سهراب کشان (۳)


سهراب به جهان چشم گشود! چهره ای گرم و گلگون و برافروخته ، دشت لاله صحرائی! سهراب یعنی همین! پسر رستم است. شِکُفتگی و شِگِفتی بالیدن و رشد او رستم وارست. او در مسابقه با زمان از زمان پیش افتاده است!
اشاره آقا سید به طبل زن!
صذای طبل و ساز و دهل!
چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گَوِ پیلتن رستم‌ ست
وگر سام شیرست و گر نیرم‌ ست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد
چو یک ماه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست یا او نبرد آزمود
صدای طبل و فریاد دهل و نوای ساز گویی همراه با رشد شتابان سهراب، اوج می گرفتند و حالت رقص در آن ها پیدا بود. رقص ساز زن و طبال و دهل زن و رقص ساز و طبل و دهل، گویی به دشواری می توانستم خط فاصلی بین ساز زن و سازش، طبال و طبلش، دهل زن و دهلش در ذهن و حتی در جهان واقعیت ترسیم کنم. در هم آمیخته شده بودند. سال ها بعد در موزه ونسان ونگوگ که دیوانه شرح حال و شور زندگی اش بودم، این مفهوم برایم نمایی دیگر یافت. آمیختگی برزگر با زمین، کارگر معدن کار با معدن، سیمای سیب زمینی کاران با سیب زمینی…نوازنده ها و سازها! دانه های درشت عرق بر پیشانی همگی شان می درخشید. آقا سید با پَر عمامه شیر شکری که بر شانه راستش افکنده بود. پیشانی اش را خشک کرد. شانه به سری لبه کرسی نشست. سرش را با شتاب تکان می داد. شانه اش می لرزید. پر گشود و نیمه پائینی بال های سپید و سیاهش درخشید.
- سهرابِ نو پهلوان، پور رستم دستان پرسش اش چیست؟ می خواهد بداند کیست و از کجاست؟ او از روزی که چشم به جهان گشوده، رنگی و نشانی از پدر ندیده است. آقا سید سکوت کرد. به افق نگاه کرد و آرام گفت: کاش نمی دید، هیچگاه پدر را نمی دید! دید و ندید. کاش رستم سهراب را نمی دید… صدای ساز بلند شد. مثل صدای نی، آوای حسرت و فراق.
برِ مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ بامن بگوی
که من چون ز همشیرگان برترم
همی به آسمان اندر آید سرم
ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر
گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت ز آسمان برترست
که تخم تو زان نامور گوهرست
جهان‌آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید
هنگامی که سهراب از مادرش می شنود که پسر رستم است و تهمینه مهره های زر را که رستم فرستاده بود، به سهراب نشان می دهد.
یکی نامه از رستم جنگ جوی
بیاورد وبنمود پنهان بدوی
سه یاقوت رخشان به سه مهره زر
از ایران فرستاده بودش پدر

آتش شوق در دلش شعله ور می شود، شورمند و بی قرار، باید به جستجوی رستم برآید.
اما زمانه سرنوشت دیگری رقم می زند و داستان دیگری برای پسر و پدر می آفریند. در نهاد سهرابِ جوان آرمانی می درخشد. برانداختن کاووس پادشاه ایران و افراسیاب پادشاه توران. آغازی دیگر ودوران نو پادشاهی پهلوانان و نه شاهان که نابخرد و ستم پیشه و خود فریب و خویشتن ستا و دیوانه اند. سهراب می خواهد بنیاد پادشاهی ایران و توران را برافکند و عصری نو بیافریند. افراسیاب در سوی دیگر این ماجرا، احساس می کند که سهراب یک امکان و قرصت طلایی برای اوست تا از ایران و ایرانیان و رستم که نماد و نشانه اوج و عزت و شکوه ایران و ایرانی است انتقام بگیرد وآتش کین ورزی اش آرام بیابد. می اندیشد که سهراب جوان پهلوان می تواند، رستم را که روزگاری ست از جوانی فاصله گرفته، بر خاک بیفکند و نابود کند. نظام پادشاهی در ایران و ایران و ایرانیان بدون رستم فرو خواهند ریخت.
سوی دیگر ماجرا رستم است. او نگهبان ایران است و پادشاهی را در خدمت ایران و ایرانیان می داند. هر چند از ستم و بی خردی و کینه ورزی و غرور شاهان خونین دل است. این سه جریان اندیشه رستم و آرمان سهراب و کین توزی افراسیاب چگونه با هم تلاقی می کنند؟
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)