سهراب کشان (۵)


سهراب با سپاه دوازده هزار نفری از جنگجویان ترک، همراه با هومان و بارمان به سرزمین ایران یورش می آورد. هومان و بارمان پسران ویسه و از سرداران بزرگ سپاه افراسیاب اند. آن ها ماموریت دارند که نگذارند سهراب رستم را بشناسد. ماموریت دیگر قتل سهراب است، افراسیاب می داند که سردارانش در بیداری و در میدان نبرد، هماورد سهراب نیستند. به آن ها فرمان می دهد که سهراب را در خواب بکشند. سال ها بعد، در جنگ دوازده رخ، هومان به دست بیژن و بارمان به دست رُهام، در میدان جنگ کشته می شوند.
دژ سپید، در حقیقت دژ دیدبانی است و نه یک پایگاه نظامی نیرومند که بتواند در برابر یورش سپاه انبوه سهراب پایداری کند. از سوی دیگر ایرانیان تصوری و یا چنین گمانی نداشته اند که پهلوانی مثل سهراب، با چنان نیروی افسانه ای به ایران یورش برد. پهلوانی که هجیر دل آور را با ضربت نیزه از روی زین اسب می رباید و بر خاک می افکند. چنین نمایش رعب انگیزی پیداست که هر پهلوانی را در اندیشه و هراس فرو می برد. سایه ای از یاس و حسرت بر دژ سپید و اردوی ایرانیان حاکم می شود. رزم گرد آفرید که نشانه شخصیت حماسی و غیرت ایران دوستی اوست، راه به جایی نمی برد. تنها او توانست دل سهراب را برباید و سهراب را بی قرار کند. نشانه ای دیگر از منش احساساتی و عاطفی سهراب.
گرد آفرید که با رزم و افسون و زیرکی از بند سهراب خود را می رهاند و به دژ پناه می برد. دروازه دژ را به روی سهراب می بندد و به او می گوید، از راهی که آمده ای بازگرد و گرنه پادشاه ایران و رستم تو را چاره می کنند. تو نمی توانی از ایرانیان جفت برگزینی. گرچه تو به ترکان نمی بری.
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
همانا که تو خود ز ترکان نه‌ای
که جز به آفرین بزرگان نه‌ای
بدان زور و بازوی و آن کتف و یال
نداری کس از پهلوانان همال
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ نامور سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
گرد آفرید خردمند و دلیر و دلارا، با افسون کلمات و جادوی زیبایی و ترفند ناب زنانگی، سهراب را می فریبد تا فرصتی برای گریز بیابند. سهراب در پشت دروازه دژ سپید می ماند و راهی به درون ندارد. گرد آفرید می گوید ایرانیان با ترکان جفت نمی شوند. گرچه تو به ترکان نمی مانی! نکته ای هم بر سهراب می گیرد که مثل گاو نادانی مباش که: خورَد گاو نادان ز پهلوی خویش! خود کرده را تدبیر نیست، تو خود نبرد را آغاز کرده ای، برگرد! واکنش سهراب که حسرت گرد آفرید بر جانش مانده است، جز ویرانی آن چه در دسترس او و سپاهش در بیرون دژ می بیند، چیست؟ ویران می کند تا شعله خشمش فرو بنشیند. نشانی دیگر از خامی سهراب. همان تعبیر گویا و سنجیده ترنج نارسیده!
گَژدَهَم پهلوان پیر، پدر گردآفرید و گستهم که نگهبان دژ سپید بود، نامه ای برای کاووس می فرستد. می گوید لشکر ترکان دژ سپید را خواهند گرفت. از توانایی پهلوانی افسانه ای سهراب می نویسد. او و ایرانیان شبانه از راهی پنهانی از دژ سپید می گریزند. سپیده دم روز بعد سهراب می بیند کسی در دژ سپید نیست و هیچ نشانی از گردآفرید نمی یابد.
سوی دیگر ماجرا، کاووس نامه گژدهم را می خواند و بیمناک می شود. بیم نخست او از آسیب به ایران و مردم ایران نیست، بیمناک از زوال پادشاهی خویش است.
با پهلوانان رایزنی می کند که چه باید کرد؟ پاسخ روشن است هنگامی که ایران و ملت ایران و پادشاهی در آستانه آسیب و یا انهدام است، جز رستم چه کسی می تواند نجات بخش باشد؟ همه
پهلوانان همدل و همداستانند که راه و چاره ای جز فراخواندن رستم از زابل وجود ندارد.
چه سازیم و درمان این کار چیست
از ایران هم آوْرد این مرد کیست
بر آن برنهادند یکسر که گیو
به زابل شود نزد سالار نیو
به رستم رساند از این آگهی
که با بیم شد تخت شاهنشهی
گو پیلتن را بدین رزمگاه
بخواند که اویست پشت سپاه
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)