سهراب کشان (۹)


سهراب از هژیر می پرسد، آن سوی ، در سمت راست سپاه، که سراپرده یِ سیاه رنگ زده اند و خیمه های بسیار و پیل های جنگی ست، و سواران همه کفش های زرّین پوشیده اند، کدام پهلوان در میانه این جمع است؟ می گوید طوسِ نوذر است، که بر درفش او پیکر پیل نقش شده است. نوذر پادشاه ایران بود که توسط افراسیاب کشته شد.
سهراب از سراپرده یِ سرخ می پرسد. بر درفش نقش شیر است. هژیر می گوید، در آن سراپرده، جهانگیر پهلوان فرزند گودرز قرار دارد. آن سراپرده یِ سبز رنگ از کیست؟
بپرسید کان سبز پرده‌سرای
یکی لشکری گشن پیشش به پای
یکی تخت پرمایه اندر میان
زده پیش او اختر کاویان
برو بر نشسته یکی پهلوان
ابا فرّ و با سُفت و یال گوان
ز هر کس که بر پای پیشش براست
نشسته به یک رش سرش برتر است
یکی باره پیشش به بالای اوی
کمندی فرو هشته تا پای اوی
برو هر زمان برخروشد همی
تو گویی که در زین بجوشد همی
بسی پیل برگستوان‌دار پیش
همی جوشد آن مرد بر جای خویش
نه مردست از ایران به بالای اوی
نه بینم همی اسپ همتای اوی
درفشی بدید اژدها پیکرست
بران نیزه بر شیر زرین سرست
چنین گفت کز چین یکی نامدار
بنوی بیامد بر شهریار
بپرسید نامش ز فرخ هجیر
بدو گفت نامش ندارم بویر
بدین دژ بدم من بدان روزگار
کجا او بیامد بر شهریار
هژیر نمی خواهد رستم را به سهراب معرفی کند. گمان می کند، اگر سهراب رستم را بشناسد، نخست به او یورش می برد و رستم تاب و توان رویارویی با سهراب را ندارد. هژیر خود توانایی افسانه ای سهراب را دیده است که چگونه سهراب او را با ضربت نیزه از روی زین ربود و بر خاک افکند. می گوید او پهلوانی چینی ست که به اردو و سپاه شاه پیوسته است.
سهراب بر خلاف رستم این تجربه و خرد را ندارد، که خود وارد سپاه ایران شود و جستجو کند که رستم کدام است؟ چنان که رستم با پوشش ترکوار، به درون مجلس شراب شبانه ترکان وارد شد و از چگونگی توان سپاه ترکان و سرداران آگاه شد. ژنده رزم کشته شد. هجیر نمی خواهد نشانی از رستم به سهراب بدهد. هومان و بارمان نیز تمام تلاش شان بر این است که سهراب رستم را نشناسد. زمانه می خواهد که ماجرا بیافریند.
غمی گشت سهراب را دل از آن
که جایی ز رستم نیامد نشان
نشان داده بود از پدر مادرش
همی دید و دیده نبد باورش
همی نام جست از زبان هژیر
مگر کان سخنها شود دلپذیر
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نکاهد نخواهد فزود
سهراب غمگین شد. حسرت خورد که چرا نامی و نشانی از رستم نیست. او هنگامی که سراپرده سبز را دید و رستم را با یال و کوپال و برز و بازو و قامت بلندش نظاره کرد، دلش گواهی می داد که او باید رستم باشد. اما سرنوشت و زمانه ابهام می آفریند و شک و تردید بر می انگیزد. سایه های دو دلی نمی گذارد که سهراب اطمینان خاطر پیدا کند که رستم کدام است. از دیگر پهلوانان یک به یک می پرسد. هژیر هر کدام را معرفی می کند. آن گیو پسر گودرز است و دیگری فریبرز پسر شاه کاووس است و آن دیگری هم گراز است.
نشان پدر جست و با او نگفت
همی داشت آن راستی در نهفت
تو گیتی چه سازی که خود ساخت‌ست
جهاندار ازین کار پرداخت‌ست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کاو گذارد بباید گذاشت
سهراب هم چنان در اندیشه آن پهلوان سراپرده سبز است. بار دیگر از هژیر می پرسد او کیست؟ چرا از رستم سخن نمی گویی؟ چرا از رستم نام و نشانی در این سپاه نیست؟ هژیر به ناراستی می گوید، شاید رستم به زابلستان رفته باشد. سخنی ناراست و ناسنجیده، سهراب نمی پذیرد و می گوید.
بدو گفت سهراب کاین خود مگوی
که دارد سپهبد سوی جنگ روی
به رامش نشیند جهان پهلوان
برو بر بخندند پیر و جوان
در جان هژیر نبردی بر پاست. او نمی تواند خود را راضی کند و نشانی از رستم به سهراب بدهد. پافشاری سهراب او را بیشتر دچار تردید می کند. سهراب می خواهد پدرش را بشناسد. هژیر گمان می کند، سهراب می خواهد رستم را بکُشد. غریب است که هژیر از سهراب نمی پرسد که چرا در جستجوی رستمی؟
به دل گفت پس کاردیده هژیر
که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زور دست
چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگ او ز انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
برین زور و این کتف و این یال اوی
شود کشته رستم به چنگال اوی
اما سهراب اشفته است. می خواهد نشانی از پدر پیدا کند. چرا برای یافتن پدر با سپاه ترکان با هومان و بارمان به ایران لشکر کشید؟ چرا به دژ سپید یورش برد؟ چرا ایرانیان را کشت و کشتزار های دامنه دژ سپید را ویران کرد؟ چرا به هومان گفت به بخت رَدْ افراسیاب، بر سپاه ایران پیروز خواهد شد؟ هژیر از آشفتگی سهراب سخن می گوید، پیش بینی می کند که سهراب به دست رستم کشته خواهد شد. این دو گانگی در داوری هژیر نشانی از حیرت و در ماندگی او دارد. از سویی می هراسد که مبادا رستم به دست سهراب کشته شود. از سوی دیگر به سهراب می گوید به دست رستم پیلتن کشته خواهی شد. این دوگانگی، دوام سایه روشن های تردید، در ذهن سهراب و رستم هم دیده می شود.
به سهراب گفت این چه آشفتن ست
همه با من از رستمت گفتن ست
نباید ترا جُست با او نبرد
برآرد به آوردگاه از تو گرد
سهراب تاب تحملش تمام می شود، با ضربه ای هژبر را از بلندا به زمین می افکند و آهنگ رزم می کند. 
چو بشنید این گفته های درشت
نهان کرد ازو روی و بنمود پشت
ز بالا زدش تند یک پشت دست
بیفگند و آمد به جای نشست
*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)