سهراب کشان (۸)


شباهنگام رستم نزد کاووس می رود. 
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت لشکر کشید
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
میان بستهٔ جنگ و دل کینه خواه
که دستور باشد مرا تاجور
از ایدر شوم بی‌کلاه و کمر
ببینم که این نو جهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
بدو گفت کاووس کین کار تست
که بیدار دل بادی و تن درست
خردمندی و آینده بینی و هوشیاری ویژگی رستم است. او برای شناسائی سهراب و سپاه او شبانه با لباس ترکوار، وارد دژ می شود، به قلب سپاه و مجلس شراب شبانه سهراب می رود. سهراب را از دور می بیند. سرداران ترک هومان و بارمان را می شناسد. ژنده رزم سردار تورانی که هم پیاله سهراب بود، از مجلس شراب بیرون می آید، در فضای نیمه تاریک رستم را می بیند. می داند که در سپاه ترکان پهلوانی با چنان یال و کوپالی ندیده است. از رستم می پرسد کیستی؟
چه مردی؟ بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بنمای روی
تهمتم یکی مشت بر گردنش
بزد تا برون شد روان از تنش
ژنده رزم برای همیشه خاموش می شود. آیا رستم ژنده رزم را شناخت و کشت؟ یا زمانه که در کارویژه خودست، چشم رستم را بست! ژنده رزم برادر تهمینه و پسر شاه سمنگان بود. تهمینه او را به همراه سهراب فرستاده بود تا رستم را به سهراب بشناساند. رستم او را در تاریکی کشت، نه او رستم را می توانست در تاریکی ببیند و بشناسد و نه رستم او را! افراسیاب هومان و بارمان را به همراه سهراب فرستاده بود تا پرده یِ تاریکی در میان پدر و پسر شوند. ژنده رزم درست بر خلاف آنان ماموریتی دیگر داشت. کارش شناسائی رستم بود تا پل پیوندی میان پسر و پدرشود. زمانه چشم او را بست و به زندگی اش پایان داد. رستم سراپرده سهراب و دژ را ترک می کند و به سوی سپاه ایران باز می گردد.
سهراب از مرگ ژنده رزم افسوس می خورد. می گوید انتقام خون او را از ایرانیان خواهد گرفت، اما به مجلس شراب باز می گردد! هنوز از بزم شراب و عیش شبانه سیراب نشده بود.
وقتی رستم به سپاه ایران باز می گردد، داوری او در باره سهراب چنین است:
که هرگز ز ترکان چنو کس نخاست
به کردار سروست بالاش راست
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس.
تا پیش از دیدن سهراب، داوری رستم در باره او بر بنیاد گمان بود. اکنون او را دیده است. مثل سام سوارست، یعنی چه کسی ست؟
رستم هم به بزم شراب و نغمه و رود می رود. ایرانیان و پهلوانان از این که رستم به قلب سپاه ترکان رفته، ژنده رزم را از پای افکنده و به سلامت بازگشته شادمانند. آیا رستم هم شادمان است؟
ایرانیان در درازای شب، لشکر آرائی می کنند. در جان رستم چه می گذرد؟
صدای ریز طبل برخاست و نوای آرام ساز زن ها
ایرانیان ساحت رزم را آراسته اند. ما از زبان سهراب سپاه ایران را می نگریم. او که هجیر را در کنار خود دارد، یک یک از هر گوشه سپاه ایران، که شکوهی افسانه ای دارد و رنگین کمانی زیبایی و جلوه فروشی به تماشا نهاده است. سهراب می خواهد نشانی از رستم بیابد. هجیر هم نگران است که اگر نشان رستم را به سهراب بگوبد، رستم بر دست سهراب کشته شود. بدون رستم ایران و ایرانیان دچار آشوب و ویرانی می شوند.
آرایش سپاه صد هزار نفری ایرانیان، دشت و صحرا پر می کند. هومان سردار ترک، از شکوه و هیبت سپاه ایران می هراسدو سهراب او را دل داری می دهد. سخنی می گوید، که نشانه سرگشتگی اوست.
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت را همچو دریای آب
پیش از این سهراب سرِ آن داشت که وقتی کاووس را از گاه برانداخت، سر تخت افراسیاب را بگیرد و او را براندازد. چگونه اکنون از افراسیاب این چنین یاد می کند؟
سهراب بر بلندی ایستاده است. به قلب سپاه ایران نظر می کند. از هجیر می خواهد که با او به راستی سخن بگوید، می پرسد:
بگو کان سراپرده یِ هفت رنگ
بدو اندرون خیمه‌های پلنگ
به پیش اندرون بسته صد ژنده‌ پیل
یکی مهد پیروزه برسان نیل
یکی برز خورشید پیکر درفش
سرش ماه زرین غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جای کیست
ز گردان ایران ورا نام چیست؟
آقا سیّد نگاهی به آسمان انداخت. مجلس سهراب کشان زیر تاقِ رنگین کمان بود. آقا سید با عصا رنگین کمان را نشان داد. با عصایش کمانی را در هوا رسم گرد. از پشت تپه مارون رنگین کمان بالا می آمد و در میانه دشت زرّین چما محو می شد. سراپرده شاه ایران مثل همین رنگین کمان هفت رنگ بود، دریغ که رنگ روانش تاریک و سیاه بود!
هجیر به سهراب گفت، آن سراپرده یِ شهریار ایران است.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت