و کوبه در دست راستش بود و دو ساز زن که جوانتر بودند. همگی اهل روستایِ «باغ بر آفتاب» شازند بودند. پدر و برادر و دو پسر!
مسلمان و ارمنی زن و مرد کنار هم نشسته بودند. تنها از روسری هایی که دو گوشه اش از زیر بافه های پر پشت مویشان گره خورده بود، و گوش هایشان بیرون روسری بود، نا آشنایان می توانستند تفاوت زنان ارمنی و مسلمان را متوجه بشوند. لباس ارامنه رنگ و رونقی بیشتر داشت و نوتر جلوه می کرد. می توانم بگویم که سبک زندگی ارامنه حمریان از سبک زندگی مسلمانان بالاتر بود. مثلا آن ها برای غذا خوردن از میز و صندلی های ساده ای استفاده می کردند که نجار حمریان برایشان درست می کرد. صندلی های راحتی در خانه داشتند که رویه اش را با مخمل پوشانده بودند. در سبک زندگی ما میزعذا خوری و صندلی راحتی نبود.
صدای طبل بلند شد. اول ضربه هایی آرام. صدای بم دهل بلند شد.صدای ساز همراهی کرد. آقا سید میانه عصایی با سر نقره کوب در دست راست گرفته بود. عصا را زیر بغل گذاشت، هر دو کف دست را به هم زد. سکوت کرد. خواند
ای ی ی ی ی
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم از ین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
آقا سید اشاره کرد، طبل زن طبل زد و ساز زن با صدای زیر و نازک ساز مویه کرد. آقا سید چند قدم برداشت. نگاهی به دور دست چما انداخت. نگاهی به جمعیت، نگاهی به راستوند. نگاهش گویی از دامنه تا قله راستوند پر کشید تا افق های دور دست رفت و برگشت. خواند:
اگر تند بادی بر آید زکُنج
به خاک افکند نا رسیده ترنج
اگر مرگ دادست بیداد چیست؟
ز مرگ این همه داد و فریاد چیست؟
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
دست بر هم کوبید و خواند
شکاریم یک سر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
واژه مرگ را آن چنان با هیبت و ششدانگ فریاد زد که گویی مرگ بر سر ما آوار شد. موجی از درد در پیشانی ام پیچیده بود. حاج آخوند دست ها را در هم گره زده بود. دو زانو نشسته بود. جوری آقا سید را نگاه می کرد که انگار بار نخست است که او را می بیند و داستان رستم و سهراب را می شنود.
بله مرگ راز است اما وقتی سهراب به دست پدرش رستم کشته می شود. این دیگر راز راز راز است. مگر انسان می تواند فرزندش را بکشد؟ پسر دلبندش را بکشد؟ میوه دلش را در زیر پایش له و لگد کند؟ در چهره خود چنگ بیاندازد و چشم خود را از حدقه بیرون بیفکند؟ با دست خود خانه اش را آتش بزند؟ چرا کشت؟ نادانسته کشت یا دانسته! اگر دانسته کشت، در حقیقت نخست تیغ بر گلوی خویش کشید، سپس پهلوی پسرش سهراب را شکافت؟ اگر نادانسته کشت، چرا به آن همه التماس سهراب نیم نگاهی نکرد؟ چرا دلش نلرزید؟ در شکل و شمایل و یال و کوپال و برز و بازوی سهراب نشانی از خود نجست؟ ندید؟ نفهمید؟ مگر می شود!؟
اشاره آقا سید به طبال و صدای یک ریز ضربه ها، گویی صدای آبشاری است که نرم از بلندا بر یال صخره ای می لغزد.
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت