سهراب کشان (۲)

تهمینه عاشق رستم است! عاشق بی قرار، عاشق زار! بی خور و خواب! هنگامی که به او می گویند رستم در دشتی در مرز توران به شکار آمده است. سوارانی می فرستد. آن ها ماموریت دارند رخش را بربایند. می ربایند! رستم نرّه گوری را به درختی به سیخ زده، خورده و سیر و سیراب به خواب رفته. رخش چنان رام به گروگان می رود که انگار نه آن رخشی ست که در هفت خان او را می شناسیم و خان نخست هفت خان، خان اوست. رستم در خواب خوش و بی خبری ست. این بار گویی زمانه چنان خواسته است تا رخش به گروگان رود.


بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
سواران ترکان تنی هفت و هشت
برآن دشت نخچیر گه برگذشت
یکی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر


رخش که « به خو آتشیُّ و به رنگ آتش است » رخش که دلاور و تکاورست و غرشی همسان رعد دارد. رخش! که به گَرد پی سمّ او نیل نیست. رخش که در هفتخان یار رستم است. مرا یار در هفتخان رخش بود! اینک همانند آهويی رام و مثل آب آرام است، آن دریای توفانی تبدیل به موجی نرم شده است که تا اصطبلی در سمنگان می خرامد و هیچ نشانی از مقاومت از خویش بروز نمی دهد. زمانه چه رازی در سر دارد؟ رستم وارد سمنگان می شود. مهمان شاه سمنگان می شود. چشمانی از پس پرده های حریر، از زاویه پنجره ها او را می پاید. شرم در سیه نرگسانش خانه می کند. رُخش پر آزرم می شود.
به دل گفت آیا که این رستم است
و یا آفتاب سپیده دم است!
از آهوی چشم نافه‌وارش
هم نافه هم آهوان شکارش
وز حلقه زلف وقت نخجیر
بر گردن شیر بست زنجیر

نیم شب یا سپیده دمان با شمعی معنبر به بالین رستم پیلتن شادخوار می آید. رستم هشیارانه او را می بیند. بوی خوش عنبر در خوابگاه رستم پیچیده، رستم می پرسد، تو کی هستی؟ چه می خواهی؟
یعنی رستم نمی داند که او کیست؟ حکیم طوس در ستایش تهمینه سخن را به آسمان لطف کشانده، تهمینه که بود؟

روانش خرد بود تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

او کیست که با ندیمه هایش در کاخ شاه سمنگان می تواند به سبکی خیال ، به نرمی نور ، به ابهام سایه و به شیرینی خواب نوشین سپیده دمان تا خوابگاه رستم بیاید!؟ آیا رستم می خواهد از زبان آن بانوی تمام ، روایت عشق خود را بشنود؟ تهمینه می گوید:

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ
شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بران مرز و هم نغنوی
به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی
هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ
بدرد دل شیر و چنگ پلنگ
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب
نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر
چو این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو
بجستم همی کتف و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
ترایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا
یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام
ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور
سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم
پیر خرد حکیم طوس گفت، روان تهمینه از خرد بود. از گوهرِ گوهر آفرینش! هر سه دلیلی که برای رستم بر می شمرد، نشانی از خرد روشن اوست. عشق سرچشمه ماجراست و فرزند میوه ای که بر شاخسار درخت طوبای عشق می روید، رخش نیمه دیگر وجود رستم است! به رستم گفت: « ترایم کنون گر بخواهی مرا» رستم او را می خواهد و بر رسم آئین پهلوانی از او خواستگاری میکند.
صدای ساز بلند شد. مثل هلهله در دامنه تپه پیچید. دهل زن با کوبه مستانه می کوفت. درست مثل هلهله های شادمانه جشن عروسی در ده. جمعیت به ویژه زنان و دختران موج برداشته بودند. ناگاه تعدادی از زنان و دختران برخاستند. با دستمال های رنگی رقصیدند. رقص مثل امواجی رنگین از جمعیت می جوشید و به جمعیت باز می گشت. ما کف می زدیم. آقا سید دست راستش را با عصا بالا گرفته بود. اشاره کرد. جمعیت آرام شد.
- مهره ای به تهمینه می دهد. بر گیسوی دخترش و یا بازوی پسرش ببندد. رخش پیدا شده است. رخش نیز در اصطبل شاه سمنگان جفت خویش را یافته و کره او، سمند که پس از آن اسب سهراب می شود، هسته وجودش بسته شده است. رخش نیمه دیگر رستم است و سمند هم نیمه دیگر سهراب می شود.
رستم از سمنگان و مرز توران راهی ایران می شود. برای رستم زندگی فردی در کرانه ایران است. او با ایران زندگی میکند. شادی های زندگی فردی اش اندک و کم شمار است.
که آواره بد نشان رستم است
که از روز شادی ش بهره کم است
همین شادی گذرا، که مثل در خشش آذرخش کوتاه بود، ریشه نهال اندوهی ژرف در زندگی جهان پهلوان می شود.
آقا سید اشاره کرد. طبال طبل زد و صدای دهل و ساز ها بلند شد. در این موسیقی که دشت چما را پر کرده بود، شادی بود و هم غم. هم نوید میلاد سهراب بود و هم نشانه مرگ او.
- شادی و اندوه در هم سرشته اند. تبسم و اشک در هم آمیخته اند. مثل مرگ و زندگی، همانند شب و روزند، با هم و درهم و در پی هم اند! مثل ابر و باران اند، مثل خنده و گریه اند. های های خنده و هق هق گریه، هر کدام مادر و سرچشمه دیگری است.
همه شب از طرب گریه مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم
*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)