سهراب کشان (۷)


آقا سید دست ها را بر هم کوفت، آهی کشید و گفت: کاش می دانستیم در درون رستم چه می
گذشت، چه می گذرد! رستم که نمرده است، او همچنان در چاه شغاد زخمی ست، زنده است، زنده مانده است. نگران ایران و ایرانیان است!
شما مردم مارون، مردم حمریان مرا می شناسید. پنجاه سال است، شاهنامه خوانم. هنوز هر وقت به جهان درون و جنگ احوال رستم می رسم، بی تابم. من برای هیچ کدام از پهلوانان شاهنامه به اندازه رستم گریه نکرده ام، از عمق جان نسوخته ام، نه برای سهراب و نه سیاوش و نه
اسفندیار. تنهایی و اندوه سنگینی که در جان رستم است، به گفت نمی آید. حاج آخوند شیخ و راهنما و معلم من، همیشه می گوید، شاهنامه شناسنامه روح ملت ایران است. من می گویم، نشانه و مُهر این شناسنامه رستم است.
به حاج اخوند نگاه کردم، دستانش را در هم گره کرد و در هم فشرد، لب پائین اش را گزید و سرش را پائین انداخت. می دانستم حتما از این تعریف آزرده شده است. از سوی دیگر هم، آن چه آقا سید می گفت، حرف های حاج آخوند بود. آقا سید مثل پدر بزرگم شیفته و شیدای حاج آخوند بودند.
آقا سید گفت:
هنگامی که رستم پرخاش کنان از ایوان کاووس بیرون می رود و صدای غرّش فریادش فضا را پر کرده است، می خروشد و می گوید:
چه آزاردم او نه من بنده ام
یکی بنده ی آفریننده ام
کاووس گمان می کند که رستم و دیگر پهلوانان بندگان او هستند. از این رو به گیو می گوید که رستم را زنده بر دار کند و یا به طوس می گوید که رستم و گیو را دار بزند!
رستم به روشنی بر بندگی خود تاکید می کند، منتها بندگی آفریننده و نه بندگی آفریده ی کم خرد شتابزده خود ستایی همانند کاووس.
پهلوانان ایران گِرد گودرز پسر کشواد حلقه می زنند. او پهلوانی خردمند و آینده بین و در نزد کاووس و رستم محترم و محبوب است. هجیر که در ماجرای دژ سپید اسیر سهراب شده است، پسر اوست. گیو که به نمایندگی از کاووس به زابلستان رفت تا رستم را از داستان یورش سهراب آگاه کند و نامه فراخوان کاووس را به رستم رسانید، پسر دیگر اوست. راه و رسم کاووس و منش و هویت و سلوک پهلوانی رستم را می شناسد، می داند با این دو تن با چه زبانی و به چه شیوه و فرهنگی سخن بگوید:
غمی شد دل نامداران همه
که رستم شبان بود و ایشان رمه
به گودرز گفتند کاین کار تست
شکسته بدست تو گردد درست
سپهبد جز از تو سخن نشنود
همی بخت تو زین سخن نغنود
به نزدیک این شاه دیوانه رو
وزین در سخن یاد کن نو به نو
در تمام شاهنامه فقط یک بار از شاه دیوانه سخن گفته شده است. وصف کاووس از زبان پهلوانان ایران زمین! گودرز با شتاب به نزد کاووس می رود و با خردمندی تمام، کاووس را متوجه خطای بزرگش می کند.
سپهدار گودرز کشواد رفت
به نزدیک خسرو خرامید تفت
به کاووس کی گفت رستم چه کرد
کز ایران برآوردی امروز گرد
فراموش کردی ز هاماوران
وزان کار دیوان مازندران
که گویی ورا زنده بر دار کن
ز شاهان نباید گزافه سخن
چو او رفت و آمد سپاهی بزرگ
یکی پهلوانی به کردار گرگ
که داری که با او به دشت نبرد
شود برفشاند برو تیره گرد
یلان ترا سر به سر گژدهم
شنیدست و دیدست از بیش و کم
همی گوید آن روز هرگز مباد
که با او سواری کند رزم یاد
کسی را که جنگی چو رستم بود
بیازارد او را خرد کم بود
سخن گودرز با کاووس روشن و تکان دهنده است. او را گزافه گو و کم خرد می خواند و به صراحت می گوید توان و تاب نبرد با سهراب را ندارد. گودرز اشاره ای به فرمان کاووس نمی کند که به طوس گفته بود گیو را دار بزند. گیو پسر پهلوان و محبوب گودرز است. هوشمندانه هراس و هول را در دل کاووس بیدار می کند. از زبان گژدهم روایت می کند که در سپاه ایران به جز رستم کسی هماورد سهراب نیست. کاووس می بیند برای او راهی جز پوزش خواستن از رستم و زبان نرم و ستایش رستم راهی نمانده است. از گودرز می خواهد که او با رستم سخن بگوید. گودرز که تفت به نزد کاووس امده بود، تیز به نزد رستم می رود. پیداست لحظه ها هم در این هنگامه اهمیت بسیاری دارد. گودرز با کاووس در خلوت و تنهایی، اما با رستم در حضور جمع پهلوانان ایران سخن گفت.
می گوید کاووس از آن تندی و بی خردی پشیمان شده است.
تو دانی که کاووس را مغز نیست
به تیزی سخن گفتنش نغز نیست
بجوشد همانگه پشیمان شود
به خوبی ز سر باز پیمان شود
تهمتن گر آزرده گردد ز شاه
هم ایرانیان را نباشد گناه
هم او زان سخنها پشیمان شدست
ز تندی بخاید همی پشت دست
ایران و سپاه ایران و پادشاهی در آستانه نابودی ست. رستم بار دیگر بر بی نیازی خود به کاووس اشاره و تاکید می کند..

تهمتن چنین پاسخ آورد باز
که هستم ز کاووس کی بی‌نیاز
مرا تخت زین باشد و تاج ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چرا دارم از خشم کاووس باک
چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک
سرم گشت سیر و دلم کرد بس
جز از پاک یزدان نترسم ز کس
گودرز در حضور پهلوانان به زبانی با رستم سخن می گوید که رستم نرم می شود. به رستم می گوید، اگر از نبرد با سهراب بگریزی و کناره گیری کنی، همه خواهند گفت ترسیده ای. پس از آن چگونه از نامت دفاع خواهی کرد، با آوازه ای که در جهان داری چه می کنی؟
پشت سپاه و ایران و شاه را می خواهی خالی کنی؟
وقتی گیو نامه کاووس را به زابلستان برد و برای رستم خواند. حکیم طوس سرود، رستم: بخندید از آن کار و خیره بماند! یک بار دیگر شاهد خیره ماندن رستم پس از سخن گودرزیم.
به رستم بر این داستانها بخواند
تهمتن چو بشنید خیره بماند
بدو گفت اگر بیم دارد دلم
نخواهم که باشد ز تن بگسلم
رستم نمی تواند نسبت به نام و آوازه اش بی تفاوت بماند. گودرز با هموشمندی رستم را وادار می کند که از نبرد با سهراب روی گردان نباشد. رستم به روشنی می گوید اگر در دلم بیم راه یابد، ان دل را از سینه بیرون می آورم.
رستم و گودرز و همه پهلوانان به دیدار کاووس می روند. کاووس از رستم پوزش می طلبد. به رستم می گوید:
که تندی مرا گوهرست و سرشت
چنان زیست باید که یزدان بکشت
وزین ناسگالیده بدخواه نو
دلم گشت باریک چون ماه نو
بدین چاره جستن ترا خواستم
چو دیر آمدی تندی آراستم
چو آزرده گشتی تو ای پیلتن
پشیمان شدم خاکم اندر دهن
بدو گفت رستم که گیهان تراست
همه کهترانیم و فرمان تراست
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
روانت ز دانش مبادا تهی
بدو گفت کاووس کامروز بزم
گزینیم و فردا بسازیم رزم
آقا سید سکوت کرد. صدای طبل و دهل و ساز میدان را پر کرد. باران نرم و ابریشمین می بارید.لبخند بر لبان نوازندگان نشسته بود. گویی سپاه سهراب در همان نزدیکی می خواهند یورش بیاورند و باغ و کشتزار ها را بسوزانند، خانه ها را ویران کنند. اکنون رستم است که در میانه میدان ایستاده، با نگاه پر صلابت و نیروی افسانه ای اش به همه می گوید، نگران نباشید. در چشمان مردم، به ویژه پیرمردان و پیر زنان هراس و امید را روشنتر می توانستیم ، ببینیم. برای ما شاهنامه کتاب داستان نبود، کتاب زندگی بود. پهلوانان شاهنامه همیشه زنده بودند.
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)