سهراب کشان (۶)


رستم پشت سپاه است و پشتیبان و اطمینان بخش پهلوانان، پشت و پناه ملت ایران است و نیز پشتوانه و نگهبان پادشاهی و فرّ شاهنشهی. گیو با شتاب خود را به زابلستان می رساند. در زابل در حقیقت رستم و زال خود حکومتی منطقه ای دارند. مثل شاه سمنگان که گرچه در قلمرو افراسیاب و تورانیان بود، اما خود شاه سمنگان بود. گیو نامه شاه کاووس را برای رستم می خواند:

دل و پشت گردان ایران تویی
به چنگال و نیروی شیران تویی
تویی از همه بد به ایران پناه
ز تو برفرازند گردان کلاه
گزاینده کاری بد آمد به پیش
کز اندیشهٔ آن دلم گشت ریش
نشستند گردان به پیشم به هم
چو خواندیم آن نامهٔ گژدهم
چنان باد کاندر جهان جز تو کس
نباشد به هر کار فریادرس
در نامه با زبانی گرم، از رستم و پهلوانی های او و توانایی یگانه اوو موقعیت یگانه او، سخن گفته شده است. از سوی دیگر کاووس به گیو فرمان داده است که بی درنگ به همراه رستم به نزد کاووس باز گردد. نخستین واکنش رستم به نامه و یورش سهراب به ایران زمین، زنده شدن یاد پسرش سهراب در ذهن اوست. آیا سهراب پسر اوست؟ آیا رستم نمی داند که نام پسرش سهراب است؟ این نام را تهمینه از رستم پنهان داشته است؟ ویژگی های سهراب را که رستم می شنود. سهراب در ذهنش زنده می شود، بی آن که نام پسرش را بداند. رستم که نامه راشنیده بود، خود نیز نامه را می خواند.

تهمتن چو بشنید و نامه بخواند
بخندید و زان کار خیره بماند
که مانندهٔ سام گرد از مهان
سواری پدید آمد اندر جهان
از آزادگان این نباشد شگفت
ز ترکان چنین یاد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان یکی
پسر دارم و باشد او کودکی
هنوز آن گرامی نداند که جنگ
توان کرد باید گه نام و ننگ
فرستادمش زر و گوهر بسی
بر مادر او به دست کسی
چنین پاسخ آمد که آن ارجمند
بسی برنیاید که گردد بلند
داوری رستم، مثل داوری گرد آفرید است که سهراب را از ترکان نمی دانست. رستم افزون بر آن که او را از ترکان نمی داند، گمان می برد که پسر اوست. خیره ماندن در این کار، تبسم رستم و مهمتر از آن چهار شبانروز تاخیر رستم و پناه بردن به می نوشی و مجلس شراب، نشانه های جنگی ست که در جان رستم و در میدان اندیشه او بر پای شده است. ما گاه در زندگی رستم شاهد می نوشی او بوده ایم. اما چنین بی پروایی و اندازه نگاه نداشتن در بزم شراب، از سپیده دم تا شبانگاه شراب نوشیدن و بی توجهی به فرمان شاه و بی اعتنایی به پافشاری گیو برای حرکت به سوی کاووس و پهلوانان، تنها همین مورد است.
سهراب با پرچم افراسیاب و سرداران تورانی به ایران یورش آورده است. دژ سپید را تسخیر کرده است. هجیر را اسیر کرده است. دست به ویرانی و ایرانی کُشی زده است. اما اگر او پسر رستم باشد؟ نخستین گمانی که به ذهن رستم رسید و بر زبانش جاری شد، همین بود مبادا سهراب پسر او باشد؟ روز نخست و دوم و سوم از سپیده دم تا شبانگاه به مجلس شراب می گذرد. روز چهارم گیو با نگرانی به رستم می گوید، تو کاووس را می شناسی، از در کینه ورزی بر خواهد آمد. رستم که به موقعیت خود آگاه است. به گیو اطمینان می دهد که کسی توان شوریدن بر رستم را ندارد:
به روز چهارم برآراست گیو
چنین گفت با گرد سالار نیو
که کاووس تندست و هشیار نیست
هم این داستان بر دلش خوار نیست
غمی بود ازین کار و دل پرشتاب
شده دور ازو خورد و آرام و خواب
به زابلستان گر درنگ آوریم
ز می باز پیگار و جنگ آوریم
شود شاه ایران به ما خشمگین
ز ناپاک رایی درآید بکین
بدو گفت رستم که مندیش ازین
که با ما نشورد کس اندر زمین
بفرمود تا رخش را زین کنند
دم اندر دم نای رویین کنند
سواران زابل شنیدند نای
برفتند با ترگ و جوشن ز جای
رستم و سپاه او و گیو حرکت کردند. اما در درون رستم چه می گذشت؟
صدای طبل و دهل و ساز بلند شد. باران نرمی گرفت. آفتاب هم می تابید. آقاسید با صدایی آرام گفت: جنگی که در درون رستم بر پا شده بود، بزرگتر از جنگ بیرون بود. حاج آخوند به من گفت، رستم مثل ابراهیم بود که می بایست پسرش را قربانی کند. در داستان ابراهیم و اسماعیل یک آزمون بود که با قربانی گوسفندی ماجرا تمام شد. در داستان رستم و سهراب، سهراب قربانی شد.
و ماجرا در دوران حماسی و نیز تازیخی ما ادامه پیدا کرد. گرچه فردوسی برای ما نمی گوید که در این چهار شبانروز بر کاووس و پهلوانان ایران چه گذشت، اما از پرخاش و تحقیر رستم توسط کاووس می یابیم که او تمامی این مدت را در اندیشه و نگرانی و دلهره به سر برده است.
رستم و گیو به دربار کاووس رسیدند.

گرازان بدرگاه شاه آمدند
گشاده دل و نیک خواه آمدند
چو رفتند و بردند پیشش نماز
برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست
پس آنگاه شرم از دو دیده بشست
که رستم که باشد فرمان من
کند پست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بردارکن
وزو نیز با من مگردان سخن
ز گفتار او گیو را دل بخست
که بردی برستم بران‌گونه دست
برآشفت با گیو و با پیلتن
فرو ماند خیره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهریار
که رو هردو را زنده برکن به دار
خود از جای برخاست کاووس کی
برافروخت برسان آتش ز نی
بشد طوس و دست تهمتن گرفت
بدو مانده پرخاش جویان شگفت
کاووس تمام اعتبار و زندگی و شاهی خود را از رستم دارد. رستم بود که او را از زندان تاریک دیو سپید رهایی داد و چشمان تیره اش را با خون جگر دیو سپید بینا کرد. هیچ گاه چنین رفتاری با رستم در شاهنامه نه سابقه دارد و نه پس از این تکرار می شود. مگر کاووس نمی داند که گیو و طوس نمی توانند رستم را به دار بزنند!؟ پیداست خردمندی و شرم و آهستگی که می بایست مهمترین ویژگی شاه باشد، نشانی از آن ها در سخن و رفتار کاووس نیست. کاووس با چنین رویارویی با رستم موجب می شود که رستم زبان بگشاید و برای ما بگوید که پشتوانه ایران شاهان نبوده اند، پهلوانان بوده اند. شاهی شاهان متکی بر فرزانگی و توانایی پهلوانان بوده است. رستم در برابر کاووس از خود سخن می گوید. گویی در ژرفای جانش به این تصمیم رسیده است که با پسرش رویارو نشود. دست به خون پسرش میالاید. آیا می تواند؟
تهمتن برآشفت با شهریار
که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدترست
ترا شهریاری نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار کن
پرآشوب و بدخواه را خوار کن
بزد تند یک دست بر دست طوس
تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
ز بالا نگون اندرآمد به سر
برو کرد رستم به تندی گذر
به در شد به خشم اندرآمد به رخش
منم گفت شیراوژن و تاج‌بخش
چو خشم آورم شاه کاووس کیست
چرا دست یازد به من طوس کیست
زمین بنده و رخش گاه من‌ست
نگین گرز و مغفر کلاه من‌ست
شب تیره از تیغ رخشان کنم
به آورد گه بر سرافشان کنم
سر نیزه و تیغ یار من‌اند
دو بازو و دل شهریار من‌اند
چه آزاردم او نه من بنده‌ام
یکی بندهٔ آفریننده‌ام
به ایران ار ایدون که سهراب گرد
بیاید نماند بزرگ و نه خرد
شما هر کسی چارهٔ جان کنید
خرد را بدین کار پیچان کنید
به ایران نبینید ازین پس مرا
شما را زمین پر کرگس مرا
ما همیشه شاهد رجز رستم در برابر حریفان و پهلوانان و دیوان بوده ایم. این نوبت او در برابر شاه ایران رجز می خواند و شاه را شایسته شاهی و فرمان روایی نمی داند. فراتر از آن او را مشتی خاک وصف می کند:
چرا دارم از خشم کاووس باک
چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک!
این تعبیر رمز شناسایی ایران دوران افسانه و حماسه است. مرکزیت و مدار ایران پهلوانند و نه شاهان. در دوران تاریخی ست که شاهان مرکزیت پیدا می کنند.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)